تبليغاتX
سرای دانای توس

 

دیو و خدا

 

جستاری ریشه‌شناختی در پیرامون واژه‌ی "دیو"

 

کورش جوشن‌لو

 

واژه‌ی "دیو" یکی از واژه‌های رازآمیزی است که بررسی خط دگرگونی معنایی آن گوشه‌هایی از طرز نگرش و اندیشه‌ی ایرانیان کهن را نسبت به خدایان، در سنجش با سایر اقوام آشکار می‌کند. این بررسی نشان می‌دهد که قوم ایرانی، در یزدان‌شناسی خود، تا جایی پابه‌پای دیگر قوم‌های آریایی پیش آمده است، اما از نقطه‌ای راهش را از آنها جدا کرده است. در این نوشتار بیشتر تلاش من، بررسی ریشه‌شناختی این واژه است.

 

"دیو" در زبا‌ن‌های آریایی

بررسی‌های ریشه‌شناختی نشان می‌دهد که واژه‌ی "دیو" در تمامی زبانهای آریایی، معنای "خدا" داشته یا دست کم، نام یکی از خدایان بوده است. در سَرزبان آریایی، این واژه را برگرفته از فعل " deiw- " می‌دانند که به معنای "درخشیدن" است و این خود نیازمند بررسی و پژوهش است که در دیدگاه آریایی کهن خدا و نور و درخشش چه پیوندی با هم داشته اند.

باری، دیو در زبان سانسکریت "devā" بوده که به خدایان کهن آریایی اطلاق می‌شده است و هنوز نیز در هندی معنای خدا می‌دهد ( deva).

در زبان یونانی این واژه بصورت "zeus" در می‌آید که نام رئیس و پدر خدایان یونانیان باستان است. "ژوپیتر" Jupiter نیز که پدر خدایان رومی است بخش نخستش( Ju) از همین ریشه است.

در لاتین "deus" معنای خدا می‌دهد و از این واژه و مشتقات آن میراثی بس درخور توجه در زبانهای جدید اروپایی بجا مانده است. در زبان فرانسه "dieu" در ایتالیایی "dio" و در اسپانیایی "dios" همگی معنای خدا را بر دوش می‌کشند.

در زبان انگلیسی نیز این واژه به صورت‌های گوناگون بر جای مانده است که در زیر چند نمونه را معرفی می‌کنم: واژه‌ی "deity" که در انگلیسی ِ امروز "خدا" معنی می‌دهد، با واسطه از فرانسوی، از "deitas" لاتینی گرفته شده است. واژه‌ی دیگر "divine " به معنای "خدایی/الهی"‌ است که این هم از " divinus" لاتینی گرفته شده است . واژه‌ی دیگر "deism" است به معنای "خداگرایی" (نوع خاصی از باور به خدا) که از همان ریشه‌ی لاتینی است.

 

"دیو" در زبان فارسی

"دیو" کنونی، در زبان فارسی باستان "daiva" بوده است. این واژه در ترکیب "daivadāna" نیز وجود داشته که به معنای "پرستشگاه دیوان" است. در اوستایی نیز این واژه بصورت "daēva" بوده است. در فارسی میانه (پهلوی) این واژه بصورت "dēw" تلفظ می شده است.  و امروز هم می‌دانیم بصورت "div" تلفظ می‌شود.

اما آنچه در این میان دارای اهمیت است، آنست که به وارونه‌ی سایر زبان‌های آریایی، این واژه در فارسی در ایران باستان، نه تنها معنای مثبت "خدا" نداشته، بلکه بر عکس دارای معنایی بسیار منفی نیز بوده است. آنچه که در گذشته از واژه‌ی "دیو" به ذهن متبادر میگشته،  آفریده‌های "اهریمن" هستند که جایگاهی برابر "ایزدان" - که همانا کارگزاران اهورامزدایند- دارند و معنای دیگری که این واژه، البته بیشتر در متون حماسی و بویژه شاهنامه، به ذهن می‌آورد، "بومیان ایران‌زمین" پیش از مهاجرت آریایی‌ها بوده اند که نژادشان و در نتیجه نمای ظاهریشان متفاوت از آریاییان بوده است. اینان مردمانی جنگاور و حتی متمدن بوده اند که در برابر ایرانیان ِ مهاجر جنگ‌ها و مقاومتهای فراوانی کرده اند و به همین دلیل همواره‌ از آنها به بدی یاد می شده است - البته بی‌گمان بین این دو کاربرد واژه‌ی دیو در ایران باستان، پیوندی وجود دارد که ما را به پژوهش بیشتر فرامی خواند.

