تبليغاتX
سرای دانای توس

آنچه در پی می آید بخشی از کتاب "حماسه‌ی داد" است اثر نویسنده‌ی چپ ف.م. جوانشیر. جالب است که کسانی چون علی حصوری و شاملو با نگرشی چپ به سراغ شاهنامه می روند و او را آنچنان محکوم می کنند. در عین حال جوانشیر نیز با همان نگرش به سراغ شاهنامه می رود اما دیدگاهش کاملا بوارونه‌ی دیدگاه آنها است. این متن را بیشتر برای مقایسه‌ی این دو دیدگاه (از یک زاویه) در اینجا قرار می دهم و متذکر می شوم که با همه‌ی آنچه در متن آمده است هم‌داستان نیستم.

گفتنی است متن کامل این کتاب در پایگاه "راه توده" قابل مطالعه است. ضمنا این کتاب با حذف بخش‌هایی در ایران به چاپ رسیده است. نامگذاری این جستار از من است.

 

نژاد در شاهنامه

 

 

نظام دودمانی در زیر ضربات تقسیم طبقاتی جامعه فرو می ریزد. عناصر تضاد طبقاتی در دودمان ها رخنه می کند. دودمان ها بسته به جایی که در نظام طبقاتی احراز می کنند، برتر و یا پست تر شمرده می شوند و به این معنا نژاد مهتر و نژاد کهتر پدید می آید. 

این نوع تقسیم طبقاتی دودمان ها و نژاد ها درهمه جای شاهنامه احساس می شود، اما در عهد پهلوانی که به نظام دودمانی نزدیکتر است، برتری نژاد ها- دودمان ها- بیشتر به خاطر بزرگواری، مردانگی و خدمتی است که در راه نبرد داد با بیداد کرده اند. اما رفته رفته رنگ طبقاتی نژاد بیشتر می شود و در زمان ساسانیان این معنا مسلط است.

 

وقتی شیده، پسر افراسیاب به میدان جنگ می آید و هماورد می طلبد، کیخسرو خودش آماده مقابله با او می شود، زیرا شیده از نژاد فریدون و بزرگ زاده است و با پهلوانانی از دوده های کهتر جنگ نخواهد کرد. کیخسرو به پهلوانانش می گوید:

 

همان با شما او نیاید به جنگ

زفـرّ و نـژاد خود آیدش ننگ

 

قباد را ایرانیان به کین خواهی سوفزا از شاهی بر می دارند و توجهی به نژادش ندارند:

 

چو آگاهی آمد به ایـرانیـــان

که آن پیلتن را سرآمد زمان

...

به آهـن ببـســتنـد پای قبــاد

زفـرّ و نـژادش نکـردند یاد

 

به این معنا ترکیب هایی نظیر «فرخ نژاد»، «نژاد بزرگ»، «نژاد سران»، «مهتر نژاد» در شاهنامه فراوان آمده است. (به دنباله بروید)

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در پنجشنبه 1387/02/26 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |

 بیست و پنجم اردیبهشت ماه روز بزرگداشت 

دهقان دانای توس ابوالقاسم فردوسی است.

این روز  بزرگ را گرامی می‌داریم.

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام

که تخـــــم سخن را پراکنده ام 

+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در سه شنبه 1387/02/24 و ساعت 8:53 بعد از ظهر |

 

دهقانان

 

دهقانان یکی از طبقات قدیم نجبای ایران بوده اند. چنانکه از بعضی اشارات کتب بر می آید این طبقه صاحب ضیاع و مکنت و دارای نوعی از اشرافیت ارضی بوده و ظاهرا در ایام پیش از اسلام از طبقات ممتاز ایران شمرده می شده اند و «این پادشاهی بدست ایشان بود» (بیست مقاله ج 2 ص 44). دهقانان در ایام اسلامی نیز نفوذ محلی خود را حفظ کرده و جزء طبقه‌ی اشراف و بزرگان کشور و در زمره‌ی توانگران بوده و اغلب در کار حکام عرب دخالت می کرده اند.

از مطالعه‌ی در احوال این گروه چنین بر می آید که روایات و یادگارهای تاریخی ایران را با دقت و مراقبت فراوان حفظ می کرده اند و بهمین سبب در مقدمه‌ی ابومنصوری چنین می یابیم که « این نامه را هر چه گزارش کنیم از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی بدست ایشان بوذ و از کار و رفتار و از نیک و بد و از کم و بیش، ایشان دانند پس مارا بگفتار ایشان بایذ رفت»(همان).

