تبليغاتX
سرای دانای توس

یکی از دوستان عزیز دو پرسش در پیرامون تاریخ زبان فارسی پرسیده اند که در اینجا بطور عمومی پاسخ می گویم.

 

پاسخ به دو پرسش در پیرامون تاریخ زبان فارسی

 1 – می دانیم که زبان های ایرانی مانند پارسی ، کردی ، مازندرانی ، خراسانی ، پشتو و … ریشه در زبان پهلوی دارند .پس چرا نام دیگر زبان پهلوی را « پارسی میانه » دانسته اند ؟ ( می دانیم که پارسی تنها یکی از بازمانده های پهلوی است . )

پاسخ: این پرسش کاملا طبیعی است و ریشه در نامگذاری های غیر اصولی دارد. "زبانهای ایرانی" را در سه دوره بررسی می کنند. دوره ی باستان )پیش از اشکانیان)، دوره ی میانه ( از اشکانی تا قرن سوم هجری) و دوره ی جدید (از قرن سوم تا کنون).

برویم سراغ زبانهای دوره ی میانه چون پرسش در پیرامون این دوره است. "زبانهای ایرانی" دوره ی میانه به دو گروه شرقی و غربی تقسیم می شوند. زبانهای دوره میانه شرقی عبارتند از  سغدی و خوارزمی و بلخی و ...

زبانهای دوره‌ی میانه ی غربی نیز عبارتند از  پهلوی اشکانی (پارتی / پهلوانیک) و پهلوی ساسانی (پارسیک).

و اما پاسخ پرسش شما: آنچه که "پارسی میانه" خوانده می شود همان زبان پارسها یعنی پهلوی ساسانی است (پارسیک) که دنباله‌ی زبان "پارسی باستان" است و خود نیز به "پارسی دری" منتهی می شود. چون حد فاصل بین زبان پارسی باستان و جدید است "فارسی میانه" خوانده می شود.

این زبان در دوران ساسانی زبان رسمی امپراتوری ایران‌زمین بود و به همین دلیل بسیار گسترش یافت و تاثیر فراوانی نیز بر زبان قومهای دیگر گذاشت. البته باید گفت زبان قومهای دیگر ایرانی نیز اکثرا آریایی بوده و خود به خود نزدیکی ها و شباهتهای فراوانی با زبان پهلوی داشته است.

 

2 – بیشتر ادبمندان ایرانی غیرپارسی زبان ( کردی زبان ، مازندرانی زبان ، خراسانی زبان و .. ) آفرینه های خود را به زبان پارسی نبشته یا سروده اند .برای نمونه نیما یوشیج کاری برای زبان مازندرانی نکرد ولی پدر شعر نو پارسی است . و یا استاد کزازی که استاد زبان پارسی است و نه کردی . و یا فردوسی بزرگ که به پارسی می سرود نه به زبان خراسانی .. این کار این بزرگان ( گرایش به پارسی ) ضعف دیگر زبان های ایرانی را در پی داشته است . این کارشان را چگونه می توان توجیه کرد ؟ آیا پارسی به نوعی مادر دیگر زبان های ایرانیست ؟

 

پاسخ: زبان پهلوی که زبان دربار شاهی بوده است پس از هجوم تازیان به حیات و تکامل خود ادامه داد و با پذیرفتن دگرگونی هایی تبدیل به زبان "پارسی نو" ( دری) شد.

رسمی شدن این زبان میان ایرانیان فرهیخته (بدون اینکه یک حکومت مستقل یکپارچه در سراسر ایران از آن پشتیبانی کند) و پذیرش ان بدون اعمال زور و سیاست از سوی هیچ شخص یا گروهی تا به امروز ریشه در مسائل تاریخی و اجتماعی سده‌های سوم و چهارم هجری و پس از ان و شکل گیری میهن پرستی ایرانی پس از هجوم تازیان (نهضت شعوبی) دارد. هنگامی که امپراتوری سیاسی ایرانیان از هم پاشید ایرانیان با پاسداشت "فرهنگ" غنی خود در صدد نگهداری یکپارچگی ملی خود در برابر مهاجمان برآمدند و یکی از مظاهر این یکپارچگی ملی "زبان فارسی" بوده است که تا امروز هم ارزشمندترین و پرآوازه ترین کتابها و دیوانها در ایران بدون اعمال زور از سوی حکومت یا قومی، به این زبان نوشته می شود. (به دنباله‌ی نوشتار بروید)

