تبليغاتX
سرای دانای توس

 

فارسی (Farsi) يا پرژن (Persian)؟

 

 کامران تلطف

 

نام زبان ما فارسی است. در انگليسی به آن پِرژِن (Persian) می گويند. اگر چه اين گفته ساده می نمايد اما در سالهای اخير در زبان انگليسی به گونه ای روز افزون به جای واژه پرژن (Persian)، از واژه فارسی (Farsi) استفاده می گردد. در اين گفتار کوتاه، می خواهم توضيح دهم که چرا چنين جايگزينی صورت می گيرد، چه کسانی آن را انجام می دهند، و سرانجام اينکه زيان های اين جايگزينی کدام است. پيش از اين ديگران در اين باره نکاتی را مطرح کرده اند و بحث های بسياری هم صورت گرفته اما بنظر می رسد که مسئله هنوز حل نگرديده است و هر روز هم جدی تر می شود.

قرن هاست که در غرب از واژه پرژن (Persian) استفاده می کنند که اصل آن به واژه های پارس و پارسی بر می گردد. هنگامی که هزار سال پيش از ميلاد مسيح اقوام آريايی به سرزمين پرسيس مهاجرت کردند پارس و زبان آنها نيز پارسی شناخته شد. اين زبان از آن هنگام تا کنون دچار دگرگونی های بسياری در دوره های گوناگون شده است که نتيجه آن پديداری پارسی کهن (که تا سه سده پيش از ميلاد زنده بوده)، پارسی ميانه يا پهلوی (که تا سده نهم پس از ميلاد رايج بوده)، و پارسی نو که ديگر پس از تسلط عرب ها نام آن به فارسی موسوم شد – بوده است.چرا که در زبان حاکمان جديد صدای "پ" وجود نداشت. اگر اين صدا وجود داشت و يا اگر ايرانيان پشتکار بيشتری در نگهداری نام واقعی آن می کردند، با توجه به تشابه آن با نام آن در زبانهای غربی کار امروز ما یقينا ساده تر می بود. ولی ايرانيان از فرم عربی اين واژه که همان "فارسی" است برای ناميدن زبان خود استفاده کردند. اما در غرب از همان دوران يونان و رم باستان اين زبان پرژن (Persian) - يا با تلفظی شبيه به آن بسته بهنوع زبان اروپايی خوانده شد. فارسی در دوران امپراتوری اسلامی همچنان اهميت خود را حفظ کرد و در کنار عربی به يک زبان جهانی بويژه در فلات ايران، در آسيای ميانه، و تا همين سده های اخير بعنوان يک زبان رسمی در هند تبديل گرديد. در اين دوران حجم بزرگی از آثار تاريخی، شعری، و ادبی، اجتماعی، و علمی به فارسی نوشته شد. امروزه نيز فارسی همچنان نه تنها زبان رسمی ايران بلکه يکی از زبانهای رسمی افغانستان و جمهوری تاجيکستان و هنوز هم زبان مردم بسياری در ساير نقاط آسيای ميانه است.

اما سخن اصلی ما بر سر نام اين زبان در زبان انگليسی است نه تاريخچه آن. مسئله اين است که چرا ناگهان در امريکا و نيز در بسياری از کشورهای اروپايی بجای نام انگليسی (Persian) يا فرانسوی (Persane)، يا آلمانی ( Persisch) آن، واژه "فارسی" (Farsi) که در واقع نام بومی زبان ما در ايران يا کشورهای فارسی زبان است بکار برده می شود و چه کسانی به اين کار دامن می زنند ؟ اشکال آن چيست؟