دلیل عمده‌ی این اطلاع آن بود که دهگانان بی کم و کاست  با خصائص نژادی ایران باقی ماندند و با هیچیک از اقوام خارجی آمیزش نکردند و بدین طریق خود را ایرانی واقعی میانگاشتند و در این گمان مصیب بودند و حتی همین وضع نژادی دهاقین باعث شده بود که ایرانیان پیش از مغول بجای "ایرانی واقعی" گاه کلمه‌ی دهقان را استعمال کنند مثلا دراین دو بیت از فردوسی کلمه‌ی دهقان درست بمعنی ایرانی در برابر ترک‌ و تازی استعمال شده است:

ز ایران و از ترک و از تازیان --- نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود --- سخنها بکردار بازی بود

و در بیت ذیل از منظومه‌ی لیلی و مجنون نظامی دهقان در برابر عرب قرار گرفته:

دهقان فصیح پارسی زاد --- از حال عرب چنین خبر داد

و ترکیب "تازی و دهقان" در ادبیات فارسی همان شهرتی را دارد که ترکیب "ترک و تازیک = تاجیک" و این بیت ابوحنیفه‌ی اسکافی دلیل روشنی است بر این معنی:

مامون آن کز ملوک دولت اسلام --- هرگز چون او ندید تازی و دهقان

و در بیت ذیل از عنصری:

خدایگان نا گفتم که تهنیت گویم --- بجشن "دهقان‌آیین" موسم بهمن

ترکیب "دهقان‌آیین" صفت جشن سده و بمعنی آیین ِ دهقان (رسم ایرانی) است و بنا بر این "جشن دهقان‌آیین" چنانکه برخی از معاصرین پنداشته اند نام دیگر جشن سده نیست و اگر در این بیت از فردوسی :

یکی پهلوان بود دهقان نژاد --- دلیر و بزرگ و خردمند و راد   (به دنباله‌‌ی نوشتار بروید)

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در جمعه 1387/02/20 و ساعت 8:4 بعد از ظهر |

 

توزيع شاهنامه خالقي ‌مطلق

در نمايشگاه كتاب

 

خبرگزاري فارس: شاهنامه فردوسي با تصحيح جلال خالقي‌مطلق با قيمت 95 هزار تومان در بيست و يكمين نمايشگاه كتاب تهران توزيع مي‌شود. به گزارش خبرنگار كتاب فارس، اين شاهنامه را مركز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي با شمارگان 2 هزار نسخه صحافي و منتشر كرده است. شاهنامه با تصحيح جلال خالقي‌مطلق هنوز در كتابفروشي‌ها توزيع نشده و قرار است از 12 ارديبهشت به بعد در نمايشگاه كتاب توزيع شود.

اين اثر مقدمه‌اي از مصحح و مقدمه‌اي از ناشر دارد. نسخه بدل‌هاي شاهنامه در زير هر صفحه آمده است. شاهنامه با تصحيح خالقي‌مطلق در هشت جلد و به صورت بسته‌بندي شده عرضه مي‌شود.پيش از اين 6 جلد از اين شاهنامه با قيمت 400 هزار تومان در آمريكا منتشر شده بود. حجم بالاي اين كتاب، صحافي و قطع بزرگ آن باعث شده قيمت اين كتاب خارج از عرف معمول شود.جلال خالقي‌مطلق قيبلا از انتشار اين اثر با حذف نسخه‌بدل‌ها خبر داده بود. قرار است ناشر در ماه جاري با سفر خالقي‌مطلق به ايران در اين زمينه تصميم‌گيري كند.

جلال خالقي‌مطلق تصحيح انتقادي شاهنامه را بر اساس نسخه فلورانس مورخ 614 هـ.ق انجام داده است. او پيش از شروع به تصحيح شاهنامه، 10 سال از وقت خود را صرف گردآوري و بررسي نسخه‌هاي موجود از شاهنامه در سراسر جهان كرد. خالقي‌مطلق ابتدا 50 نسخه را بررسي كرد و از اين ميان 16 نسخه را انتخاب و سپس به تصحيح انتقادي و مقابله اين نسخه‌ها با يكديگر پرداخت و درباره اختلافات آنها به تحقيق و مطالعه پرداخت كه حاصل آن كتابي است كه براي نخستين بار تمامي مجلدات آن انتشار مي‌يابد. پيش از اين آخرين تصحيح رايج بين شاهنامه‌پژوهان شاهنامه موسوم به «چاپ مسكو» بود. اساس شاهنامه «چاپ مسكو» نسخه 675 هـ.ق محفوظ در موزه بريتانيا در لندن است.