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/10/28 و ساعت 1:45 بعد از ظهر |

 

مغ و مجیک و مجوس

 

کورش جوشن‌لو

 

در این نوشتار به بررسی یکی از واژه‌های فارسی باستان می‌پردازم که در زبان‌های اروپایی و زبانهای سامی از خود ردپایی درخور توجه برجای گذاشته است. این واژه‌ همانا "مگو" magu است که بگواهی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی خود از ریشه‌ی هندواروپایی magh (قدرت داشتن) گرفته شده‌ است.

اینک پیشینه‌ی این واژه را در زبان فارسی، زبان‌های اروپایی و سامی بررسی می کنیم.

 

در فارسی

در فارسی باستان، "مگو" به چم "یکی از اعضای طبقه‌ی روحانیون" است. "مگوش" maguš نیز حالت فاعلی مفرد مذکر آن است. این واژه در فارسی میانه (پهلوی) فرسایش می یابد و تبدیل به "مغ" می شود که به معنای روحانی زرتشتی به‌ کار می‌رفته است. البته در زبان پهلوی به "مغ"ها، "مگوگ" هم گفته می‌شده (فره وشی) که بی‌گمان این واژه گونه‌ی دیگر همان واژه‌ی فارسی باستان است. صورت دیگر این واژه در پهلوی "مو"mow است که در ترکیبهایی چون "موبد" (مغوپت: رئیس مغان) دیده می شود. در زبان فارسی دری نیز این واژه بصورت "مغ" تاکنون به حیات خویش ادامه داده است.

            

 

در زبان‌های اروپایی

گونه‌ی باستانی این واژه) maguš ( از فارسی بصورت magos  وارد زبان یونانی شده و سپس در لاتین magus شده است (جمعش  magi) به معنای " جادوگر". گویا مغان ایران باستان توانایی انجام کارهایی سحرآمیز داشته‌اند که موجب شده است غربی‌ها چنین برداشتی از این واژه کنند.

این واژه از لاتین وارد زبان انگلیسی شده و سیر تکاملی خود را پیموده است و امروزه در این زبان چندین واژه یافت می شود که در پیوند با همین معنا به حیات خود ادامه می‌دهند.  Magic به معنای جادو زبانزد‌ترین بازمانده این خط تکامل است. همچنین magical (جادویی)، magician (جادوگر)، mage (دانشمند، جادوگر) و ...

در فرانسه نیز به همین ترتیب است. Mage  در فرانسه به معنی "مغ" و "جادوگر" است. Magie به معنای جادو و Magique نیز به معنای "جادویی" به کار می رود.

در تورات و انجیل نیز به این واژه برمی خوریم که جالب‌ترین آن همان سه "مغ" ستاره‌شناسی هستند که در زمان هیرودیس با هدایت یک ستاره برای ستودن حضرت عیسا به بیت لحم آمده بودند. (انجیل متی/باب دوم)

عده‌ای از ایرانیان تند رفته‌اند و واژه magnet به معنای "آهن‌ربا" و هم‌خانواده‌هایش را نیز از این ریشه دانسته‌اند (افزون بر شباهت، با این استدلال که آهن‌ربا سنگی جادویی است و با جادوگری در پیوند است) که فرهنگ‌های ریشه‌شناختی چنین فرضیه‌ای را تایید نمی کنند.

 

در زبان‌های سامی و عربی

"مگوش" فارسی باستان بصورت "مَجوس" به زبان آرامی راه می‌یابد و سپس به همین ترتیب به زبان عربی می رسد (دهخدا). "المجوس" در عربی اسم جمع است و مفردش "المجوسی" است.

