تبليغاتX
سرای دانای توس

تأثير حكومت كوشان‏ها در تشكيل حماسه ملى ايران‏

(خاستگاه استوره‌ی رستم)

مهرداد بهار

... ولى در اوستا صحبتى از رستم در ميان نيست و پهلوان بزرگ حماسه‏هاى موجود اوستائى گرساسپرستم يا گرشاسب ادبيات پارسى است. در تمام اوستا از رستم صحبتى نيست، از جنگ او با اسفنديار خبرى نيست. اسفنديار در اوستا هست اما رستم نيست شايد فكر كنيم كه بنا به علتى تاسم رستم در اوستا نيامده است. اما به ادبيات پهلوى هم كه رجوع كنيم، ادبيات زردشتى دوره ساسانى، باز هم رستم به طرز شگفت‏آورى تقريبا كنار گذاشته شده است. شايد چهار پنج بار از رستم در متون پهلوى صحبت مى‏شود. دوبار آن در متون غير دينى كه در اصل به زبان پارتى بوده است يعنى در دو اثر يادگار زريران و درخت آسوريك. در آنها هم اشاره‏اى مستقيم به داستانهاى رستم نيست ولى نشان مى‏دهد كه در شرق ايران- پارتيان در شرق ايران بودند- رستم وجود شناخته شده بوده است. در متون دينى زردشتى در دوره ساسانيان همچنان گرساسپ پهلوان بزرگ است. اوستا و متون پهلوى پر است از دلاورى‏هاى اين مرد شگفت‏آور و او كسى است كه در پايان جهان نقشى عمده بر عهده دارد و به عنوان يكى از جاودانان ضحاك را در پايان جهان از بين مى‏برد. چرا در متون پهلوى به رستم بى‏توجهى مى‏شود؟ چرا در سراسر فصل تاريخ حماسى كتاب بندهش كه به احتمال بسيار قوى مختصرى از خداينامه دوره ساسانى و عمدة مبتنى بر سنت اوستا است فقط يك بار از رستم به اختصار صحبت مى‏شود، و در ديگر فصل‏هاى اين كتاب نيز تنها يك بار به خانواده رستم اشاره‏اى مى‏رود كه در سيستان بوده‏اند، بدون اينكه اشاره خاصى به پهلوانى‏هاى رستم كرده باشد. بنابراين با توجه به اين نكته كه بندهش در قرن دوم هجرى در فارس نوشته شده و اين عصرى است كه در روايات حماسى ايرانى به عنوان عامل مقاومتى در برابر اعراب از گسترش وسيعى بهره‏مند است با اين همه، بندهش همچنان ستايشگر گرشاسب مانده است. بايد از خود بپرسيم كه علت اين بى‏توجهى به رستم در متون پهلوى زردتشتى چيست؟ ...

متن کامل این نوشتار ارزشمند و گرانبها در سرای دانای توس: تأثير حكومت كوشان‏ها در تشكيل حماسه ملى ايران‏

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در پنجشنبه 1387/03/09 و ساعت 5:46 بعد از ظهر |

نوشتار زیر بخشی از مقاله‌ای پربار از استاد مهرداد بهار است با نام "تأثير حكومت كوشان‏ها در تشكيل حماسه ملى ايران‏". نامگذاری این بخش از من است.

خاستگاه مضامین تراژیک در شاهنامه

استاد مهرداد بهار

امروز در پى تحقيقى كه درباره تراژدى در جهان انجام گرفته است مسلم شده است كه تراژدى يك ساخت نمايشى يونانى است. آثار تراژيك يونانى را ما دقيقا مى‏شناسيم و امروز مشخص است كه در هيچ كجاى دنيا نظير اين ساخت نمايشى تراژدى را نداريم اين گفته به اين معنا نيست كه ساختهاى ديگر هنرى حقير است و ساخت تراژدى يونانى برجسته‏ترين هنر بشرى است. اين مسئله مطرح است كه در يونان اين ساخت تراژدى وجود دارد و در جاهاى ديگر ساختهاى ديگر روايات و نمايشهاى سوگ‏آور وجود دارد. من خواهم گفت كه در ايران چه ساختهاى سوگ‏آورى وجود دارد. ولى به طرز شگفت‏آورى در شاهنامه شما به سه چهار مضمون همانند با مضمون تراژدى يونانى برمى‏خوريد اينجا ساخت تراژدى يونانى و شكل نمايشى آن وجه شبه نيست، اين مضمون، شخصيتها و تحول يك روايت تراژيك است كه براى ما مطرح است.
داستان سياوش و افراسياب، رفتن سياوش به توران زمين و عشق سياوش و افراسياب به هم و دشمنى گرسيوز در اين ميان و دروغ گفتن به هر يك از دو طرف و دوستى و عشق را به يك كينه تبديل كردن تا آنجائى كه واقعا هر دو بر اثر اين كينه نابود مى‏شوند، يكى از شگفت‏ترين و زيباترين مضمون‏هاى تراژيك است، كه ما در شاهنامه دقيقا مى‏بينيم: افراسياب سرانجام به خاطر قتل سياوش است كه كشته مى‏شود و سياوش هم بخاطر اين كينه‏اى كه در پس دوستى بوجود آمده است كشته مى‏شود. داستان رستم و اسفنديار نيز در نهايت زيبائى مضمون تراژيك دارد. تمام عناصر مضمونى، شخصيتى تراژدى را شما در آن مى‏بينيد رستم به اسفنديار احترام مى‏گذارد و از مهر او تهى نيست. (به دنباله نوشتار بروید)...