جلال خالقي مطلق متولد سال 1316 و تحصيل كرده رشته‌هاي شرق‌شناسي، آلمان‌شناسي، مردم‌شناسي و تاريخ است. او رساله دكتري‌اش را با موضوع «زن در شاهنامه» نوشته و سال‌هاي طولاني است كه درباره اين ميراث مكتوب ادب فارسي تحقيق مي‌كند. (منبع خبر)

 

 

پی‌نوشتِ سرای دانای توس

بی‌گمان این ویرایش شاهنامه اگر بهترین نباشد از بهترین‌ها است. اما بد نیست بگویم این کتاب یک کتاب کاملا فنی است و توضیحات آن همه‌ نسخه‌شناسیک است و بیشتر به کار اساتید نسخه‌شناس و اهل فن می‌آید.  بهتر بود نسخه ای یک‌جلدی هم از این اثر ارجمند تهیه می‌شد که فاقد توضیحات فنی نسخه‌شناسی بود و مانند چاپ مسکو قابل استفاده برای همه‌ی دوست‌داران شاهنامه. اینگونه دیگر لازم نبود شخصی که فقط متن تصحیح شده‌ی شاهنامه را می‌جوید مجبور شود هزینه‌ی گزافی بابت توضیحاتی بدهد که به کارش نمی‌آید و از سویی مجبور باشد هشت جلد کتاب را در کتابخانه‌اش جای دهد. همچنین پر واضح است که خواندن یک جلد کتاب آراسته و خوش‌دست بسیار بهتر و آسانتر است از  سرو کله زدن با هشت جلد کتاب حجیم. از سوی دیگر چنین کاری به نشر و گسترش شاهنامه‌خوانی نیز کمک می‌کند. من تعجب می کنم چرا تا کنون جناب خالقی مطلق چنین متن یک‌جلدی را در ایران روانه‌ی بازار کتاب نکرده است! (کورش جوشن‌لو)

 

+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در سه شنبه 1387/02/10 و ساعت 10:2 بعد از ظهر |

 

دیو و خدا

 

جستاری ریشه‌شناختی در پیرامون واژه‌ی "دیو"

 

کورش جوشن‌لو

 

واژه‌ی "دیو" یکی از واژه‌های رازآمیزی است که بررسی خط دگرگونی معنایی آن گوشه‌هایی از طرز نگرش و اندیشه‌ی ایرانیان کهن را نسبت به خدایان، در سنجش با سایر اقوام آشکار می‌کند. این بررسی نشان می‌دهد که قوم ایرانی، در یزدان‌شناسی خود، تا جایی پابه‌پای دیگر قوم‌های آریایی پیش آمده است، اما از نقطه‌ای راهش را از آنها جدا کرده است. در این نوشتار بیشتر تلاش من، بررسی ریشه‌شناختی این واژه است.

 

"دیو" در زبا‌ن‌های آریایی

بررسی‌های ریشه‌شناختی نشان می‌دهد که واژه‌ی "دیو" در تمامی زبانهای آریایی، معنای "خدا" داشته یا دست کم، نام یکی از خدایان بوده است. در سَرزبان آریایی، این واژه را برگرفته از فعل " deiw- " می‌دانند که به معنای "درخشیدن" است و این خود نیازمند بررسی و پژوهش است که در دیدگاه آریایی کهن خدا و نور و درخشش چه پیوندی با هم داشته اند.

باری، دیو در زبان سانسکریت "devā" بوده که به خدایان کهن آریایی اطلاق می‌شده است و هنوز نیز در هندی معنای خدا می‌دهد ( deva).

در زبان یونانی این واژه بصورت "zeus" در می‌آید که نام رئیس و پدر خدایان یونانیان باستان است. "ژوپیتر" Jupiter نیز که پدر خدایان رومی است بخش نخستش( Ju) از همین ریشه است.

در لاتین "deus" معنای خدا می‌دهد و از این واژه و مشتقات آن میراثی بس درخور توجه در زبانهای جدید اروپایی بجا مانده است. در زبان فرانسه "dieu" در ایتالیایی "dio" و در اسپانیایی "dios" همگی معنای خدا را بر دوش می‌کشند.

در زبان انگلیسی نیز این واژه به صورت‌های گوناگون بر جای مانده است که در زیر چند نمونه را معرفی می‌کنم: واژه‌ی "deity" که در انگلیسی ِ امروز "خدا" معنی می‌دهد، با واسطه از فرانسوی، از "deitas" لاتینی گرفته شده است. واژه‌ی دیگر "divine " به معنای "خدایی/الهی"‌ است که این هم از " divinus" لاتینی گرفته شده است . واژه‌ی دیگر "deism" است به معنای "خداگرایی" (نوع خاصی از باور به خدا) که از همان ریشه‌ی لاتینی است.