مشاهده می‌کنید‌ که هر دو معنای "دیو" منفی است. از سویی در متون دینی، کسانی که پیرو دین مزداپرستی (مزدَیسنا) نبوده اند و از جمله بیگانگان و دشمنان، "دیویسنان" خوانده شده اند که به معنای "پرستندگان دیو" است. بررسی بیشتر در باره‌ی این چرخش معنایی را به آینده واگذار می کنم.

 

+ قلم نستعلیق برای ویندوز (به قالب تی.تی.اف)

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در پنجشنبه 1387/02/05 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

 

آنچه در پی می‌آید، متن تجدید‌نظر شده‌ی نوشتاری است با همین عنوان که چندی پیش در سرای دانای توس منتشر شده بود. در ویرایش جدید به بن‌مایه‌های بیشتری رجوع کرده ام و اطلاعات بیشتری را در تایید یکی از نظرها به متن افزوده‌ام.

 

گمانه‌‌زنی‌‌هایی پیرامون واژه‌ی «تازی»

 

کورش جوشن‌لو 

 

«تازی» واژهای است با پیشینهای کهن که تحلیل و ریشهشناسی آن گمانهزنیهای فراوانی را میان پژوهشگران برانگیخته است. مخرج مشترک همه‌ی دیدگاه‌های گوناگون آنست که این واژه از دو بخش تشکیل شده : تاز + ی. در بارهی بخش دوم آن – ی - تقریبا در میان پژوهشگران این اتفاق وجود دارد که پسوند نسبت است. اما بازشناسی بخش نخست این واژه – تاز - آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون بوده است.

پژوهشگران در پژوهشهای خود در پیرامون این واژه به دست کم پنج دیدگاه دست یافته اند که در زیر به شرح کوتاه آنها میپردازم:.

1- محمد تقی بهار در سبک شناسی اینچنین به تحلیل این واژه میپردازد: «ايرانيان از قديم بمردم اجنبى «تاچيك» يا «تاژيك» مى‌گفته‌اند، چنانكه يونانيان «بربر» و اعراب «اعجمى» يا «عجم» گويند. اين لفظ در زبان درى تازه، «تازى» تلفظ شد و رفته‌رفته خاص اعراب گرديد …» (سبک شناسی – برگ 50)

2- دیدگاه دیگر دیدگاهی است که از سوی دکتر معین و برخی دیگران پیش کشیده شده است. ایشان در واژهنامهاش چنین نویسد: «تاز+ ى (نسبت) در پهلوى تاژيك. ايرانيان قبيله‌ی «طى» از قبايل يمن را كه با آنان تماس بيشتر داشتند (در عهد انوشيروان، يمن مستعمره ی ايران شد) «تاژ» و منسوب بدان را «تاژيك» مى‌گفتند و سپس اين اطلاق را بهمه ی عرب تعميم دادند…»(به نقل از دهخدا). دکتر بهفر نیز در جلد نخست شاهنامهاش از همین دیدگاه پیروی کرده است.(بهفر –برگ164)

3- «تاژ» در نوشته های پارسی دری به معنای «خیمه» و «خرگاه» به کار رفته است. در «فرهنگ عمید» نخستین معنای واژهی «تاژ» خیمه و چادر ذکر شده است و این بیت از «بهرامی» نیز به عنوان شاهد آمده است:

خسرو غازی آهنگ بخارا دارد --- زده از غزنین تا جیحون «تاژ» و خرگاه.

بازشناسی این واژه با این معنی زمینه ساز دیدگاه دیگری است؛ دهخدا در واژه نامه برهمین پایه یکی از احتمالات را چنین بیان می کند: «بعضى حدس زده‌اند كه تازى بمعنى چادرنشين است، از كلمه ی تاژ و تاز بمعنى چادر و خيمه و يای نسبت، و هميشه آن را مقابل «دهقان» آرند. پس دهقان بمعنى روستانشين و تازى بمعنى چادرنشين است، طوائف چادرنشين كه ييلاق و قشلاق كنند، مقابل دهقان كه ساكن و تخته‌قاپو باشد. طبق اين حدس كلمه‌ی مورد بحث بار اول بمعنى مطلق چادرنشين بوده است و سپس بمعنى خاص‌ترى فقط بر عرب اطلاق شده است...»

4- به گزارش مکنزی در نوشته های پهلوی تازیگ (tazig) هم به معنی «تند» و «سریع» به کار میرفته است و هم به  معنای «عرب». (مکنزی- برگ 147)  (به دنباله‌ی نوشتار بروید)


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در سه شنبه 1387/01/27 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

تقدیم به روان همه‌ی آنهایی که صرفا به جرم پیروی از یک دین یا عقیده‌ی متفاوت، در خون خود غلتیده‌اند.

 

زندیق

 

کورش جوشن‌لو

 

شکل‌گیری واژه‌ی "زندیک" به مفهوم "بددین" و "فاسد العقیده" برای نخستین بار در دوران حکومت ساسانیان از سوی موبدان و سپس سرکوب و از دم تیغ گذراندن همه‌ی کسانی که به بلای این دشنام ایدئولوژیک! گرفتار شده بودند، لکه‌ی ننگی است بر دامان فرهنگ و تمدن درخشان ایران باستان که بدست موبدان و در بستر اتحاد دین و حکومت رقم خورده و رایحه‌ی تعفنش هنوز به مشام می‌رسد.

سد افسوس که وارثان زرتشت ، موبدان ساسانی، مدلی را فراهم آوردند که از آن پس حکام دیگر جاها توانستند با بهره گیری از آن به سرکوب و ریشه‌کن کردن مخالفان ایدئولوژیک خود بپردازند. اینست که دستگاه خلافت عباسی در دوران اسلامی تنها بهایی که برای به فراهم کردن زمینه‌ی به خاک و خون کشیدن مخالفانش پرداخت، صرفا "معرب" کردن این واژه‌ی پیش‌پرداخته بدست موبدان بود(زندیق). بگذریم! در این نوشتار سر آن ندارم که به ارزیابی‌های تاریخی و فرهنگی بپردازم بلکه هدف تنها ریشه‌یابی این واژه است.

همچون بسیاری دیگر از واژه‌های کهن، ریشه‌یابی و شناسایی این واژه نیز آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون صاحب‌نظران بوده است. تقریبا پذیرفته شده است که "زندیق" معرب "زندیگ" یا "زندیک" فارسی میانه (پهلوی) است که خود از "زند" و پسوند "یک" ساخته شده است. این واژه نخستین بار در سنگ‌نوشته‌ی "کرتیر" موبدان‌موبد سه شاه ساسانی (هرمز اول، بهرام اول و بهرام دوم) در سده‌ی سوم مسیحی– که در آن با سرفرازی به کشتارها و جنایت‌هایش می نازد- به کار رفته است و منظور از آن افراد بددین و فاسد العقیده بویژه مانویان بوده است.

این واژه در زبان عربی در دوران خلافت عباسی معرّب و تبدیل به "زندیق" شده است (به کسر ز). جمع آن "زَنادقة" و "زنادیق" است. اسم آن "الزَندَقة" است به معنای "بددینی" و حتی از آن فعل هم ساخته شده است: "تَزَندَق" به معنای "زندیق شد".

 

در اینجا به مشهورترین نظرات در زمینه‌ی ریشه‌یابی و شناسایی این واژه می پردازم:

1- نخستین نظری که در پیرامون این واژه‌ مطرح شده‌ است نظری است عامیانه که از سوی پاره‌ای از نویسندگان در دوره‌ی اسلامی مطرح شده است. بر پایه‌ی این نظر "زندیق" همان "زن‌دین" یا "زند‌کیش" است یعنی کسی که دینش پیروی از زنان است. ناگفته آشکار است که این نظر جایگاهی ندارد.

2- در اوستا واژه‌‌ی "zanda" اسم علمی (خاص) است برای یک ملحد و بدکار. بر این پایه‌، عده ای بر این باورند که "زندیگ" یا "زندیک" صفت (اسم منسوب) این نام خاص می باشد و برای نامیدن افراد بدکار و بددین از آن استفاده می شده است. این نظر نیز زیاد مورد توجه  واقع نشده است.

3- عده ای "زندیک" را پارسی شده‌ی واژه‌ی آرامی "صَدّیقای" (در عربی صدّیق) می دانند. چرا که آماج این اتهام ایدئولوژیک در آغاز همانا مانویان بوده‌اند و مانویان طبقات عالی و برگزیده‌ی خود را "صدیق" می نامیده اند. این صاحب‌نظران بر این باورند که این واژه از زبان و فرهنگ آرامی وارد زبان فارسی شده است و به "زندیک" تبدیل شده و برای نامیدن مانویان و سپس دیگر دگراندیشان به کار رفته است.

4- برخی بر این باورند که بین این واژه و "زند" اوستا پیوند معنایی وجود دارد. در دوران ساسانی زبان اوستایی برای ایرانیان کهنه و غیر قابل فهم شده بود. بنا بر این اوستا به زبان پارسی میانه و خط پهلوی برگردان و باز نویسی شد و بعلاوه تفسیرهایی نیز بر آن افزوده شد. این برگردان اوستا و تفسیرهای آن روی‌هم‌رفته "زند اوستا" نامیده شد. بر این پایه "زند" به معنای تفسیر و تاویل است و این صاحب‌نظران بر این باورند که موبدان هر کس را که سخنی مخالف با فهم رایج از اوستا می‌زده است و به تفسیر و تاویل آن روی می‌آورده و یا در صدد ایجاد نوآوری در آموزه‌های رسمی زرتشتی گام بر می‌داشته، زندی (زندیک) می خوانده‌اند.

5- و اما اخرین نظر از این قرار است که واژه‌ی "زندیگ" پارسی میانه از واژه‌ی اوستایی "zantay" به معنای آگاه شدن ساخته شده که خود از ریشه‌ی "zan"‌ به معنای "دانستن" است. و بر این پایه‌ زندیگ به معنای "عارف" و "آگاه" است.

توضیح آنکه اگر به تاریخ ظهور این واژه در سده‌ی سوم مسیحی توجه کنیم می بینیم که هم‌زمان با ظهور مانویان است. از سویی باید توجه داشت که کیش مانوی خود شاخه‌ای از آیین گنوسی (Gnosticism) است که در دوره‌ی ساسانی پیروان این آیین در آسیای غربی نفوذ و جمعیت فراوانی یافته بودند و گذشته از پراکندگی‌ها و شاخه‌های گوناگون همگی به یک نام خوانده می‌شدند. پیروان این آیین گنوسی (Gnostic) نامیده می‌شدند.

با این مقدمات جای شگفتی است اگر در برابر این واژه در دربار ساسانی معادلی وجود نداشته باشد بویژه اینکه سران این آیین در آن زمان دشمن دستگاه قدرت و نفوذ موبدان محسوب می‌شدند. لذا این پژوهشگران نتیجه گیری می کنند که "زندیگ" برابری است برای این واژه (Gnostic) در دستگاه امپراتوری ساسانی.

برای تقویت این دیدگاه توجیهات زبانشناختی هم موجود است. این پژوهش‌گران برآنند که "زندیگ" درست به معنی "Gnostic" به معنای عارف و آگاه است.  این واژه که یونانی است از ریشه‌ی "gnos" یونانی به معنای دانستن است که با dan  و  zanدر زبانهای ایرانی و سایر زبانهای آریایی یکی است.

 

در پایان یاداور می شوم صرف نظر از معنا و وجه اشتقاق واژه‌ی زندیق در دوران اسلامی شعوبیان آنرا به معنای "آزاداندیش " به کار می‌برده‌اند. مهدی اخوان ثالث نیز در موخره‌ی "این اوستا " در وصف "مزدک" بارها او را "زندیق" محترم و بزرگوارمی‌خواند و سپس در پاورقی می‌نویسد:" مقصود از زندیق آدم پاک و آزاد اندیش است ولا غیر".

 

 

بن‌مایه‌ها

۱- زندیق / مهرداد بهار / ماهنامه سخن / سال ۲۶ شماره ۸

۲- سنجه‌ای برای وجه اشتقاق و معنای زندیق / محمد کریمی زنجانی اصل / در کتاب بدعت‌گرایی و زندقه در ایران عهد ساسانی - نشر اختران

۳- راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی / دکتر آذرتاش آذرنوش / انتشارات توس

۴- واژه‌نامه علامه دهخدا

5- از این اوستا / مهدی اخوان ثالث / نشر زمستان

6- المنجد فی اللغة 

7- تاریخ زبان فارسی / دکتر مهری باقری / نشر قطره

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در شنبه 1386/12/18 و ساعت 8:44 بعد از ظهر |

 

ریشه‌شناسی بهشت و برزخ و دوزخ

 

کورش جوشن‌لو

 

بهشت، برزخ و دوزخ؛ این سه واژه به لحاظ معنایی با یکدیگر در ارتباط هستند. اما جالب این است که این سه واژه از لحاظ ساختار و ریشه ‌شناسی نیز با یکدیگر داری شباهت هستند. هرچند این هم‌سانی بیشتر در مورد "برزخ" و "دوزخ" به چشم می‌آید. اما بررسی‌های ریشه‌شناختی "بهشت" را نیز داخل این هم‌سانی می‌داند.