برای کسانی که به روزنانه ها، کتابها، و نشريات انگليسی و يا اروپايی در دوره های پيش از دهه هشتاد ميلادی (و چاپ خارج از ايران) دسترسی دارند و يا برای کسانی که آن سالها را بياد می آورند، روشن است که اين زبان در آن روزگار در انگليسی بطور عمده پرژن (Persian) خوانده می شد و نه فارسی (Farsi). اما در واقع پس از انقلاب اسلامی سال 1358 بود که بگونه ای گسترده و ناگهانی از اين زبان در انگليسی و ساير زبانهای اروپايی بعنوان فارسی (Farsi) نام برده شد. پيش از آن به ندرت و در موارد خاصی اين واژه به چشم می خورد و قطعا مردم عادی غرب (بجز عده ای جهانگرد يا فرستاده های سياسی و آنهم بخاطر بی اطلاعی دوستان بومی اشان) از آن بی اطلاع بودند. در آن زمان واژه فارسی (Farsi) تنها به معنای نام محلی زبان ما در زبان های غربی وجود داشت. انقلاب ايران در بسياری زمينه ها بويژه در رابطه با چگونگی توليد فرهنگ و گسترش آن، توليد ايدولوژی و ارتقاء آن، توليد هنر و تبليغ آن، و نيز در زمينه چگونگی عرضه داشت هويت ايرانی رابه طور اساسی در جامعه دگرگون کرد. در سطح عمومی، ديگر اين گونه توليدات در انحصار يک گروه برگزيده اجتماعی نبود بلکه بسياری از مردم عادی نيز فرصت يافتند به اين گونه فعاليتها بپردازند. از جمله مثال های موفقيت آميز آن شرکت انبوه بيشماری از زنان ايرانی در فعاليت های ادبی، سينمايی، و نقاشی است. مسئله ارتقای گفتمان حکومتی بعنوان يک سياست رسمی در سطح داخلی و بين المللی همچنان بعنوان يک ضرورت باقی ماند اما ديگر بجای ستايش نظام ايران باستان، دولت به ستايش سنت های دينی پرداخت که از آن رهگذر تا اندازه ای هر آنچه که باستانی، غربی، يا بطور کلی غير اسلامی بود نفی می گرديد. همزمان، انقلاب باعث تبعيد، کوچ اجباری، يا کوچ آزادانه بسياری از ايرانيان با زمينه های اقتصادی و فرهنگی مختلف به غرب شد. همه اين دگرگونی ها به نوعی در بازعرضه داشت هويت ايرانی که پيش از اين بيشتر در رابطه با ايران تاريخی بود تاثير گذاشت. از نتايج اين دگرگونی های گفتمانی يکی هم رواج واژه فارسی (Farsi) بعنوان نمام اين زبان در خارج از کشور بود. اما ابتدا اين را بايد روش کرد که اين کسانی که به رايج کردن اين واژه در زبانهای خارجی کمک کردند که بودند و از کدام خواستگاه دست به اين کار زدند ... (برای پی‌گیری، دنباله‌ی نوشتار را کلیک کنید)

 

با سپاس از پایگاه شورای گسترش زبان فارسی که این نوشتار را در اینترنت قرار داده اند.

 

زمینه: زبان‌شناسی و تاریخ زبان فارسی

 

------------------------------------------------------------

:: خط اوستایی در کلیپ مشترک بیونسه و شکیرا

:: پوزش نانسی عجرم از ایرانیان

:: بمبارانی برای حفظِ نام "ایران" (یادداشتی از مسعود لقمان)

:: دانلود فونت پهلوی (هام-دبیره) به همراه تصویر صفحه کلید

:: در پیرامون جشن آذرگان از تارنگار اروداد


دنباله مطلب
+ نوشته شده توسط ح. جوشن‌لو در بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 11:34 قبل از ظهر |

 

زبان پهلوی

 

دکتر فریدون جنیدی

 

دکتر فریدون جنیدینام "پهلوی" و زبان پهلوی، سه گونه تعریف شده است: نخست آنکه گروهی از نویسندگان پس از اسلام، آنرا منسوب به پهله دانسته‌اند، که نام پنج شهرستان آذربایجان، همدان، ماه‌نهاوند، ری و اصفهان بوده، و نیز گفته‌اند که فهلوی زبانی بوده‌ است که شاهان ساسانی در مجالس خود بدان سخن می‌گفته‌اند. باین ترتیب، پهله نیمه‌ی غربی ایران را در بر می‌گیرد. اما روایات بسیاری هم هست که درباریان ساسانی به زبان دری سخن می‌گفته‌اند، که زبان خراسانیان است.

شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم می گوید که بیشتر مردمان عراق (عراق، تلفظ عربی شده‌‌ی اراک است که بخش غربی ایران را تشکیل می‌داده) رغبت زیادی به انشا و انشاد ابیات فهلوی دارند، و از قول و غزل‌های عربی و «دری» چنان لذت نمی‌برند که از فهلویات و از آنجا که شمس قیس، خود اهل ری بوده‌است و در درستی گفته‌ی او شک نمی‌توان برد و بنابر این زبان ری نمی‌تواند زبان مرسوم دربار ساسانیان باشد. از سویی ترانه‌های بسیاری که از دوران‌های پس از اسلام در سرزمین ماد، یعنی آذربایجان و همدان و لرستان رایج بوده بنام فهلویات مشهور است. که از همه بیشتر و بهتر ترانه‌های باباطاهر همدانی است که کمتر ایرانی هست که با ان آشنایی نداشته باشد.

دیگر آنکه بعقیده‌ی زبان‌شناسان و ایران‌شناسان غربی، پهلوی، صورت دیگری از واژه‌ی «پرتوی» است که همان پارتی، یا اشکانی، یا خراسانی است. بنظر می رسد که چون عظمت دستگاه فرهنگی اشکانیان -که متاسفانه به دست اردشیر ساسانی نابود گردید- چنان بوده است که درباریان در زمان ساسانی نیز با همان زبان پارتیان یا پهلوی سخن می‌گفته‌اند، و بعلت نام «در» یا دربار بعدا به زبان دری مرسوم گشته است.

این بود آنچه که سه گروه از نویسندگان و پژوهش‌گران درباره‌ی زبان پهلوی گفته‌اند، اما آنچه که از شاهنامه بر می آید چنین است که زبان پهلوی، زبان عمومی کشور ایران بوده‌است. و آن هم منسوب است به «پَهلَوْ».

نخستین باری که در شاهنامه از پَهلَو یاد می‌شود در زمان منوچهر است یعنی زمانی که از نظر تاریخی معادل است با زمان پس از مهاجرت آریاییان و سه گروه شدن آنان:

بفرمود پس تا منوچهر شاه ××× ز پهلو به هامون گذارد سپاه

و چون در این شعر، «پَهلَو» در مقابل «هامون» و دشت آمده، معلوم می‌شود که پهلو در اصل به معنی کوه و کوهستان بوده، و این معنی چند بار دیگر نیز در شانامه تکرار شده ‌است:

بفرمود تا قارن رزم‌جوی ××× ز پهلو به دشت اندر آورد روی

یا:

یکی لشکر آمد ز پهلو بدشت ××× که از گرد اسبان هوا تیره گشت

یا:

بفرمود تا جمله بیرون شدند ××× ز پهلو سوی دشت و هامون شدند

چون با این اشارات، شکی نمی‌ماند که پَهلَو در اصل به معنی کوهستان بوده است، بایستی درباره‌ی آن موشکافی کرد.

باستان‌شناسانی که در دشت‌های ایران به اکتشاف پرداخته اند، شگفت‌زده شده‌اند که چطور از حدود شش هزار سال پیش به اینطرف، در دشته‌ها اسکلت انسان دیده شده است و پیش از آن نه!

دلیل بزرگ آن این است که آریاییان تا شش هزار سال پیش در کوهستان‌ها و رودبارهای کوهستانی زندگی می‌کردند؛‌و چون دشت‌های ایران‌زمین خشک بوده است، زندگی در دشت‌ها یا لااقل در همه‌ی دشت‌ها ممکن نبوده. اما از حدود شش هزار سال پیش که در شاهنامه، با پادشاهی فریدون و ایرج و منوچهر از آن نام برده می‌شود ایرانیان موفق به اختراع قنات و کاریز شدند که انسان آریایی در دشت‌های ایران‌شهر پراکنده شد؛ و اکنون آثار زندگی او و گورستان‌ها و استخوان‌هایش در دشت بدست باستان‌شناس می رسد.