 

"دیو" در زبان فارسی

"دیو" کنونی، در زبان فارسی باستان "daiva" بوده است. این واژه در ترکیب "daivadāna" نیز وجود داشته که به معنای "پرستشگاه دیوان" است. در اوستایی نیز این واژه بصورت "daēva" بوده است. در فارسی میانه (پهلوی) این واژه بصورت "dēw" تلفظ می شده است.  و امروز هم می‌دانیم بصورت "div" تلفظ می‌شود.

اما آنچه در این میان دارای اهمیت است، آنست که به وارونه‌ی سایر زبان‌های آریایی، این واژه در فارسی در ایران باستان، نه تنها معنای مثبت "خدا" نداشته، بلکه بر عکس دارای معنایی بسیار منفی نیز بوده است. آنچه که در گذشته از واژه‌ی "دیو" به ذهن متبادر میگشته،  آفریده‌های "اهریمن" هستند که جایگاهی برابر "ایزدان" - که همانا کارگزاران اهورامزدایند- دارند و معنای دیگری که این واژه، البته بیشتر در متون حماسی و بویژه شاهنامه، به ذهن می‌آورد، "بومیان ایران‌زمین" پیش از مهاجرت آریایی‌ها بوده اند که نژادشان و در نتیجه نمای ظاهریشان متفاوت از آریاییان بوده است. اینان مردمانی جنگاور و حتی متمدن بوده اند که در برابر ایرانیان ِ مهاجر جنگ‌ها و مقاومتهای فراوانی کرده اند و به همین دلیل همواره‌ از آنها به بدی یاد می شده است - البته بی‌گمان بین این دو کاربرد واژه‌ی دیو در ایران باستان، پیوندی وجود دارد که ما را به پژوهش بیشتر فرامی خواند.

مشاهده می‌کنید‌ که هر دو معنای "دیو" منفی است. از سویی در متون دینی، کسانی که پیرو دین مزداپرستی (مزدَیسنا) نبوده اند و از جمله بیگانگان و دشمنان، "دیویسنان" خوانده شده اند که به معنای "پرستندگان دیو" است. بررسی بیشتر در باره‌ی این چرخش معنایی را به آینده واگذار می کنم.

 

+ قلم نستعلیق برای ویندوز (به قالب تی.تی.اف)

 

+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در پنجشنبه 1387/02/05 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

قصه است اين قصه،آري قصه ي درد است،

شعر نيست،

اين عيار مهر و كين مرد ونامرد است.

بي عيار و شعرِ محضِ خوب و عالي نيست،

هيچ، همچون پوچ، عالي نيست،

اين گليم تيره بختي هاست،

خيسِ خون داغ سهراب و سياوش ها،

رو كش تابوت تختي هاست،

این گل‌آذین باغ خواب‌آلود قالی نیست...

استوره‌ی ضحاک تازی -5

پاسخ فریدون جنیدی به اظهارات شاملو

 

 

استوره‌ی ضحاک به گمان من، یک افسانه‌ی تهی از معنی و پوچ نیست، بلکه در رویارویی با این استوره، ما ایرانی‌ها خواه‌ناخوا‌ه با با بخشی درخور توجه از پیشینه‌ی خود دست به گریبان می‌شویم. وقتی از ضحاک می‌گوییم بی‌اختیار ذهنمان درگیر نام‌ها، نمادها و مفاهیمی چون شاه‌، خدا، ظلم و ستم، شکست، اِشغال، بیگانه، فره‌ی ایزدی، قربانی کردن انسان‌ها، تازی، دیو و اهریمن، پهلوان، شاهنامه، فردوسی و ... و این اواخر احمد شاملو می شود. اینست که این استوره به گمان من چون کدهای ژنتیک در کروموزوم، بخش عظیمی از خاطره‌ی استوره‌ای و تاریخی ما را تا به امروز به دوش کشیده است.

این استوره نیز ، همانند "بوف کور" صادق هدایت، هنوز زنده است و تفسیر و تاویل می شود با این تفاوت که بوارونه‌ی بوف کور که زاییده‌ی یک ذهن مدرن و تحصیل‌کرده و شناخته شده در چند‌ده سال پیش است، استوره‌ی ضحاک زاییده‌ی فکر و خاطره‌ی جمعی قومی درس‌نخوانده و ابتدایی در دورانی پیش از تاریخ است و شگفتا که تا به امروز، چنین با اقتدار، به حیات خود ادامه داده است.

باری، اظهارات تند شاملو بر پایه‌ی نوشته‌های علی حصوری بار دیگر این استوره‌ را در کانون توجه استوره‌شناسان و اندیشمندان و ایران‌شناسان و روشنفکران قرار داد و واکنش‌های گوناگونی را بر انگیخت.