توضیح آنکه اصل واژه‌ی "بهشت" در دوران میانه زبان فارسی "وَهیشت اَخْو" بوده است. "وَهیشت" ترکیب شده است از "وه" و "ایشت". "وه" همان "بــِه" فارسی امروز است. و "ایشت" پسوند صفت برترین (عالی) است. "ایشت" و بیشتر "ایست" گونه‌ی فرسوده‌ی išta  ی فارسی باستان است که پسوند سازنده‌ی صفت برترین بوده است و کاربرد خود را در انتقال به دوران فارسی میانه کم‌کم از دست داده و در فارسی جدید نیز کاربردی ندارد. اما نیک می دانید که در زبان انگلیسی که زبانی هم‌خانواده‌ی فارسی است این پسوند امروزه بصورتest  همچنان سازنده‌ی صفت برترین است. مثلا در largest  و hardest . (هندو اروپایی = isto)

پس "وهیشت" به معنی برترین و  بهترین  است. اینک به سراغ بخش دوم واژه که در این ترکیب حذف شده است می رویم: اخو (axw). اخو به معنای "جهان " و یا "هستی" است و بنابر این معنای "وهیشت اخو" بهترین جهان یا بهترین هستی است.

و اما دوزخ. اصل واژه "دش اخو" بوده است. "دش" به معنای بد است و کاربست آن را هنوز در واژه‌هایی چون دشمن (بد‌اندیش) ‌و دژخیم (بد‌خصلت) مشاهده می‌کنیم. "اخو" نیز همانطور که گفته شد به معنای جهان است و بر روی هم "دوش اخو " به معنای جهان بد است.

برزخ نیز تشکیل شده است از "برز" و "اخو". "برز" ظاهرا به معنای "بلند" است و "برزخ" روی هم‌رفته معنای جهان بلندمرتبه را می دهد. ظاهرا این نام‌گذاری بخاطر اینست که برزخ هر چه باشد یک مرتبه از دوزخ بالاتر است؛ هر چند در مقامی پست‌تر از بهشت‌اخو قرار دارد.

در پایان بد نیست یادآور شوم جناب دکتر جنیدی در کتاب "نامه‌ی پهلوانی" (برگ 52) براین رای پای فشرده است که best  انگلیسی که جزء صفت‌های بی‌قاعده‌ی این زبان برشمرده شده است همان "وهیشت" یا "بهشت" فارسی است و همانطور که مشاهده می‌کنید معنای هردوی آنها نیز یکی است: بهترین.  

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در شنبه 1386/11/20 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |

 

مغ و مجیک و مجوس

 

کورش جوشن‌لو

 

در این نوشتار به بررسی یکی از واژه‌های فارسی باستان می‌پردازم که در زبان‌های اروپایی و زبانهای سامی از خود ردپایی درخور توجه برجای گذاشته است. این واژه‌ همانا "مگو" magu است که بگواهی فرهنگ‌های ریشه‌شناختی خود از ریشه‌ی هندواروپایی magh (قدرت داشتن) گرفته شده‌ است.

اینک پیشینه‌ی این واژه را در زبان فارسی، زبان‌های اروپایی و سامی بررسی می کنیم.

 

در فارسی

در فارسی باستان، "مگو" به چم "یکی از اعضای طبقه‌ی روحانیون" است. "مگوش" maguš نیز حالت فاعلی مفرد مذکر آن است. این واژه در فارسی میانه (پهلوی) فرسایش می یابد و تبدیل به "مغ" می شود که به معنای روحانی زرتشتی به‌ کار می‌رفته است. البته در زبان پهلوی به "مغ"ها، "مگوگ" هم گفته می‌شده (فره وشی) که بی‌گمان این واژه گونه‌ی دیگر همان واژه‌ی فارسی باستان است. صورت دیگر این واژه در پهلوی "مو"mow است که در ترکیبهایی چون "موبد" (مغوپت: رئیس مغان) دیده می شود. در زبان فارسی دری نیز این واژه بصورت "مغ" تاکنون به حیات خویش ادامه داده است.

            

 

در زبان‌های اروپایی

گونه‌ی باستانی این واژه) maguš ( از فارسی بصورت magos  وارد زبان یونانی شده و سپس در لاتین magus شده است (جمعش  magi) به معنای " جادوگر". گویا مغان ایران باستان توانایی انجام کارهایی سحرآمیز داشته‌اند که موجب شده است غربی‌ها چنین برداشتی از این واژه کنند.

این واژه از لاتین وارد زبان انگلیسی شده و سیر تکاملی خود را پیموده است و امروزه در این زبان چندین واژه یافت می شود که در پیوند با همین معنا به حیات خود ادامه می‌دهند.  Magic به معنای جادو زبانزد‌ترین بازمانده این خط تکامل است. همچنین magical (جادویی)، magician (جادوگر)، mage (دانشمند، جادوگر) و ...

در فرانسه نیز به همین ترتیب است. Mage  در فرانسه به معنی "مغ" و "جادوگر" است. Magie به معنای جادو و Magique نیز به معنای "جادویی" به کار می رود.

در تورات و انجیل نیز به این واژه برمی خوریم که جالب‌ترین آن همان سه "مغ" ستاره‌شناسی هستند که در زمان هیرودیس با هدایت یک ستاره برای ستودن حضرت عیسا به بیت لحم آمده بودند. (انجیل متی/باب دوم)

عده‌ای از ایرانیان تند رفته‌اند و واژه magnet به معنای "آهن‌ربا" و هم‌خانواده‌هایش را نیز از این ریشه دانسته‌اند (افزون بر شباهت، با این استدلال که آهن‌ربا سنگی جادویی است و با جادوگری در پیوند است) که فرهنگ‌های ریشه‌شناختی چنین فرضیه‌ای را تایید نمی کنند.

 

در زبان‌های سامی و عربی

"مگوش" فارسی باستان بصورت "مَجوس" به زبان آرامی راه می‌یابد و سپس به همین ترتیب به زبان عربی می رسد (دهخدا). "المجوس" در عربی اسم جمع است و مفردش "المجوسی" است.

اینکه این واژه در ابتدا در زبان عربی چه کاربردی داشته است آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون است، اما، کم‌کم کاربردش به چم "زرتشتیان" و "پرستندگان آفتاب و آتش" گسترش یافته است. در قرآن (17/22) نیز این واژه به معنای "زرتشتیان" و یا "یک فرقه‌ از زرتشتیان " به کار رفته است.

از این واژه، درعربی، سه حرف (م‌ج‌س) مبنای اشتقاق شده و واژه‌های دیگری نیز ساخته شده‌اند. برای نمونه: مَجّسَ ( اورا مجوسی/زرتشتی کرد)، تُمجَّسَ (مجوسی/زرتشتی شد) و المجوسیة (مجوسی‌گری).

 

 

بن‌مایه‌ها

راهنمای زبان فارسی باستان / دکتر چنگیز مولایی

فرهنگ دهخدا

المنجد فی اللغة

فرهنگ فارسی به پهلوی فره وشی

فرهنگ فرانسه به فارسی لاروس

American Heritage Dictionary

Online Etymology Dictionary

Oxford Dictionary

 

برای چاپ این نوشتار ‌می توانید روی عنوان آن کلیک کنید و پس از باز شدن صفحه مربوط به این نوشته، از گزینه‌ی پرینتِ اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.

-----------------------------------------------------------------

+ زرتشت اهل ري بود / استاد فریدون جنیدی

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/10/21 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |

 

حرف اضافه‌ی "به"

 

کورش جوشن‌لو

 

زمینه: زبان‌شناسی و تاریخ زبان فارسی

حرف اضافه‌ی "به" از حرف‌هایی است که در جاهایی یک رفتار عجیب از خود نشان می دهد. بدین معنا که هنگامی که پیش از ضمایر اشاره‌ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد یک "د" بین آن و ضمیر بعدش آشکار می شود.

کمی عجیب است که "د" نقش "صامت میانجی" را بازی می‌کند. چرا که در زبان فارسی بیشتر "ی" و "گ" و "و" کار صامت میانجی را انجام می دهند. مثلا در "خانه‌ی من" ، "ستارگان" و "گیسوان"، به ترتیب حرفهای "ی" و "گ" و "و" بین دو مصوت قرار گرفته و دشواری گفتار را کمی کاهش داده‌اند.

اما چه می شود که در پیوند "به" و "او" ناگهان حرف "د" آشکار می شود ( بدو) نه دیگر حرف‌ها؟

راز این واژه را باید در پیشینه‌اش جستجو کرد. حرف اضافه‌ی "به" در دوره‌ی فارسی میانه (پهلوی) "pat " و سپس‌تر "pad" بوده است.

برای نمونه در آغاز متن‌های پهلوی زیاد این عبارت را می بینیم:  pad nâm i Yazdân = به نام یزدان 

آشکار است که این واژه در گذر زمان دچار فرسایش شده است اما در پاره‌ای از جاها که نیاز است بخش از دست داده‌اش را دوباره آشکار می کند؛ برای نمونه هنگامی که پس از "به" که خود به یک صامت کوتاه ــِـ می انجامد یک واژه‌ی دیگر قرار می‌گیرد که با مصوت می آغازد. از آنجا که قرار گرفتن دو مصوت در کنار هم در زبان فارسی در هنگام تلفظ کمی دشواربوده ‌است، صامت میانجی "د" باز می‌گشته و به داد فارسی‌زبانان می رسیده است. هر چند این اواخر دیگر نیازی به این حرف میانجی در زبان فارسی احساس نمی شود و بیشتر ظهور آنرا می‌توان در متن‌های تاریخی یافت. برای نمونه در این دوبیت از دانای توس:

بدو گفت گرسیوز ای شهریار××× خردمند و از خسروان یادگار

و

بسی رنج بردم در این سال سی  ×××  عجم زنده کردم بدین پارسی

 

در تاریخ بلعمی که مربوط به دوره‌ی فارسی دری است نیز این حرف گاهی بگونه‌ی تاریخی اش بکار رفته است: "تو از اصفهان بیرون آی، با سپاه خویش و پد اصفهان لشکرگاه بزن (برگ 353)"

از سویی گونه‌ی تاریخی این حرف اضافه را در پاره‌ای از واژه‌ها هنوز می‌بینیم. برای نمونه در دو واژه‌ی "پدید" (=به‌دید یعنی انچه به‌ دید آید) و "پدیدار" (به‌دیدار) .

 

 

بن‌مایه‌ها

مطالعه‌ی بن‌مایه‌های زیر در گذشته در شکل‌گیری این نوشتار سودمند واقع شده است:

خودآموز زبان پهلوی / ابراهیم میرزای ناظر

زبان پهلوی/ ژاله اموزگار و احمد تفضلی

مبانی زبان‌شناسی / ابوالحسن نجفی

 

تصویر با اندازه واقعی+

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در دوشنبه 1386/10/10 و ساعت 3:21 قبل از ظهر |

 

فارسی (Farsi) يا پرژن (Persian)؟

 

 کامران تلطف

 

نام زبان ما فارسی است. در انگليسی به آن پِرژِن (Persian) می گويند. اگر چه اين گفته ساده می نمايد اما در سالهای اخير در زبان انگليسی به گونه ای روز افزون به جای واژه پرژن (Persian)، از واژه فارسی (Farsi) استفاده می گردد. در اين گفتار کوتاه، می خواهم توضيح دهم که چرا چنين جايگزينی صورت می گيرد، چه کسانی آن را انجام می دهند، و سرانجام اينکه زيان های اين جايگزينی کدام است. پيش از اين ديگران در اين باره نکاتی را مطرح کرده اند و بحث های بسياری هم صورت گرفته اما بنظر می رسد که مسئله هنوز حل نگرديده است و هر روز هم جدی تر می شود.

قرن هاست که در غرب از واژه پرژن (Persian) استفاده می کنند که اصل آن به واژه های پارس و پارسی بر می گردد. هنگامی که هزار سال پيش از ميلاد مسيح اقوام آريايی به سرزمين پرسيس مهاجرت کردند پارس و زبان آنها نيز پارسی شناخته شد. اين زبان از آن هنگام تا کنون دچار دگرگونی های بسياری در دوره های گوناگون شده است که نتيجه آن پديداری پارسی کهن (که تا سه سده پيش از ميلاد زنده بوده)، پارسی ميانه يا پهلوی (که تا سده نهم پس از ميلاد رايج بوده)، و پارسی نو که ديگر پس از تسلط عرب ها نام آن به فارسی موسوم شد – بوده است.چرا که در زبان حاکمان جديد صدای "پ" وجود نداشت. اگر اين صدا وجود داشت و يا اگر ايرانيان پشتکار بيشتری در نگهداری نام واقعی آن می کردند، با توجه به تشابه آن با نام آن در زبانهای غربی کار امروز ما یقينا ساده تر می بود. ولی ايرانيان از فرم عربی اين واژه که همان "فارسی" است برای ناميدن زبان خود استفاده کردند. اما در غرب از همان دوران يونان و رم باستان اين زبان پرژن (Persian) - يا با تلفظی شبيه به آن بسته بهنوع زبان اروپايی خوانده شد. فارسی در دوران امپراتوری اسلامی همچنان اهميت خود را حفظ کرد و در کنار عربی به يک زبان جهانی بويژه در فلات ايران، در آسيای ميانه، و تا همين سده های اخير بعنوان يک زبان رسمی در هند تبديل گرديد. در اين دوران حجم بزرگی از آثار تاريخی، شعری، و ادبی، اجتماعی، و علمی به فارسی نوشته شد. امروزه نيز فارسی همچنان نه تنها زبان رسمی ايران بلکه يکی از زبانهای رسمی افغانستان و جمهوری تاجيکستان و هنوز هم زبان مردم بسياری در ساير نقاط آسيای ميانه است.

اما سخن اصلی ما بر سر نام اين زبان در زبان انگليسی است نه تاريخچه آن. مسئله اين است که چرا ناگهان در امريکا و نيز در بسياری از کشورهای اروپايی بجای نام انگليسی (Persian) يا فرانسوی (Persane)، يا آلمانی ( Persisch) آن، واژه "فارسی" (Farsi) که در واقع نام بومی زبان ما در ايران يا کشورهای فارسی زبان است بکار برده می شود و چه کسانی به اين کار دامن می زنند ؟ اشکال آن چيست؟

برای کسانی که به روزنانه ها، کتابها، و نشريات انگليسی و يا اروپايی در دوره های پيش از دهه هشتاد ميلادی (و چاپ خارج از ايران) دسترسی دارند و يا برای کسانی که آن سالها را بياد می آورند، روشن است که اين زبان در آن روزگار در انگليسی بطور عمده پرژن (Persian) خوانده می شد و نه فارسی (Farsi). اما در واقع پس از انقلاب اسلامی سال 1358 بود که بگونه ای گسترده و ناگهانی از اين زبان در انگليسی و ساير زبانهای اروپايی بعنوان فارسی (Farsi) نام برده شد. پيش از آن به ندرت و در موارد خاصی اين واژه به چشم می خورد و قطعا مردم عادی غرب (بجز عده ای جهانگرد يا فرستاده های سياسی و آنهم بخاطر بی اطلاعی دوستان بومی اشان) از آن بی اطلاع بودند. در آن زمان واژه فارسی (Farsi) تنها به معنای نام محلی زبان ما در زبان های غربی وجود داشت. انقلاب ايران در بسياری زمينه ها بويژه در رابطه با چگونگی توليد فرهنگ و گسترش آن، توليد ايدولوژی و ارتقاء آن، توليد هنر و تبليغ آن، و نيز در زمينه چگونگی عرضه داشت هويت ايرانی رابه طور اساسی در جامعه دگرگون کرد. در سطح عمومی، ديگر اين گونه توليدات در انحصار يک گروه برگزيده اجتماعی نبود بلکه بسياری از مردم عادی نيز فرصت يافتند به اين گونه فعاليتها بپردازند. از جمله مثال های موفقيت آميز آن شرکت انبوه بيشماری از زنان ايرانی در فعاليت های ادبی، سينمايی، و نقاشی است. مسئله ارتقای گفتمان حکومتی بعنوان يک سياست رسمی در سطح داخلی و بين المللی همچنان بعنوان يک ضرورت باقی ماند اما ديگر بجای ستايش نظام ايران باستان، دولت به ستايش سنت های دينی پرداخت که از آن رهگذر تا اندازه ای هر آنچه که باستانی، غربی، يا بطور کلی غير اسلامی بود نفی می گرديد. همزمان، انقلاب باعث تبعيد، کوچ اجباری، يا کوچ آزادانه بسياری از ايرانيان با زمينه های اقتصادی و فرهنگی مختلف به غرب شد. همه اين دگرگونی ها به نوعی در بازعرضه داشت هويت ايرانی که پيش از اين بيشتر در رابطه با ايران تاريخی بود تاثير گذاشت. از نتايج اين دگرگونی های گفتمانی يکی هم رواج واژه فارسی (Farsi) بعنوان نمام اين زبان در خارج از کشور بود. اما ابتدا اين را بايد روش کرد که اين کسانی که به رايج کردن اين واژه در زبانهای خارجی کمک کردند که بودند و از کدام خواستگاه دست به اين کار زدند ... (برای پی‌گیری، دنباله‌ی نوشتار را کلیک کنید)

 

با سپاس از پایگاه شورای گسترش زبان فارسی که این نوشتار را در اینترنت قرار داده اند.

 

زمینه: زبان‌شناسی و تاریخ زبان فارسی

 

------------------------------------------------------------

:: خط اوستایی در کلیپ مشترک بیونسه و شکیرا

:: پوزش نانسی عجرم از ایرانیان

:: بمبارانی برای حفظِ نام "ایران" (یادداشتی از مسعود لقمان)

:: دانلود فونت پهلوی (هام-دبیره) به همراه تصویر صفحه کلید

:: در پیرامون جشن آذرگان از تارنگار اروداد


دنباله‌ی نوشتار