بنابر این مسکن اولیه‌ی آریاییان که پهلو یا کوهستان بوده کم‌کم به دشت‌ها نیز کشیده شد، اما نام پهلوی بمعنی آریایی و ایرانی برجای ماند.

اینست که در شاهنامه همه جا از پهلوی معنی ایران بر می‌آید نه یک قوم مثل سیستانیان یا پارسیان یا مادها؛ بلکه پهلوی شامل همه‌ی اقوامم آریایی، ایرانی است، چنانکه افزون بر زبان پهلوی یا پهلوانی، از کیش پهلوی، جامه‌ی پهلویة سرود پهلوی، جوشن پهلوی و خط پهلوی در شاهنامه فراوان نام برده شده است، که چون همه‌ی آن مثال‌ها را نمی توان در اینجا آورد برخی از آنها را برای آگاهی تو خواننده‌ی نامه‌ی پهلوانی برگزیده ام:

سرود پهلوی: سخن‌های رستم به نای و به رود ××× بگفتند بر پهلوانی سرود

جوشن پهلوی: نشسته بر آن باره‌ی خسروی ×××‌ بپوشیده آن جوشن پهلوی

خط پهلوی: نوشتن بیاموختش پهلوی ×××‌نشستِ سرافرازی و خسروی

کیش پهلوی:‌ تبه کردی آن پهلوی کیش را ××× چرا ننگریدی پس و پیش را

جامه‌ی پهلوی: بخاک اندرون شد سرش ناپدید ××× همه جامه‌ی پهلوی بر درید

بویژه در این شعر بروشنی هر چه بیشتر پهلوی در برابر رومی و چینی آمده، و معنی ایرانی از آن بر می آید:

بفرمود پس خلعتی خسروی ××× ز رومی و چینی و از پهلوی

 

بن‌مایه:‌ نامه‌ی پهلوانی (آموزش خط و زبان پهلوی اشکانی،‌ساسانی)/ دکتر فریدون جنیدی/ چاپ دوم / نشر بلخ

::هـر گونه برداشت و استفاده مستقیم از نوشتارهای این تارنما بدون یادآوری نام نویسنده و نشانی تارنما روا نیست::  

---------------------------------------------

:: واژه های شاهنامه - ۲- پهلو – پهلوان – پهلوی – پهلوانی

 

+ نوشته شده توسط ح. جوشن‌لو در چهاردهم آبان 1386 و ساعت 12:19 بعد از ظهر |

در این جستار در پیرامون سرزمین استوره‌ای - تاریخی "هاماوران" آگاهی ها و دانستنی هایی را گرد خواهم آورد. بر این جستار نیز خردخرد نوشتارهایی افزوده می گردد.  بد نیست پیش از خواندن این جستار داستان کیکاووس و شاه هاماوران و سودابه (اینجا) را در شاهنامه بخوانید.

 

سرزمین استوره‌ای-تاریخیِ هاماوران

 