یکی از کسانی که به پاسخ دادن بر این ادعاها همت گماشت استاد بزرگ فریدون جنیدی بود. گویا احمد شاملو در نامه‌ای به این استاد بزرگ به تبیین نظراتش، که خاستگاه و بن‌مایه‌ی آن مشخص است، می‌پردازد و فریدون جنیدی نیز به پاسخی مفصل بر اظهارات او می‌نویسد.

پاسخ جنیدی از دو جهت بسیار مهم است:

نخست اینکه در آن فریدون جنیدی که بی‌گمان یکی از بزرگ‌ترین استوره‌شناسان ایرانی می‌باشد به شرح و تاویل نمادهای "استوره‌‌ی ضحاک تازی" می‌پردازد و خلاصه‌ای از نظراتش را در این باره،‌ که پیشتر در کتاب ارزشمندش "زندگی و مهاجرت آریاییان" نوشته‌ بود، در این مقاله دوباره بصورت مختصر و مفید با بهره‌گیری از  یافته‌های جدید باستانشانی بیان می‌کند.

دیگر اینکه فریدون جنیدی که از شاهنامه‌شناسان برجسته‌ی معاصر است، در این نوشتار به دفاع از فردوسی می‌پردازد و پاسخ بندبند اظهارات شاملو را در باره‌ی فردوسی می‌دهد.

 

اینک این شما و نوشته‌ی ارزشمند دکتر فریدون جنیدی: آقاي احمد شاملو، ترا با نبرد دليران چکار؟

 

-------------------------------------

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۱

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۲

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۳

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۴

+ سخنرانی شاملو درباره‌‌ی فردوسی (نگرانی‌های من)

 

+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در جمعه 1387/01/30 و ساعت 5:0 بعد از ظهر |

 

آنچه در پی می‌آید، متن تجدید‌نظر شده‌ی نوشتاری است با همین عنوان که چندی پیش در سرای دانای توس منتشر شده بود. در ویرایش جدید به بن‌مایه‌های بیشتری رجوع کرده ام و اطلاعات بیشتری را در تایید یکی از نظرها به متن افزوده‌ام.

 

گمانه‌‌زنی‌‌هایی پیرامون واژه‌ی «تازی»

 

کورش جوشن‌لو 

 

«تازی» واژهای است با پیشینهای کهن که تحلیل و ریشهشناسی آن گمانهزنیهای فراوانی را میان پژوهشگران برانگیخته است. مخرج مشترک همه‌ی دیدگاه‌های گوناگون آنست که این واژه از دو بخش تشکیل شده : تاز + ی. در بارهی بخش دوم آن – ی - تقریبا در میان پژوهشگران این اتفاق وجود دارد که پسوند نسبت است. اما بازشناسی بخش نخست این واژه – تاز - آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون بوده است.

پژوهشگران در پژوهشهای خود در پیرامون این واژه به دست کم پنج دیدگاه دست یافته اند که در زیر به شرح کوتاه آنها میپردازم:.

1- محمد تقی بهار در سبک شناسی اینچنین به تحلیل این واژه میپردازد: «ايرانيان از قديم بمردم اجنبى «تاچيك» يا «تاژيك» مى‌گفته‌اند، چنانكه يونانيان «بربر» و اعراب «اعجمى» يا «عجم» گويند. اين لفظ در زبان درى تازه، «تازى» تلفظ شد و رفته‌رفته خاص اعراب گرديد …» (سبک شناسی – برگ 50)

2- دیدگاه دیگر دیدگاهی است که از سوی دکتر معین و برخی دیگران پیش کشیده شده است. ایشان در واژهنامهاش چنین نویسد: «تاز+ ى (نسبت) در پهلوى تاژيك. ايرانيان قبيله‌ی «طى» از قبايل يمن را كه با آنان تماس بيشتر داشتند (در عهد انوشيروان، يمن مستعمره ی ايران شد) «تاژ» و منسوب بدان را «تاژيك» مى‌گفتند و سپس اين اطلاق را بهمه ی عرب تعميم دادند…»(به نقل از دهخدا). دکتر بهفر نیز در جلد نخست شاهنامهاش از همین دیدگاه پیروی کرده است.(بهفر –برگ164)

3- «تاژ» در نوشته های پارسی دری به معنای «خیمه» و «خرگاه» به کار رفته است. در «فرهنگ عمید» نخستین معنای واژهی «تاژ» خیمه و چادر ذکر شده است و این بیت از «بهرامی» نیز به عنوان شاهد آمده است:

خسرو غازی آهنگ بخارا دارد --- زده از غزنین تا جیحون «تاژ» و خرگاه.