اینکه این واژه در ابتدا در زبان عربی چه کاربردی داشته است آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون است، اما، کم‌کم کاربردش به چم "زرتشتیان" و "پرستندگان آفتاب و آتش" گسترش یافته است. در قرآن (17/22) نیز این واژه به معنای "زرتشتیان" و یا "یک فرقه‌ از زرتشتیان " به کار رفته است.

از این واژه، درعربی، سه حرف (م‌ج‌س) مبنای اشتقاق شده و واژه‌های دیگری نیز ساخته شده‌اند. برای نمونه: مَجّسَ ( اورا مجوسی/زرتشتی کرد)، تُمجَّسَ (مجوسی/زرتشتی شد) و المجوسیة (مجوسی‌گری).

 

 

بن‌مایه‌ها

راهنمای زبان فارسی باستان / دکتر چنگیز مولایی

فرهنگ دهخدا

المنجد فی اللغة

فرهنگ فارسی به پهلوی فره وشی

فرهنگ فرانسه به فارسی لاروس

American Heritage Dictionary

Online Etymology Dictionary

Oxford Dictionary

 

برای چاپ این نوشتار ‌می توانید روی عنوان آن کلیک کنید و پس از باز شدن صفحه مربوط به این نوشته، از گزینه‌ی پرینتِ اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.

-----------------------------------------------------------------

+ زرتشت اهل ري بود / استاد فریدون جنیدی

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/10/21 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |

 

ميهن پرستي فردوسی

 

استاد قدمعلی سرامی

                                                                                                   

 

هنر نزد ايرانيان است و بس

                                          ندارنــد گرگ ژيان را به كس

عليرغم باور بسياري از پژوهندگان، جنبه‌ی ناسيوناليستي شاهنامه چندان قوي نيست. فردوسي چند بار نام ايران را در شعر خويش آورده است، اما اين نام جز در موارد انگشت‌شمار حس ميهن‌پرستي او را برنينگيخته است. از سخن اين شاعر پيداست كه ايران را دوست دارد اما اين دوست داشتن اولأ به هيچ وجه افراطي نيست ، ثانيأ همواره واقع‌بينانه است.  

فردوسي حكيم است و در نگاه او وطن آدميزاد نه ايران و حتي نه گوي گردان خاك آلود زمين كه همه‌ی جهان هستي است‌. نمي خواهيم او را از جهان‌وطنان به‌شمار آوريم چرا كه اصلأ اين انديشه از آنِ روزگار او نيست . تنها مي خواهيم خاطر نشان كنيم كه نگاه فيلسوفانه‌ی او به جهان مانع از آن است كه در تنگناي مليت گرفتار آيد .

در شاهنامه به داستاني بر مي‌خوريم كه از آغاز تا پايان با ايران و ايرانيان بي پيوند است اما استاد طوس[توس] با همان صميميتي كه داستانهاي قهرمانان هم‌ميهن خويش را گزارده است‌، به گزارش آن پرداخته است‌. داستان گو و تلخند را مي گوئيم كه به روايت فردوسي داستان ستيز دو شاهزادة هندي بر سر تاج و تخت هندوستان است. فردوسي 526 بيت از منظومة خويش را بدين داستان اختصاص داده است .

از اين گذشته اين حماسه پرداز بزرگ ايران پادشاهي اسكندر گجسته را كه مورد نكوهش بي امان ادبيات پهلوي است گزارش كرده است با آنكه خود، او را سخت مي‌نكوهد و كشندة شاهان ايرانش مي‌شناسد . پادشاهي  ضحاك تازي را نيز كه هزار سال بر هم ميهنان وي بيداد روا داشته است از قلم نينداخته و آنرا بي هيچ گونه احساس سرشكستگي به نظم آورده. اين همه نشان مي دهد كه اين بزرگمرد زنجيريِ مهرِ آب و خاك نياكان نيست . كه حكيمي است با وسعت مشرب و گشاده‌نظريِ بيمانند كه دنيا را خانه‌ی خويش مي‌بيند.  

جنگهاي شاهنامه هم جنگهاي ميهني نيست همه بر سر كين و آئين است و در ميان آنها به جنگهاي آزاديبخشي چون رستم و ايران‌سپاه با كافور فرمانرواي شهر بيداد و سربازان وي باز مي‌خوريم. چنانكه مي دانيم كافور فرمانروائي شوم‌تر از ضحاك بوده است و خورش او و يارانش از گوشت مردم بويژه پريچهرگان فراهم مي‌آمده است . رستم با دادن تلفات سنگين سرانجام دژ شهر بيداد را مي گشايد و اين شاه آدمخوار و ديگر ياران آدمخوار او را را از پاي در مي‌آورد .

شوريدن مردم بر بيگانگان از آن دست كه در پادشاهي ضحاك و گشتاسپ مي بينيم نيز جنبة ميهن پرستانه ندارد. مردم ايران از بيداد ضحاك بر فريدون گرد مي‌آيند . باري هزار تن از مردم كوچه و بازار با لهراسپ كه گرفتار هجوم كهرم توراني است نيز جنبة ديني دارد و جنگ كهرم با ايرانيان در بلخ در راستاي جنگهاي مذهبي ارجاسپ و گشتاسپ است كه بر سر آئين پيش آمده است .

كوتاه سخن اينكه فردوسي ميهن خويش را دوست دارد اما ناسيوناليست نيست. گفتيم كه اين حكيم در مواردي انگشت شمار دلبستگي خود به آب و خاك نياكان را آشكار كرده است، روا نمي بينيم بي‌اشاره اقلأ به يكي از اين موارد ، اين پاره از سخن را به بن برسانيم:

وقتي كاووس در دام شاه هاماوران اسير است ، شاهان اطراف از همه سو به ايران مي تازند و حتي تركان و تازيان بر سر تصاحب اين سر زمين با هم مي‌جنگند. ايرانيان كه ميهن‌شان را از دست رفته مي‌بينند به سراغ رستم به زابلستان مي شتابند و از او ياري مي خواهند . آنجه را كه آنان براي برانگيختن رستم به جنگ با دشمنان ايران بر زبان مي‌آورند، خالي از حس وطن‌پرستي عميق آنان نمي‌بينيم و بيگمان فردوسي به عنوان گزارنده‌ی اين ماجرا خود از چنين احساسي برخوردار بوده است. ايرانيان به جهان‌پهلوان مي‌گويند:

                         

دريغ است  ايران كه  ويران  شود               كنام  پلنگان  و شيران  شود

همه  جاي  جنگي  سواران  بُدي               نشستنگه   شهرياران    بُدي

كنون جاي سختي و رنج و بلاست             نشستنگه تيز چنگ اژدهاست

كسي كز پلنگان بخورده ست شير              بدين رنج  ما  را بود  دستگير

 

با اين همه ، انكار نمي توان كرد كه فردوسي شيفتة فرهنگ ايراني و عاشق گذشتة شكوهمند اين سرزمين است. كسي كه شاهنامه را از آغاز تا پايان به گونة پروژكتيو خوانده باشد ، بيگمان پس از آن در خود علاقه‌مندي بيشتري نسبت به ايران و ايرانيان احساس خواهد كرد. البته اين احساس واقع‌بينانه خواهد بود زيرا فردوسي هم‌ميهنان خويش را بزرگ نمي‌نماياند كه بزرگي‌هاشان را چنان كه بوده است بازمي گويد بي آنكه از بر شمردن كاستيها و كميهاي آنان غفلت ورزد؛ در انديشة فردوسي حقيقت از همه چيز فراتر است .

نكتة ديگري كه نمودار خالي بودن ذهن، سر حماسه سرايان ايران از تعصبات قومي و ملي است [در متن کتاب عبارت دقیقا به همین شکل آمده است و کمی گنگ است]،  اين است كه در سراسر شاهنامه از زادگاه خويش طوس[توس] سخني كه وابستگي او را به اين آب و خاك بازنماياند به ميان نمي‌آورد. با آنكه چندين تن از قهرمانان داستانهاي اين نامه‌ی شگفت با زادگاه او هم نام‌اند و با آنكه يزدگرد سوم در واپسين روزهاي زندگاني خويش از بُست و نيشابور به طوس ‌[توس] مي‌رود و مي‌توان گفت دستِ سرنوشت داستانِ حماسه‌ی ايران را در نزديكي ولايت وي به پايان مي‌رساند .

 

بن‌مایه: از رنگ گل تا رنج خار (شکل‌شناسی داستان‌های شاهنامه) / قدمعلی سرامی/ 1383

نوشته‌های داخل [] از نویسنده‌ی وبلاگ است.

برای چاپ نوشته‌می توانید روی عنوان آن کلیک کنید و پس از باز شدن صفحه مربوط به این نوشته از گزینه‌ی پرینتِ اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 1:48 بعد از ظهر |

یکی از دوستان در جایی پرسشی از من کرده است در پیرامون دگرگونی و احیا زبان فارسی. از آنجا که کوشیده‌ام در پاسخ دادن چکیده‌ای از دیدگاه‌های خودم را در این موضوع بیان کنم مناسب دیدم پاسخ را در وبلاگ نیز قرار دهم. اینک متن پرسش و پاسخ بنده:

 

آیا زبان فارسی قابل بازگشت است؟

 


پرسش:
آیا این امكان وجود دارد كه زبان پارسی اصیل را به همان شكلی كه در قدیم بوده از میان زبان های محلی ایران مانند زبان خوانساری و لری و كردی و ابیانه ای دوباره گرد آوری كرد یا آنكه پارسی دگر قابل بازگشت نیست؟

 

پاسخ:

نخست اینکه ما یک "زبان فارسی" داریم و یک خانواده‌ی "زبانهای ایرانی". زبان فارسی (دری) یکی از زبانهای ایرانی است که در پی تکامل زبان پارسی دوران میانه (پهلوی) به این شکل کنونی در آمده است.

هریک از زبانهای ایرانی مانند کردی و پشتو و لری و ...  (که می‌توان آنها را  دست‌آورد برخورد زبان اقوام آریایی و اقوام بومی ایران‌زمین بحساب آورد) همانند فارسی برای خود گذرگاهی را پیموده‌ و از دوران باستان و میانه به دوران جدید رسیده‌اند. بنابراین لری و کردی و ابیانه‌ای پیشینه‌ی زبان فارسی نیستند بلکه خود زبان ایرانی مستقلی هستند با پیشینه‌ای جداگانه.

دیگرگونگی این زبان‌ها به اندازه‌ای هست که آنها را "زبان" می‌نامیم نه "گویش" و "لهجه"‌های یک زبان. کما اینکه وقتی امروز من ِ فارسی زبان، به سخن یک کرد و یا لر گوش می دهم جز دوسه درسد (درصد) از واژه‌های آنها را درنمی‌یابم.

این زبانها اما، همگی از خانواده‌ی "زبانهای ایرانی" هستند و خاستگاه و تاریخ همانند دارند و در طول تاریخ با هم در کنش و واکنش بوده‌اند و علت شباهت‌های دستوری و واژگانی آنها نیز در همین است.

دوم اینکه این عبارت: "یا آنكه پارسی دگر قابل بازگشت نیست" از بُن قابل درنگ و تامل است. چرا که درست است زبان فارسی پس از ورود تازیان و ترکان دچار آلودگی و ناخالصی شده است (واژه‌های دخیل عربی، ترکی و مغولی)  اما هیچ‌گاه از بین نرفته است که اینک در صدد "بازگردادندن"اش باشیم .بلکه از دوران میانه (پهلوی) به دوران جدید (دری) تکامل پیدا کرده است و همچنان به حیات پربار خود ادامه می دهد و همان‌گونه که دیروز "دانای توس" را به جهانیان عرضه‌ داشته که مایه‌ی نازش هر پارسی زبان است، امروز هم "مهدی اخوان ثالث" را پیشکش جهانیان کرده ‌است. زبان این ‌‌هردو بزرگمرد یک زبان است (فارسی دری).