سرزمین هاماوران کجاست؟ / علامه دهخدا 

یمنهاماوران: (از: هاماور (=هماور) [ از عربى «حمير» نام قبيلهء ساكن يمن ] + ان، پسوند مكان) به عقيدهء نلدكه، منظور همان سرزمين غرب ايران است كه عرب حمير گفته. (لغات شاهنامه تأليف شفق ص263). بلاد يمن را گويند. (برهان) (ناظم الاطباء): كاوس پس از لشكركشى بسوى مازندران و در آنجا اسير ديوها شدن و بالاخره بواسطهء رستم رهائى يافتن و مازندران را تصرف نمودن، قصد تسخير هاماوران نمود. در آنجا آوازهء حسن جمال سودابه دختر پادشاه هاماوران به گوش وى رسيده او را خواستگارى كرده به زنى گرفت. طبرى سودابه را دختر پادشاه يمن مينويسد. مسعودى مينويسد: كيكاوس نخستين پادشاهى بود كه پايتخت خود را از عراق به بلخ نقل داد و در عراق از براى ستيزگى با خدا، بنائى برپا كرده بود. يمن را او خراب كرد پادشاه يمن موسوم به شمربن يوعش به جنگ وى شتافت و كيكاوس را گرفتار كرده به زندان انداخت اما سُعدى دختر پادشاه يمن عاشق كيكاوس شده رنج زندان را از او بكاهيد پس از چهار سال رستم او را از زندان برهانيد و با زنش سُعدى به مملكتش برگشت و پسرى از او به دنيا آمد موسوم به سياوخش. چنانكه ملاحظه مى‌شود سُعدى كه در شاهنامه سودابه شده نزد مسعودى هم دختر پادشاه يمن است جز اينكه بر خلاف مشهور سياوش پسر سودابه تصور شده است. نظر به تعريفى كه از هاماوران يا هماوران و ممالك متحد وى مصر و بربر در جنگ بضد كاوس در شاهنامه شده قهراً منتقل ميشويم كه هاماوران بايد مملكت قوم قديم حمير و يمن حاليه باشد.

مندرجات بندهشن بزرگ هم ممد بر اين است، در جائى كه مينويسد: در عهد كيكاوس ديوها قوى شدند و اُشنر كشته شد. ديوها كيكاوس را بر آن داشتند كه به آسمان صعود كند. اما سرافكند به زمين افتاد و فر شاهى از او جدا گشت. پس از آن در خاك شَمْبْران(1) با بزرگان و سران به زنجير بسته شد. ديوى بود موسوم به زنگياب(2) كه زهر در چشم داشت و از مملكت عربها آمده بود و در ايران پادشاهى يافت و هركه با ديدگان بد نگاه ميكرد ميكشت. ايرانيان افراسياب را به كشور خود خواندند افراسياب اين زنگياب را كشت و خود در ايران پادشاهى نمود. بسيارى از ايرانيان را گرفته به تركستان فرستاد. ايران را ويران كرد تا اينكه رستم از سيستان برخاسته جامهء رزم پوشيده پادشاه شمبران را دستگير كرد و كيكاوس را از اسارت برهانيد. آنگاه به جنگ افراسياب شتافت و او را شكست داد و به تركستان راند، اما بواسطهء مغلطهء سوتاپيه كه زن كيكاوس بود سياوخش به ايران بازنگشت و به نزد افراسياب رفت و بدو پناه آورد و به نزد كيكاوس برنگشت. دختر افراسياب را به زنى گرفت. كيخسرو از او به وجود آمد. سياوخش در آنجا كشته شد. كيخسرو افراسياب را كشت و به گنگ رفت و پادشاهى به كى‌لهراسب برگذار نمود، وقتى كه گشتاسب سى سال پادشاهى كرد اين هزاره به پايان رسيد. آنگاه هزاره چهارم آغاز كرد در اين هزاره زرتشت آئين اهورمزدا پذيرفت و آن را به گشتاسب نمود كه آن را بپذيرفت و مجرى ساخت و جنگ شگفت‌آميزى به ضد ارجاسب كرد. ايران و آن ايران [ انيران ](ايران و خارجه) به جنگ درافتادند. شكى نيست كه هاماوران شاهنامه و شمبران بندهشن بزرگ هر دو يك مملكت است. ماركوارت مينويسد كه شمبران بندهشن بزرگ را بايد سمران خواند، چنانكه در فهرست شهرها(3) آمده است، مملكت يمن را كه در ميان سنوات 562–572 م. خسرو انوشيروان گرفت، در قديم نزد ايرانيان چنين ناميده ميشده است. (سمران). ابن‌خرداذبه نيز عنوان پادشاه يمن را سمدارشاه (بايد سمران‌شاه خواند) درج كرده و ابن‌الفقيه به نقل از ابن‌الكلبى ساكنين بربر يمن را سامران ضبط كرده است. (يشتها تأليف پورداود ج2 صص227–229).

