استورهی ضحاک - 3
دربند شدن ضحاک در دماوندکوه بدست فریدون/ دکتر کزازی
ضحاک، آشفته و دمان، با سپاهی گران روی به راه مینهد. مردم شهر، به یکبارگی، دوستار فریدونند؛ و از بام و در بر سپاه ضحاک خشت و سنگ میبارند. پیران و برنایان به لشکر فرمانروای نو میپیوندند. ضحاک، کمند شصتبازی دردست، بر کاخ بلند بر میآید؛ و سیه نرگس شهرناز را، به جادوی، با فریدون براز میبیند. دشنهای آبگون را بر میکشد که پریچهرگان را، به زاری، بکشد. فریدون گرزهی گاوسر را بر میافرازد که آن اژدهادوش را بدان فرو کوبد. در این هنگام، سروش به نزد او می آید و او را از کشتن ضحاک باز میدارد. میگویدش که ضحاک را در کوه به بند بکشند. فریدون ضحاک را به کمندی ستوار از چرم شیر فرو می بندد؛ آنگاه مردمان را می فرماید که هر کس به کار و هنر خویش بپردازد؛ تا جهان پرآشوب نگردد.
سپس نامداران شهر، با رامش و خواسته، به نزد فریدون میروند؛ و دل به فرمانبری از وی میآرایند. آنگاه فریدون میفرماید که ضحاک را، خوار و دربند، بر پشت هیونی بیفکنند. بدینسان، ضحاک را به «شیرخوان» میبرد؛ و میخواهد در کوه سر از پیکرش بیفشاند. لیک سروش باری دیگرش راز میگوید که ضحاک را تنها به دماوندکوه ببرد؛ و تنها کسانی را که از آنان گریزی نیست به همراهی برگزیند. فریدون، با تنی چند از یاران، به دماوند کوه میرود؛ و ضحاک را، در اشکفتی بنناپدید، با میخهایی گران بر سنگ فرو میبندد.
بنمایه: مازهای راز/ دکتر میرجلال الدین کزازی/ برگ 9
بندگسستن ضحاک و پایان کار او / دکتر ژاله آموزگار
در این هزاره (منظور هزارهی آخر استورههای زرتشتی است. چیزی شبیه آخرالزمان شیعیان) ضحاک از بند فریدون رها میشود و فرمانروانی بر دیوان و مردمان از سر میگیرد و به آزار آب و آتش و گیاه و مردم می پردازد. آب و آتش و گیاه شکایت به اورمزد میبرند و از او می خواهند که فریدون را بر انگیزد تا ضحاک را نابود کند. اورمزد همراه با امشاسپندان به نزد روان فریدون میروند تا او را برای نابودی ضحاک بر انگیزند.
روان فریدون از نابود کردن ضحاک اظهار ناتوانی می کند و این ماموریت به عهدهی گرشاسب گذاشته میشود. کیخسرو گرشاسب را بیدار می کند و او تیری میاندازد و ضحاک نابود می شود.
بنمایه: تاریخ اساطیری ایران/ دکتر ژاله اموزگار/ برگ 78
-------------------------------------