از سویی اساسا بازگشت یک زبان به دوره های پیشینش نه پذیرفتنی است و نه شدنی و نه مورد نیاز. چرا که زبان همسو با پیشرفت و بالیدن دانش و فرهنگ سیر طبیعی خود را بر پایه‌ی منطق درونی اش پی می‌گیرد و پیش می‌رود. اینک چه نیازی است که برخلاف جهت آب حرکت کنیم.

آنچه که زبان فارسی امروز به آن نیازمند است نه بازگشت به دوران میانه که پاکسازی و بازسازی است. پاکسازی برای بیرون ریختن بازمانده‌های واژه‌گانی و هنجاریِ بعضا نادرست و غیر قابل پذیرش تازی و ترکی و مغولی و بازسازی برای تبدیل شدن به زبانی نو و درخور زمانه‌ و همسوی منطق حکمفرما بر روزگار. و البته از آنجایی که سایر زبانهای ایرانی چون لری و کردی با فارسی هم‌خانواده هستند در این فرایند ِ پاک‌سازی و بازسازی، می‌توانند، مثلا از راه وام دادن واژه‌های اصیل ایرانی که هنوز در انها زنده مانده است، به زبان فارسی کمک کنند.

 

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در پنجشنبه 1386/10/13 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |

 

حرف اضافه‌ی "به"

 

کورش جوشن‌لو

 

زمینه: زبان‌شناسی و تاریخ زبان فارسی

حرف اضافه‌ی "به" از حرف‌هایی است که در جاهایی یک رفتار عجیب از خود نشان می دهد. بدین معنا که هنگامی که پیش از ضمایر اشاره‌ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد یک "د" بین آن و ضمیر بعدش آشکار می شود.

کمی عجیب است که "د" نقش "صامت میانجی" را بازی می‌کند. چرا که در زبان فارسی بیشتر "ی" و "گ" و "و" کار صامت میانجی را انجام می دهند. مثلا در "خانه‌ی من" ، "ستارگان" و "گیسوان"، به ترتیب حرفهای "ی" و "گ" و "و" بین دو مصوت قرار گرفته و دشواری گفتار را کمی کاهش داده‌اند.

اما چه می شود که در پیوند "به" و "او" ناگهان حرف "د" آشکار می شود ( بدو) نه دیگر حرف‌ها؟

راز این واژه را باید در پیشینه‌اش جستجو کرد. حرف اضافه‌ی "به" در دوره‌ی فارسی میانه (پهلوی) "pat " و سپس‌تر "pad" بوده است.

برای نمونه در آغاز متن‌های پهلوی زیاد این عبارت را می بینیم:  pad nâm i Yazdân = به نام یزدان 

آشکار است که این واژه در گذر زمان دچار فرسایش شده است اما در پاره‌ای از جاها که نیاز است بخش از دست داده‌اش را دوباره آشکار می کند؛ برای نمونه هنگامی که پس از "به" که خود به یک صامت کوتاه ــِـ می انجامد یک واژه‌ی دیگر قرار می‌گیرد که با مصوت می آغازد. از آنجا که قرار گرفتن دو مصوت در کنار هم در زبان فارسی در هنگام تلفظ کمی دشواربوده ‌است، صامت میانجی "د" باز می‌گشته و به داد فارسی‌زبانان می رسیده است. هر چند این اواخر دیگر نیازی به این حرف میانجی در زبان فارسی احساس نمی شود و بیشتر ظهور آنرا می‌توان در متن‌های تاریخی یافت. برای نمونه در این دوبیت از دانای توس:

بدو گفت گرسیوز ای شهریار××× خردمند و از خسروان یادگار

و

بسی رنج بردم در این سال سی  ×××  عجم زنده کردم بدین پارسی

 

در تاریخ بلعمی که مربوط به دوره‌ی فارسی دری است نیز این حرف گاهی بگونه‌ی تاریخی اش بکار رفته است: "تو از اصفهان بیرون آی، با سپاه خویش و پد اصفهان لشکرگاه بزن (برگ 353)"

از سویی گونه‌ی تاریخی این حرف اضافه را در پاره‌ای از واژه‌ها هنوز می‌بینیم. برای نمونه در دو واژه‌ی "پدید" (=به‌دید یعنی انچه به‌ دید آید) و "پدیدار" (به‌دیدار) .

 

 

بن‌مایه‌ها

مطالعه‌ی بن‌مایه‌های زیر در گذشته در شکل‌گیری این نوشتار سودمند واقع شده است:

خودآموز زبان پهلوی / ابراهیم میرزای ناظر

زبان پهلوی/ ژاله اموزگار و احمد تفضلی

مبانی زبان‌شناسی / ابوالحسن نجفی

 

تصویر با اندازه واقعی+

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 3:21 قبل از ظهر |

سرزمین توران کجاست؟

 

 توران، این سرزمین افسانه ای در کجا واقع شده است؟ به کوشش بهاره‌حاجیها

توران یا تورین، به سرزمینی گفته می شود که فریدون به بزرگترین پسر خود تور(تورج) داد. آن سرزمین را ناحیه ی ترک و خزر و چین و ماچین را شامل می شد.

دگر تور را داد توران زمین    و را که سالار ترکان و چین

مارکوآرت، دانشمند آلمانی در این باره می نویسد: خاک توران به مملکت خوارزم که در اوستا و کتب پهلوی آریاویج نامیده شده متصل بوده و از مشرق جیحون به دریاچه ی آرال امتداد داشته است.

تورانیان آریائی نژاد بوده اند وتنها از لحاظ تمدن در سطح پایین تری از ایرانیان قرار داشتند. چرا که ایرانیان به شهرنشینی و کشاورزی و زراعت روی آورده بودند درحالیکه تورانیان بیابان نورد و چادرنشین باقی مانده بودند و هر از چندگاهی به ایرانیان هجوم می آورده اند. رشد تمدن در ایران چنان شد که کم کم تورانیان را بیگانه دانستند و آنها را بر خود ننگ به حساب می آوردند و بر همین اساس همواره جنگ و ستیز بین این دو برقرار بود.

اسامی گروههایی از نام آوران تورانی در اوستا( به ویژه ....)و هم چنین در کتاب حکیم توس آورده شده است. در برخی از نواحی این سرزمین افرادی به آیین زرتشت گرویدند به گونه ای که در گاتها، از .... تورانی نام برده شده است.

سرزمین توران را از جنوب به تخارستان و کوههای .... می دانند. تخارستان یا طخارستان ناحیه ی تاریخی بر مسیر علیای آمودریا که از مردم قدیم آن، تخارها، نام گرفته شده است. تخارها را برخی از مردم سکاها دانسته اند در تور...(جایی است در ترکستان شرقی جین که در خرابه های آن بسیاری از نوشته ها به زبان پهلوی راجع به دین مانی پیدا شده است.) به دست آمده است. نام تخارستان در شاهنامه و فرهنگ قدیم ایران آمده که در شمال بلخ و غرب آمودریا و بدخشان قرار داشته است. بعد از مرگ یزدگرد سوم ساسانی(438م) ....،تخارستان را گرفتند.بعدها تخارستان جزء مملکت غوریان گردید. ظاهرا از قرن هفتم میلادی استعمال کلمه ی تخارستان به عنوان نام ناحیه متروک شده است.

سرزمین توران از شمال به بلاد خوارزم و دشت ... و از جانب مغرب به دریای جرجان و خراسان و از مشرق به سرزمین ترکستان و مغولستان محدود بوده است. این سرزمین بعد از استیلای اعراب به ماوراء النهر موسوم شد.

بن‌مایه: دانش نامه‌ی مزدیسنا- دکتر جهانگیر اوشیدری

 

توران کجاست؟ / علامه دهخدا

نام ترکستان است و بعضي از خراسان و آن از مشرق است . (لغت فرس اسدي چ اقبال ص 367).ولايت ماوراءالنهر است . (فرهنگ جهانگيري ). ملک ماوراالنهر، منسوب به تور. (فرهنگ رشيدي ). نام ولايتي است بر آن طرف آب آموي ; يعني ماوراءالنهر. (برهان ).

دنباله‌ی نوشتار را کلیک کنید...


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در دوشنبه 1386/10/03 و ساعت 4:39 بعد از ظهر |