پاورقی‌

(1) - Sambran.

(2) - Zingyab.

(3) – فهرست شهرها عبارت است از يك جزوهء پهلوى در آخر كتاب يادگار زريران. اين جزوه داراى هشتصدوهشتاد كلمه است و در آن از صدوده شهر سخن رفته و از بناكنندگان اين شهرها كه غالباً ساسانيان هستند نيز ياد شده است. همچنين اسامى اشخاص پيش از عهد ساسانيان كه بناى برخى از شهرها منسوب به آنان است ذكر گرديده است.

بن مایه‌ی این نوشتار: واژه نامه‌ی گرانسنگ دهخدا

 

هاماوران(یمن)؛ سرزمینی اهریمنی / دکتر کزازی

 

دکتر کزازیسرزمین هاماوران (=یمن) که ضحاک بدان نیز خوانده شده است، خود سرزمینی نمادین و اهریمنی است. سرزمین دیوان است. یکی از برجسته‌ترین خام‌کاریها و سبک‌مغزیهای کاووس در شاهنامه، تاختن به این سرزمین است. او در آنجا به دام پادشاه هاماوران درمی افتد؛ و ایرانشهر را به آشوب و تباهی دچار می‌آورد. تا سرانجام رستم به رهانیدن او از بند، به هاماوران می رود.

کاووس سودابه دختر پادشاه هاماوران را که دل بدو باخته است، چونان رهاوردی گجسته و پرزیان، به ایران می‌آورد؛ و او را بانوی مشکوی خویش می‌سازد. لیک سودابه که «دیوزادی» تباه‌کیش و بداندیش است، به نابکاری و سیاهدلی، برسیاوش می‌شیبد، و می‌کوشد او را بفریبد و با خود، در گناه و پلیدی، هنباز و همداستان گرداند. اما سیاوش، به پاکی و راستی، سر از سودابه برمی‌تابد؛ و بستر پدر را به گناه نمی‌آلاید. سودابه داستان را در چشم کاووس وارونه جلوه می دهد؛ سیاوش به‌ناچار به آزمون «وَر» ‌و گذشتن از خرمن‌های آتش تن در‌می‌دهد؛ تا پاکی و بیگناهی خویش را آشکار و استوار گرداند. آنگاه به توران می رود؛ و در آنجا به مرگی زبونانه، به دست گروی‌زره کشته می شود.

سودابه چون شاهدختی هاماورانی است و «دیوزاد»، تباهی می آفریند. در داستان رستم و اسفندیار، گشتاسب به اسفندیار می گوید:

همانا شنیدی که کاووس شاه ××× به فرمان ابلیس گم کرده راه

همی بآسمان شد به پرعقاب ××× به زاری به ساری فتاد اندر آب

زهاماوران "دیوزادی" ببرد ××× شبستان شاهی مر او را سپرد

سیاوش به آزار او کشته شد ××× همه دوده زیر و زبر گشته شد

 

بن مایه‌ی این نوشتار: مازهای راز / دکتر جلال الدین کزازی /برگ 27و 27

 

::هـر گونه برداشت و استفاده مستقیم از نوشتارهای این تارنما بدون یادآوری نام نویسنده و نشانی تارنما روا نیست:: 

--------------------------------------------------

+ زن در فرهنگ ايران

+ در سکوت تنهايی فردوسی

+ داستان‌های شاهنامه به نثر

+ پاسخ آقای امید عطایی فرد به نوشتار "بن‌بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی"

+ ایران‌پرستان رای دهند: ما امضا کنندگان این سند، هر نوع قراردادی که حقوق پنجاه درصدی ایران در رابطه با دریای مازندران (دریای کاسپین)  [طبق قرارداد 1920 و 1940 بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی] را نقض کند نخواهیم پذیرفت.

+ نوشته شده توسط ح. جوشن‌لو در چهارم آبان 1386 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |