تبليغاتX
سرای دانای توس

قصه است اين قصه،آري قصه ي درد است،

شعر نيست،

اين عيار مهر و كين مرد ونامرد است.

بي عيار و شعرِ محضِ خوب و عالي نيست،

هيچ، همچون پوچ، عالي نيست،

اين گليم تيره بختي هاست،

خيسِ خون داغ سهراب و سياوش ها،

رو كش تابوت تختي هاست،

این گل‌آذین باغ خواب‌آلود قالی نیست...

استوره‌ی ضحاک تازی -5

پاسخ فریدون جنیدی به اظهارات شاملو

 

 

استوره‌ی ضحاک به گمان من، یک افسانه‌ی تهی از معنی و پوچ نیست، بلکه در رویارویی با این استوره، ما ایرانی‌ها خواه‌ناخوا‌ه با با بخشی درخور توجه از پیشینه‌ی خود دست به گریبان می‌شویم. وقتی از ضحاک می‌گوییم بی‌اختیار ذهنمان درگیر نام‌ها، نمادها و مفاهیمی چون شاه‌، خدا، ظلم و ستم، شکست، اِشغال، بیگانه، فره‌ی ایزدی، قربانی کردن انسان‌ها، تازی، دیو و اهریمن، پهلوان، شاهنامه، فردوسی و ... و این اواخر احمد شاملو می شود. اینست که این استوره به گمان من چون کدهای ژنتیک در کروموزوم، بخش عظیمی از خاطره‌ی استوره‌ای و تاریخی ما را تا به امروز به دوش کشیده است.

این استوره نیز ، همانند "بوف کور" صادق هدایت، هنوز زنده است و تفسیر و تاویل می شود با این تفاوت که بوارونه‌ی بوف کور که زاییده‌ی یک ذهن مدرن و تحصیل‌کرده و شناخته شده در چند‌ده سال پیش است، استوره‌ی ضحاک زاییده‌ی فکر و خاطره‌ی جمعی قومی درس‌نخوانده و ابتدایی در دورانی پیش از تاریخ است و شگفتا که تا به امروز، چنین با اقتدار، به حیات خود ادامه داده است.

باری، اظهارات تند شاملو بر پایه‌ی نوشته‌های علی حصوری بار دیگر این استوره‌ را در کانون توجه استوره‌شناسان و اندیشمندان و ایران‌شناسان و روشنفکران قرار داد و واکنش‌های گوناگونی را بر انگیخت.

یکی از کسانی که به پاسخ دادن بر این ادعاها همت گماشت استاد بزرگ فریدون جنیدی بود. گویا احمد شاملو در نامه‌ای به این استاد بزرگ به تبیین نظراتش، که خاستگاه و بن‌مایه‌ی آن مشخص است، می‌پردازد و فریدون جنیدی نیز به پاسخی مفصل بر اظهارات او می‌نویسد.

پاسخ جنیدی از دو جهت بسیار مهم است:

نخست اینکه در آن فریدون جنیدی که بی‌گمان یکی از بزرگ‌ترین استوره‌شناسان ایرانی می‌باشد به شرح و تاویل نمادهای "استوره‌‌ی ضحاک تازی" می‌پردازد و خلاصه‌ای از نظراتش را در این باره،‌ که پیشتر در کتاب ارزشمندش "زندگی و مهاجرت آریاییان" نوشته‌ بود، در این مقاله دوباره بصورت مختصر و مفید با بهره‌گیری از  یافته‌های جدید باستانشانی بیان می‌کند.

دیگر اینکه فریدون جنیدی که از شاهنامه‌شناسان برجسته‌ی معاصر است، در این نوشتار به دفاع از فردوسی می‌پردازد و پاسخ بندبند اظهارات شاملو را در باره‌ی فردوسی می‌دهد.

 

اینک این شما و نوشته‌ی ارزشمند دکتر فریدون جنیدی: آقاي احمد شاملو، ترا با نبرد دليران چکار؟

 

-------------------------------------

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۱

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۲

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۳

+ استوره‌ی ضحاک تازی- ۴

+ سخنرانی شاملو درباره‌‌ی فردوسی (نگرانی‌های من)

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1387/01/30 و ساعت 5:0 بعد از ظهر |

 

استوره‌ی ضحاک تازی- ۴

 

ضحاک؛ شاه‌خدای جامعه‌ی اشتراکی

 

کورش جوشن‌لو

 

تاکنون در سرای دانای توس به یکی از برداشت‌هایی که از استوره‌ی ضحاک شده است مفصل پرداخته‌ام: ضحاک تازی نماد چیرگی اقوام سامی و عربی بویژه بابلیان در گذشته‌های دور بر ایران‌زمین است و به همین دلیل است که ضحاک  به "تازی" نامبردار می‌شود؛ چرا که بعد از فتوحات اسلامی تنها قوم برجامانده از اقوام سامی در منطقه همانا اعراب هستند که سایر اقوام سامی در کنار ایران را در خود هضم کرده‌اند.

اینک به برداشتی دیگری از این استوره‌ می پردازم که شاید نخستین بار در ایران به صورت منسجم، از سوی پژوهشگری به نام «علی حصوری» در کتاب بسیار کوچک جزوه‌مانندی بنام «ضحاک» مطرح شد. این کتاب در سال 1378منتشر شده است.

علی حصوری بر این باور است که علت بدگویی‌ها نسبت به ضحاک و عرب و اژدها و اهریمن و حرام‌زاده خواندن او در ادبیان دوره‌ی میانه و شاهنامه، آنست که او شاه‌خدایی مردمی و طرفدار جامعه‌ی اشتراکی و بدون طبقه بوده است.

همانطور که می‌دانیم، قبل از رشد جامعه و بوجود آمدن کمبود در منابع اقتصادی، بشر نخستین در یک جامعه‌ی اشتراکی ابتدایی (=به قول مارکسیست‌ها "کمون اولیه") به سر می‌برده است؛ در چنین جامعه‌ای مالکیت خصوصی بر زمین و نیروی کار معنایی نداشته و اعضای جامعه‌ی بشری هر یک به قدر نیاز خود از منابع طبیعی بهره می‌برده اند و بخصوص نشانی از وجود طبقات اجتماعی و اینکه گروهی کار کنند و گروه دیگر از حاصل کار آنها بهره ببرند در میان نبوده است.

به مرور زمان بدلیل تکامل وسائل تولید و کمبود امکانات، شرایط اجتماعی به گونه‌ای رقم خورد که این جامعه‌ی اشتراکی اولیه، دست‌خوش تقسیم کار شد و نخستین طبقات اجتماعی شکل گرفت. در این نظام طبقاتی جدید، خواه‌نا‌خواه گروهی کار می‌کردند و گروهی دیگر از دسترنج آنها بهره می‌بردند.

در جامعه‌ی ایرانی بر پایه‌ی اوستا، شکل‌گیری نظام طبقاتی در دوره‌ی جمشیدشاه است. (حصوری برگ 43) یعنی همان شاهی که مردم، پس از مدتی، بر او می‌شورند و بجایش ضحاک را برمی‌گزینند و ضحاک پس از به قدرت رسیدن، او را به دو نیم می‌کند. طبقاتِ (پیشه‌ها) نخستینِ نظامِ طبقاتیِ ایرانی عبارتند از : روحانیون، جنگ‌جویان و در نهایت کشاورزان و دامداران. (حصوری برگ 42) ...  (به دنباله نوشتار بروید)

 

-----------------------

+استوره‌ی ضحاک تازی- ۱

+استوره‌ی ضحاک تازی- ۲

+استوره‌ی ضحاک تازی- ۳

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1387/01/16 و ساعت 5:50 بعد از ظهر |

 

استوره و فلسفه

 

یدالله موقن

 

گمان مي‏كنم جامعه‏ايران باستان نيز مانند جامعه اسرائيل باستان بر شالوده دين بنا شده بود نه بر پايه فرهنگ. كاست روحانيون وجود دارد كه امور ديني و قضايي وفرهنگي جامعه و حتي عزل و نصب مقامات سياسي را در دست خود قبضه كرده‏اند.

اما در يونان باستان و رم باستان چنين وضعي را مشاهده نمي‏كنيم. جامعه يونان باستان و رم باستان. جوامعي لائيك(ياغير ديني) بودند. چيزي به نام قوانين شرع وجود نداشت كه حاملانش روحانيون باشند. كتاب مقدسي نبود كه چارچوب انديشه ديني و غير ديني را تعيني كند.عقل مي‏توانست در همه امور چون و چرا كند و به كنكاش بپردازد. ولي در‏ايران باستان مغ‏ها و موبدان عقل را زنجير كرده بودند. در يونان با هراكليتوس و افلاطون انديشه فلسفي از درون انديشه اسطوره‏اي سر بر كشيد. فيلسوفان پيش از سقراط با همان روشي كه امور طبيعي را بررسي كرده بودند امور ديني و سياسي را نيز بررسي كردند. انديشه هندي همه چيز را سيال و ناپايدار مي‏دانست و انديشه چيني همه چيز را پايدار و تغييرناپذير تصور مي‏كرد؛ اما انديشه يوناني در جستجوي پايداري در ناپايداري بود، در پي يافتن امر تغييرناپذير در تغييرات بود؛ يعني مي‏خواست قوانين حاكم بر تغييرات را بيابد.

براي انديشه‏ايراني كه نبرد اهورا و اهريمن را حاكم برجهان مي‏دانست، مي‏بايست انديشه يوناني برايش عجيب و غريب بوده باشد. پانتئون يا بارگان خدايان المپ برخلاف اهورا و اهريمن‏ايراني يا يهوه يهودي مطيع قوانين طبيعت شد. اراده خدايان يوناني، بر خلاف اراده خدايان ديگر اقوام، نمي‏توانستند قوانين طبيعت را نقض كنند.‏ اين موضوع‏ اين معني را مي‏رساندكه انديشه عقلي يا فرهنگ بر اساطير يا دين يوناني غلبه يافته و دين زير دست فرهنگ قرار گرفته بود. زبان يوناني نيز براي تفكر فلسفي بسيار انعطاف‏پذير بود. با پيدايش تفكر فلسفي، اساطير و سنت نقد شدند و تقدس خود را بيش از پيش از دست دادند.ا نديشه فلسفي به بحث در مباني حكومت سياسي پرداخت و بر شيوه حكومت كردن غلبه يافت. به سخن ديگر ، فرهنگ، دين و سياست را زير سلطه خود گرفت. اما در‏ايران باستان موبد موبدان قدرتمندترين ومتنفذترين فرد در كشور بود. موبدان نه تنها حاملان دين و فرهنگ بلكه كارگزاران حكومت نيز بودند يعني در اداره كشور نقش اول را داشتند.

مي‏بينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را پيشاپيش رقم مي‏زنند. گمان نمي‏كنم چيزي به نام تفكر عقلاني- انتقادي در‏ايران باستان وجود داشته است. در يهوديت نيز وضع مانند‏ايران بوده است؛ يعني بر پايه دين، جامعه شكل گرفته بود و دين، شكل حكومت و فرهنگ را معين كرده بود.اسلام نيز مانند يهوديت است. درجامعه‏ايران باستان و اسرائيل باستان و جوامع اسلامي، چه در گذشته و چه در حال، دين تعيين گر فرهنگ و حكومت ونظام قضايي بوده است.

بعضي از جوانان كشورمان دچار‏اين توهم شده‏اند كه ما پيش از اسلام فرهنگ عقلاني درخشاني داشته‏ايم و حمله اعراب به‏ايران‏اين فرهنگ درخشان را از ميان برده است. گرچه‏اين احساسات درك شدني است، اما بايد گفت كه در ايران پيش از اسلام هم موبد موبدان وموبدان نفسها را بريده بودند وخونها را در شيشه كرده بودند. علت پذيرش اسلام از سوي‏ايرانيان به خاطر‏اين بود كه آيين زرتشتي مقاومت چنداني در برابر پيشروي اسلام نشان نمي‏داد، و از لحاظ سادگي مانند اسلام بود. فرهنگ پيشرفته‏اي حامي‏آيين زرتشتي نبودكه بتوا ند مقاومت كند. تفكر‏ايراني سراسر خرافي بود و موبدان به‏ايراني اجازه تعقل نداده بودند. آنچه بود خرافات بود و خرافات. اسطوره سوشيانت هنوز هم بر سير تاريخ‏ايران فرمان مي‏راند. مي‏بينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را رقم مي‏زنند و سير آن را پيشاپيش معين مي‏كنند.

 

بن‌مایه: مصاحبه با یدالله موقن (متن کامل) . با اندکی کوته سازی. نام گذاری از نویسنده وبلاگ است. 

 

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در دوشنبه 1386/12/27 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |

مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست،
پشوتن مرده است آیا؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟ (م. امید) ( اینجا)

جاودانان

 

بی‌مرگان/ جاودانان کیستند؟ / دکتر ژاله آموزگار

بی‌مرگان یا جاودانان در سنت کهن ایران، نامدارانی هستند که نمی‌میرند و چون زمان معمول زندگی‌شان به سر می رسد یا به خواب می روند و یا در جایی پنهان می‌مانند و درهنگام لازم و در زمان فرشگرد (دوران بازسازی جهان) به یاری بزرگان دین و مردم می شتابند. نام این جاودانان بنا به روایتهای مختلف فرق می کند. از میان آنها به شخصیت‌های ذیل می توان اشاره کرد:

گرشاسب، توس و گستهم پسران نوذر، کیخسرو، گیو و فریبرز از پهلوانان دوران کیخسرو، اوروَتََت‌نره پسر زردشت که در وَرِجمکرد به سر می برد؛ گوبدشاه یا اغریرَث برادر افراسیاب که به دلیل یاری دادن به ایرانیان به دست برادرش کشته می شود و جزء جاوادانان در می‌آید؛ یوشت‌فریان (دانایی که به پرسشهای اَخت جادوگر اهریمنی پاسخ می‌دهد و با سوالات خود او را به نابودی می‌کشاند)؛ پشوتن پسر گشتاسب و غیره...

جمشید و فریدون و کیکاووس هم بنا به روایتها بی‌مرگ آفریده شده بودند ولی به دلیل ارتکاب گناه از رده‌ی جاودانان بیرون آمدند. در بندهشن آمده است که در فرشگرد پانزده مرد پارسا و پانزده زن از بی‌مرگان هستند که به یاری سوشیانت می‌شتابند.

بن‌مایه: تاریخ اساطیری ایران/ دکتر ژاله آموزگار/ برگ 54

 

 

جاودانان بر پایه‌ی گزارش بندهشن / استاد مهرداد بهار

از صفحه‌ی 196 تا 198 بندهش، نام جاودانان آمده است. بنا بر آن، پشوتن، پسر گشتاسب، به گنگدژ است. اغریرث پسر پشنگ، به سیستان است که او را گوبدشاه خوانند. فْرَدَخشت خُمبیگان به دشت پیانسه است. اَشِم یَهمائی‌اوشت، بدانجا است که رود ناورُو خوانند. وَنِ جودبیش به ایران‌ویچ است. اوروتتِ نَر، که پسر زردشت است به ور جمکرد است.

گروهی نیز از هوش رفته هستند، چون نرسی پسر ویوَنگهان، توس پسر نوذر، گیو پسر گودرز، بَیرَزد و اَشَوَزد، پسر پورودخشت. ایشان به هنگام فرشکرد، به یاری سوشیانس می‌آیند. دیگر سام یا کرشاسب است که ضحاک را خواهد کشت.

در این فهرست نام کیخسرو نیست که خود از جاودانان است. نکته‌ی دیگر این که این فهرست تنها نام دوزده تن را در بر دارد و از سه مرد و پانزده زن دیگر نامی برده نشده است.

بن‌مایه: پژوهشی در اساطیر ایران/ استاد مرداد بهار/ برگ 290 

 

 

 

----------------------------------------------

+ نمادهای استوره‌ای در چامه‌ی "قصه‌ی شهر سنگستان"

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در پنجشنبه 1386/12/02 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |

مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست؟
زمين گنديد، آيا بر فراز آسمان كس نيست؟
گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست؛
پشوتن مرده است آيا؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا؟  ( 
مهدی اخوان ثالث)

 

استو‌ره‌ی ضحاک تازی - 3

 

زمینه: اســـتوره‌ها و پهلوانان ایرانی

دربند شدن ضحاک در دماوند‌کوه بدست فریدون/ دکتر کزازی

ضحاک، آشفته و دمان، با سپاهی گران روی به راه می‌نهد. مردم شهر، به یکبارگی، دوستار فریدونند؛ و از بام و در بر سپاه ضحاک خشت و سنگ می‌بارند. پیران و برنایان به لشکر فرمانروای نو می‌پیوندند. ضحاک، کمند شصت‌بازی دردست، بر کاخ بلند بر می‌آید؛ و سیه نرگس شهرناز را، به جادوی، با فریدون براز می‌بیند. دشنه‌ای آبگون را بر می‌کشد که پری‌چهرگان را، به زاری، بکشد. فریدون گرزه‌ی گاوسر را بر می‌افرازد که آن اژدهادوش را بدان فرو کوبد. در این هنگام، سروش به نزد او می آید و او را از کشتن ضحاک باز می‌دارد. می‌گویدش که ضحاک را در کوه به بند بکشند. فریدون ضحاک را به کمندی ستوار از چرم شیر فرو می بندد؛ آنگاه مردمان را می فرماید که هر کس به کار و هنر خویش بپردازد؛ تا جهان پرآشوب نگردد.

سپس نامداران شهر، با رامش و خواسته، به نزد فریدون می‌روند؛ و دل به فرمانبری از وی می‌آرایند. آنگاه فریدون می‌فرماید که ضحاک را، خوار و دربند، بر پشت هیونی بیفکنند. بدین‌سان، ضحاک را به «شیرخوان» می‌برد؛ و می‌خواهد در کوه سر از پیکرش بیفشاند. لیک سروش باری دیگرش راز می‌گوید که ضحاک را تنها به دماوندکوه ببرد؛ و تنها کسانی را که از آنان گریزی نیست به همراهی برگزیند. فریدون، با تنی چند از یاران، به دماوند کوه می‌رود؛ و ضحاک را، در اشکفتی بن‌ناپدید، با میخ‌هایی گران بر ‌سنگ فرو می‌بندد.

بن‌مایه: مازهای راز/ دکتر میرجلال الدین کزازی/ برگ 9

 

بند‌گسستن ضحاک و پایان کار او / دکتر ژاله آموزگار

در این هزاره (منظور هزاره‌ی آخر استوره‌های زرتشتی است. چیزی شبیه آخرالزمان شیعیان) ضحاک از بند فریدون رها می‌شود و فرمانروانی بر دیوان و مردمان از سر می‌گیرد و به آزار آب و آتش و گیاه و مردم می پردازد. آب و آتش و گیاه شکایت به اورمزد می‌برند و از او می خواهند که فریدون را بر انگیزد تا ضحاک را نابود کند. اورمزد همراه با امشاسپندان به نزد روان فریدون می‌روند تا او را برای نابودی ضحاک بر انگیزند.

روان فریدون از نابود کردن ضحاک اظهار ناتوانی می کند و این ماموریت به عهده‌ی گرشاسب گذاشته می‌شود. کیخسرو گرشاسب را بیدار می کند و او تیری می‌اندازد و ضحاک نابود می شود.

بن‌مایه: تاریخ اساطیری ایران/ دکتر ژاله اموزگار/ برگ 78

 

 -------------------------------------

+ استوره‌ی ضحاک تازی - 1

+ استوره‌ی ضحاک تازی - 2

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در دوشنبه 1386/09/19 و ساعت 6:40 بعد از ظهر |

در این جستار (استوره ی ضحاک تازی - ۲) پژوهش را در پیرامون ضحاک تازی بر پایه بن‌مایه های اسلامی و همچنین شاهنامه پی می‌گیریم. در بن‌مایه های اسلامی و بویژه در شاهنامه ضحاک تازی نژاد می شود و سرزمینش نیز "دشت سواران نیزه گزار " است.

 

استوره‌ی ضحاک تازی - ۲

 

 

ضحاک تازی در روایات اسلامی/ علامه دهخدا

 

علامه دهخداصاحب مجمل التواريخ و القصص گويد: مدت پادشاهى وى هزار سال بود، بعضى از مبالغت كم روزى و نيم گويند(2). او را بيوراسپ خوانند و گويند بيور(3) اسب تازى به هرّائى(4) از زر و سيم پيش وى جنيبت كشيدندى، و اندر اصل نام او قيس لهوب (كذا) گويند و ضحاك حميرى نيز خوانندش و پارسيان ده‌آك گفتندى از جهت آنك ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آويختن و فعلهاء پليد، و آك را معنى زشتى و آفتست پس چون معرب كردند سخت نيكو آمد: ضحاك، يعنى خندناك. و اژدهاك گفتند سبب آن علت كه بر كتف بود، يعنى اژدهااند كه مردم بيوبارند، اندر تاريخ جرير گويد بيوراسف ديگر بود، و ضحاك ديگر(5)، ايزدتعالى نوح را پيش وى فرستاد و از بعد طوفان بسالها ضحاك پادشاهى بگرفت. اما نسب او چنين بود: ضحاك‌بن [ ارو ]نداسپ، و ارونداسف نيز گويند، و او وزير طهمورث بود و روزه داشتن و خداى را تعبد كردن از وى خاست. ابن ربكاون(6)بن سادسره (كذا) ابن تاج‌بن فروال‌بن سيامك‌بن مشى‌بن كيومرث، و تاج جد او بود كه عرب از نسل اواَند و بزمين بابل نشست فرزندش [ دو ] دختر [ بود يكى ]فريدون بزنى كرد و يكى بزمين كابلستان افتاد و مهراب كه جد رستم بود از فرزندان اين دختر است، و از پسران ضحاك هيچ جايگاه ذكر نيافته‌ام(7).

 

ابن‌البلخى گويد: اين بيوراسف ضحاك است و ضحاك در لفظ عربى چنين آمده است و اصل آن ازدهاق است و شرح اين حال بعد از اين داده شود، و در نسب او خلاف است ميان نسابه و بعضى مى‌گويند از نسابه كه اصل او از يمن بوده است و نسب او ضحاك‌بن علوان‌بن عبيدبن عويج اليمنى است و از خواهر جمشيد زاده بود، و جمشيد او را بنيابت خود به يمن گذاشته بود. و نسابهء پارسيان نسب او چنين گفته‌اند: بيوراسف‌بن ارونداسف‌بن دينكان‌بن وبهزسنگ‌بن تازبن نوارك‌بن سيامك‌بن ميشى‌بن كيومرث، و اين تاز كه ازجملهء اجداد اوست پدر جملهء عرب است و چون پدر عرب بود اصل همه عرب با او مى‌رود و اين سبب است كه عرب را تازيان خوانند يعنى فرزندان تاز، هرچه عجم‌اند با هوشهنگ مى‌روند و عرب با اين تاز مى‌رود، و در همهء روايتها ضحاك خواهرزادهء جمشيد بوده‌ست و نام مادرش ورك بود خواهر جمشيد.

 

ابوريحان بيرونى در التفهيم بمناسبت جشن مهرگان گويد: مهرگان چيست؟ شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر. و اندر اين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسب جادو آنك معروف است به ضحاك و بكوه دماوند بازداشت(10)... و نيز در سبب آتش كردن در جشن سده گويد: اما سبب آتش كردن و برداشتن آن است كه بيوراسب توزيع كرده بود بر مملكت خويش دو مرد هر روزى تا مغزشان بر آن دو ريش نهادندى كه بر كتفهاى او برآمده بود، و او را وزيرى بود ارمائيل نيكدل، نيك‌كردار از آن دو تن يكى را زنده يله كردى و پنهان او را بدماوند فرستادى، چون افريدون او را بگرفت سرزنش كرد و اين ارمائيل گفت توانائى من آن بود كه از دو كشته (كذا، و ظ: كشتنى) يكى را برهانيدمى و جملهء ايشان از پس كوهند. پس با وى استواران فرستاد تا بدعوى او نگرند و او كسى را پيش فرستاد و بفرمود تا هر كسى بر بام خانهء خويش آتش افروختند زيراك شب بود و خواست تا بسيارىِ ايشان پديد آيد، پس آن نزديك افريدون بموقع افتاد و او را آزاد كرد و بر تخت زرين نشاند و مسمغان نام كرد، اى مه مغان.(11)

 

برای پی‌گیری به دنباله‌ی نوشتار بروید.


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/07/13 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |

در این جستار می کوشم داده ها و آگاهی هایی را پیرامون استوره ی ضحاک گردآورم. از این روی ضحاک را تازی خوانده ام که در شاهنامه چند بار با این عنوان از او یاد شده است. در بخش نخست این جستار (استوره‌ی ضحاک تازی - 1) به بررسی این استوره در بن‌مایه های پیش از هجوم تازیان به ایران‌زمین پرداخته ام.

 

استوره‌ی ضحاک تازی -۱

 

سیمای ضحاک در متن‌های دینی و ادبیات پهلوی / دکتر ژاله اموزگار

دکتر ژاله آموزگاراژی دهاک: اژی به معنی اژدها یا مار بزرگ و دهاک نام خاص است که بصورت ضحاک در می آید.

اژی دهاک در متنهای دینی ایران جزء دیوان و فرزند اهریمن است. که سه سر ، شش چشم و سه پوزه دارد. او روشن‌تر و اساطیری‌تر از دیگر آفریدگان زیانکار توصیف شده است. او انباشته از میل به تخریب است. و در اوستا فقط شخصیت دیوی دارد که سرانجام فریدون بر او می شورد و با وی نبرد می کند و او را از میان بر می‌دارد. او حتی در صدد خاموش کردن شعله ی اتش شعله ی آتش نیز هست و برای به دست آوردن فره با اتش مقدس می جنگد و شکست می خورد.

در اوستا به عنوان فرمانروا از او یاد نشده است. بلکه فقط اژدهایی است که می خواهد مردم و هر چه در روی زمین استنابود کند. گاهی نیز نماینده ی نیرومند ترین دروغی است که اهریمن بر ضد جهان مادی آفریده است. و بدن او پر از حیوانات موذی است که اگر بمیرد این حیوانات موذی جهان را فرا خواهد گرفت.

ضحاک در ادبیات پهلوی مردی است که نمونه ی کامل یک ستمگر، جد سامی‌ها (رجوع شود به پی نوشت) و به وجود آورنده ی کیش‌های بد است که به ایران می تازد و بر جمشید پیروز می شودو بعد از مدت زمانی فرمانروایی از فریدون شکست می خورد و در کوه دماوند زندانی می شود. در پایان جهان از بند رها می گردد و به نابودی جهان می پردازد. اما سرانجام گرشاسبِ پهلوان اورا از میان بر می‌دارد.

بن‌مایه نوشتار: ‌تاریخ اساطیری ایران - دکتر ژاله  آموزگار - سمت - برگ  ۵۱ و ۵۲

 برای پی‌گیری به دنباله‌ی نوشتار بروید.


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در پنجشنبه 1386/07/05 و ساعت 1:41 قبل از ظهر |