بازشناسی این واژه با این معنی زمینه ساز دیدگاه دیگری است؛ دهخدا در واژه نامه برهمین پایه یکی از احتمالات را چنین بیان می کند: «بعضى حدس زده‌اند كه تازى بمعنى چادرنشين است، از كلمه ی تاژ و تاز بمعنى چادر و خيمه و يای نسبت، و هميشه آن را مقابل «دهقان» آرند. پس دهقان بمعنى روستانشين و تازى بمعنى چادرنشين است، طوائف چادرنشين كه ييلاق و قشلاق كنند، مقابل دهقان كه ساكن و تخته‌قاپو باشد. طبق اين حدس كلمه‌ی مورد بحث بار اول بمعنى مطلق چادرنشين بوده است و سپس بمعنى خاص‌ترى فقط بر عرب اطلاق شده است...»

4- به گزارش مکنزی در نوشته های پهلوی تازیگ (tazig) هم به معنی «تند» و «سریع» به کار میرفته است و هم به  معنای «عرب». (مکنزی- برگ 147)  (به دنباله‌ی نوشتار بروید)


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در سه شنبه 1387/01/27 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

دین و آیین فردوسی یکی از پرسش‌های بزرگ تاریخ است که تاکنون کسی پاسخی قاطع برای آن نیافته است. سخن در این باب، فراوان رانده شده، تا آنجا که بدلیل فراوانی و گستردگی دیدگاه‌ها تا امروز بهتر دیده‌ام در "سرای دانای توس" وارد این آوردگاه نشوم. اما چندی پیش با اظهار نظری از سوی اندیشه‌مند بزرگ معاصر کشورمان، دکتر جواد طباطبایی، برخوردم که نسبت به دیگر دیدگاه‌ها در نظرم از ژرفنای بیشتر برخوردار بود. بر این پایه بد ندیدم آنرا در اینجا قرار دهم و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل... این نوشته گزیده ایست از گفتگویی طولانی با طباطبایی که متن کامل آنرا نیز در وبلاگ قرار داده ام. نام‌گذاری از من است.

فردوسی و تشیع ِ او

دکتر جواد طباطبایی

در سده‌هاي‌ گذشته‌، نسبت‌ ما با ميراث‌ دوره ی‌ اسلامي‌تاريخ‌ ايران‌، پيوسته‌، معضلي‌ بغرنج‌ و پيچيده‌ بوده‌است‌. من‌ پيش‌ از اين‌، به‌ مناسبتي‌، در درآمدي‌ بر تاريخ‌انديشه ی‌ سياسي‌ در ايران‌، نوشته‌ بودم‌ كه‌ «اگرچه‌ ايرانيان‌اسلام‌ آوردند، اما ايمان‌ نياوردند». به‌ نظر من‌، اين‌عبارت‌ كه‌ نيازمند توضيحي‌ مفصل‌ است‌، كمابيش‌نمودار اين‌ وضعيت‌ پيچيده ی‌ ما در رويارويي‌ با اسلام‌ و ازآن‌ پس‌، تمدن‌ اسلامي‌ بوده‌ است‌. در واقع‌، ايرانيان‌ به‌ آن‌بخشي‌ از اسلام‌ بسنده‌ كردند كه‌ با بنيان‌ هويت‌ ايراني‌ درتعارض‌ قرار نمي‌گرفت‌، يا بهتر بگويم‌، در تعارض‌آشكار نبود. با اين‌ قيد كه‌ البته‌، به‌ هر حال‌، اسلام‌، درپرداخت‌ نخستين‌ آن‌، با هويت‌ ايراني‌ در تعارض‌ قرارداشت‌، اما با پايان‌ «دو قرن‌ سكوت‌» ــ كه‌ شما در سؤال‌پيش‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرديد ــ ايرانيان‌ توانستند بسياري‌ ازنمودهاي‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ايراني‌ را تجديد كنند. همه ی‌كساني‌ كه‌ درباره ی‌ تداوم‌ تاريخي‌ ايران‌ به‌ پژوهش‌پرداخته‌اند، تجديد زبان‌ فارسي‌ در ايران‌ را عامل‌ عمده ی‌اين‌ تداوم‌ دانسته‌اند. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ زبان‌ فارسي‌عامل‌ بسيار مهمي‌ بوده‌ است‌، اما من‌ بر آن‌ام‌ كه‌ اگرانتقال‌ بخش‌ بزرگي‌ از انديشه‌اي‌ كه‌ من‌ آن‌ را «ايرانشهري‌»ناميده‌ام‌، ممكن‌ نمي‌شد، بقاي‌ و گسترش‌ زبان‌ فارسي‌ باصِرف‌ مضمون‌ اسلامي‌ آن‌ امكان‌پذير نبود و اين‌احتمال‌ وجود داشت‌ كه‌ زبان‌ فارسي‌ افول‌ پيدا كند و به‌نفع‌ عربي‌ از ميان‌ برود. اهميت‌ زبان‌ فارسي‌ در اين‌ است‌كه‌ تنها حامل‌ مضموني‌ اسلامي‌ نيست‌. وانگهي‌، اگرتجديد انديشه ی‌ ايرانشهري‌ را معيار تداوم‌ تاريخي‌ ايران‌بدانيم‌، نبايد فراموش‌ كنيم‌ كه‌ تنها بخشي‌ از اين‌ انديشه‌به‌ زبان‌ فارسي‌ تدوين‌ شده‌ است‌ : به‌ نظر من‌، مقام‌شهاب‌الدين‌ سهروردي‌، كه‌ خود را تجديد كننده ی‌ حكمت‌فرزانگان‌ ايران‌ باستان‌ مي‌خواند و بيشتر كتاب‌هاي‌ خودرا به‌ عربي‌ نوشته‌ است‌، از نظر تاريخ‌ انديشه‌ در ايران‌، بامرتبه ی‌ شاعران‌ و انديشمنداني‌ كه‌ فارسي‌نويساني‌ طرازاول‌ بوده‌اند، قابل‌ مقايسه‌ است‌. بديهي‌ است‌ كه‌ نبايد در«سخت‌گيري‌ و تعصب‌» تا جايي‌ پيش‌ رفت‌ كه‌ مانندآرامش‌ دوستدار گفت‌ : «به‌ ايران‌ اختصاص‌ يافتن‌، يعني‌جزو دارايي‌ عمومي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ محسوب‌ نشدن‌.»چنان‌كه‌ همان‌ نويسنده‌، در توضيح‌ اين‌ دريافت‌ محدودخود از «ايران‌ اختصاصي‌» مي‌نويسد : «دستاوردهاي‌ زبان‌فارسي‌ و آن‌چه‌ به‌ گونه‌اي‌ با سرشت‌ و احساس‌ و دريافت‌اين‌ زبان‌ ممزوج‌ است‌. بنابراين‌، آن‌چه‌ از زبان‌ فارسي‌برنيامده‌ و در پويش‌ آن‌ نباليده‌، من‌ آن‌ را فرهنگ‌ ايران‌اسلامي‌ به‌ معناي‌ ويژه ی‌ فرهنگ‌ ايران‌ در اسلام‌ نمي‌دانم‌.»معيار ايراني‌ بودن‌ تعلق‌ خاطر به‌ «انديشه ی‌ ايرانشهري‌»است‌؛ ابن‌ مقفع‌ تا ابوعلي‌ مسكويه ی‌ رازي‌ ــ كه‌ هر دوعربي‌نويس‌ بودند ــ از دقيقي‌ شاعر تا ابوالقاسم‌فردوسي‌ و باباافضل‌ كاشاني‌ كه‌ جز به‌ فارسي‌ ننوشته‌اند،و از عمر خيام‌ تا شهاب‌الدين‌ سهروردي‌ كه‌ به‌ هر دوزبان‌ فارسي‌ و عربي‌ نوشته‌اند، همه‌، نمايندگان‌ انديشه ی‌ايرانشهري‌ بوده‌اند. اينان‌، به‌ جهان‌ اسلام‌ هم‌ تعلق‌ دارند،هم‌چنان‌كه‌ به‌ تاريخ‌ انديشه ی‌ جهاني‌ تعلق‌ دارند. (به دنباله‌ی نوشتار بروید)


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در سه شنبه 1387/01/27 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |

 

فرهنگ کوچک زبان پهلوی

 

Concise Pahlavi Dictionary

 

"فرهنگ کوچک زبان پهلوی" کتابی است از دیوید مکنزی MacKenzie که در بردارنده بیش از چهارهزار واژهفرهنگ کوچک زبان پهلوی زبان پهلوی و برابر انگلیسی آنها می‌ باشد. این کتاب مختصر و مفید است و مخصوص علم‌آموزانی که تنها بدنبال معنای واژه‌های زبان پهلوی و برابر امروزی (فارسی دری)  آنها می باشند.

این کتاب توسط "دکتر مهشید میرفخرایی" به فارسی برگردانده شده است (انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی) و در بازار کتاب به سادگی یافت می شود.

اما خبر خوب اینکه خوشبختانه متن این واژه‌نامه (پهلوی به انگلیسی) بر روی اینترنت موجود بوده و استفاده از آن رایگان است. برای بهره‌گیری از این واژه‌نامه به +این آدرس+ رجوع کنید و در بخش دیکشتری‌ها (Dictionary در بالای صفحه) گزینه‌ی Concise Pahlavi Dictionary را انتخاب کنید.

در این پایگاه هم می توان آوانویسی واژه پهلوی را وارد نموده (در بخش Word in Primary Language) و معنای انگلیسی آنرا درخواست کرد و هم می توان با وارد کردن واژه‌ی انگلیسی(در بخشEnglish Word(s) for Search in Description) به برابر پهلویک آن دست یافت.

گفتنی است در این پایگاه می توان در محتویات سه دیکشنری دیگر مربوط به زبان سانسکریت و تمیلی نیز جستجو کرد.

 

------------------------------------

+‌ استوانه‌ی کورش بزرگ 

 

+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در جمعه 1387/01/23 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |

 

استوره‌ی ضحاک تازی- ۴

 

ضحاک؛ شاه‌خدای جامعه‌ی اشتراکی

 

کورش جوشن‌لو

 

تاکنون در سرای دانای توس به یکی از برداشت‌هایی که از استوره‌ی ضحاک شده است مفصل پرداخته‌ام: ضحاک تازی نماد چیرگی اقوام سامی و عربی بویژه بابلیان در گذشته‌های دور بر ایران‌زمین است و به همین دلیل است که ضحاک  به "تازی" نامبردار می‌شود؛ چرا که بعد از فتوحات اسلامی تنها قوم برجامانده از اقوام سامی در منطقه همانا اعراب هستند که سایر اقوام سامی در کنار ایران را در خود هضم کرده‌اند.

اینک به برداشتی دیگری از این استوره‌ می پردازم که شاید نخستین بار در ایران به صورت منسجم، از سوی پژوهشگری به نام «علی حصوری» در کتاب بسیار کوچک جزوه‌مانندی بنام «ضحاک» مطرح شد. این کتاب در سال 1378منتشر شده است.

علی حصوری بر این باور است که علت بدگویی‌ها نسبت به ضحاک و عرب و اژدها و اهریمن و حرام‌زاده خواندن او در ادبیان دوره‌ی میانه و شاهنامه، آنست که او شاه‌خدایی مردمی و طرفدار جامعه‌ی اشتراکی و بدون طبقه بوده است.

همانطور که می‌دانیم، قبل از رشد جامعه و بوجود آمدن کمبود در منابع اقتصادی، بشر نخستین در یک جامعه‌ی اشتراکی ابتدایی (=به قول مارکسیست‌ها "کمون اولیه") به سر می‌برده است؛ در چنین جامعه‌ای مالکیت خصوصی بر زمین و نیروی کار معنایی نداشته و اعضای جامعه‌ی بشری هر یک به قدر نیاز خود از منابع طبیعی بهره می‌برده اند و بخصوص نشانی از وجود طبقات اجتماعی و اینکه گروهی کار کنند و گروه دیگر از حاصل کار آنها بهره ببرند در میان نبوده است.

به مرور زمان بدلیل تکامل وسائل تولید و کمبود امکانات، شرایط اجتماعی به گونه‌ای رقم خورد که این جامعه‌ی اشتراکی اولیه، دست‌خوش تقسیم کار شد و نخستین طبقات اجتماعی شکل گرفت. در این نظام طبقاتی جدید، خواه‌نا‌خواه گروهی کار می‌کردند و گروهی دیگر از دسترنج آنها بهره می‌بردند.

در جامعه‌ی ایرانی بر پایه‌ی اوستا، شکل‌گیری نظام طبقاتی در دوره‌ی جمشیدشاه است. (حصوری برگ 43) یعنی همان شاهی که مردم، پس از مدتی، بر او می‌شورند و بجایش ضحاک را برمی‌گزینند و ضحاک پس از به قدرت رسیدن، او را به دو نیم می‌کند. طبقاتِ (پیشه‌ها) نخستینِ نظامِ طبقاتیِ ایرانی عبارتند از : روحانیون، جنگ‌جویان و در نهایت کشاورزان و دامداران. (حصوری برگ 42) ...  (به دنباله نوشتار بروید)

 

-----------------------

+استوره‌ی ضحاک تازی- ۱

+استوره‌ی ضحاک تازی- ۲

+استوره‌ی ضحاک تازی- ۳

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي كورش جوشن‌لو در جمعه 1387/01/16 و ساعت 5:50 بعد از ظهر |