+دکتر کزازی : فردوسی ؛ نمایشنامه نویسی که کشف نشده


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در دوشنبه 1387/03/06 و ساعت 1:36 قبل از ظهر |

 شاه‌بیت‌های دانای توس - ۶

کورش جوشن‌لو

ز گـَرد ســــــواران در آن پهن‌دشـــــــت

زمین شش شد و آسمان گشت هشت

در این بیت دانای توس صحنه‌ی حرکت سواران و گرد سم اسبانشان را آنچنان ترسیم می کند که خواننده انگشت بر دهان می‌ماند. فردوسی در حال توصیف صحنه‌ی نبرد رستم و تورانیان است و وقتی نوبت به توصیف فراوانی گـَردی که در نتیجه‌ی حرکت اسبان بر هوا برخاسته است می رسد آنرا اینگونه بیان می کند که گویی در اثر جنبش اسبان یک طبقه از زمین - که گویا در باور دیرینه هفت طبقه است - جدا شده است و به هوا برخاسته است و در نتیجه یک طبقه‌ی جدید به آسمان - که آن هم در باور دیرینه هفت طبقه است - افزوده شده است. در نتیجه زمین شش‌طبقه شده است و آسمان هشت‌طبقه.

 +++

مگر در نهانش سخن دیگر است

پژوهنــــده را راز با مادر اســــت

در این قسمت از شاهنامه فردوسی در حال توصیف شخصیت پلید ضحاک است.  می گوید ضحاک :

به خون پدر گشت هم‌داستان ---  زدانا شنیدم من این داستان

سپس می افزاید:

که فرزند بد گر بود نره شیر ---  به خون پدر هم نباشد دلیر

به این معنا که فرزند بد هرچند هم که بدگهر و پلید و بی‌تربیت باشد باز هم یارای کشتن پدرش را ندارد. بنا بر این در نظر فردوسی ناممکن است فرزندی پدرش را بکشد مگر اینکه او براستی از تخمه‌ی آن پدر نباشد. اما فردوسی بدلیل ادب و فضل بی‌اندازه‌ی خود این را به زبان نمی آورد بلکه بعد از آن دو بیت می گوید:

مگر در نهانش سخن دیگر است --- پژوهنـــده را راز با مادر اســـــت

یعنی اگر کسی بدنبال پاسخ این پرسش است باید به مادر ضحاک رجوع کند (که می دانیم او براستی در آموزه‌های دینی دوران میانه زنی بدگهر و بی‌پروا و آلوده است). این است ادب و هنر فردوسی. حال من می اندیشم چطور ممکن است این بیت ضعیف و اهانت آمیز را که در برخی از نسخه‌های شاهنامه آمده است، منسوب به دانای توس بدانیم:

{نباشد جز از بی‌پدر دشمنش --- که یزدان به آتش بسوزد تنش}  

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1387/03/03 و ساعت 0:19 قبل از ظهر |

آنچه در پی می آید بخشی از کتاب "حماسه‌ی داد" است اثر نویسنده‌ی چپ ف.م. جوانشیر. جالب است که کسانی چون علی حصوری و شاملو با نگرشی چپ به سراغ شاهنامه می روند و او را آنچنان محکوم می کنند. در عین حال جوانشیر نیز با همان نگرش به سراغ شاهنامه می رود اما دیدگاهش کاملا بوارونه‌ی دیدگاه آنها است. این متن را بیشتر برای مقایسه‌ی این دو دیدگاه (از یک زاویه) در اینجا قرار می دهم و متذکر می شوم که با همه‌ی آنچه در متن آمده است هم‌داستان نیستم.

گفتنی است متن کامل این کتاب در پایگاه "راه توده" قابل مطالعه است. ضمنا این کتاب با حذف بخش‌هایی در ایران به چاپ رسیده است. نامگذاری این جستار از من است.

 

نژاد در شاهنامه

 

 

نظام دودمانی در زیر ضربات تقسیم طبقاتی جامعه فرو می ریزد. عناصر تضاد طبقاتی در دودمان ها رخنه می کند. دودمان ها بسته به جایی که در نظام طبقاتی احراز می کنند، برتر و یا پست تر شمرده می شوند و به این معنا نژاد مهتر و نژاد کهتر پدید می آید. 

این نوع تقسیم طبقاتی دودمان ها و نژاد ها درهمه جای شاهنامه احساس می شود، اما در عهد پهلوانی که به نظام دودمانی نزدیکتر است، برتری نژاد ها- دودمان ها- بیشتر به خاطر بزرگواری، مردانگی و خدمتی است که در راه نبرد داد با بیداد کرده اند. اما رفته رفته رنگ طبقاتی نژاد بیشتر می شود و در زمان ساسانیان این معنا مسلط است.

 

وقتی شیده، پسر افراسیاب به میدان جنگ می آید و هماورد می طلبد، کیخسرو خودش آماده مقابله با او می شود، زیرا شیده از نژاد فریدون و بزرگ زاده است و با پهلوانانی از دوده های کهتر جنگ نخواهد کرد. کیخسرو به پهلوانانش می گوید:

 

همان با شما او نیاید به جنگ

زفـرّ و نـژاد خود آیدش ننگ

 

قباد را ایرانیان به کین خواهی سوفزا از شاهی بر می دارند و توجهی به نژادش ندارند:

 

چو آگاهی آمد به ایـرانیـــان

که آن پیلتن را سرآمد زمان

...

به آهـن ببـســتنـد پای قبــاد

زفـرّ و نـژادش نکـردند یاد

 

به این معنا ترکیب هایی نظیر «فرخ نژاد»، «نژاد بزرگ»، «نژاد سران»، «مهتر نژاد» در شاهنامه فراوان آمده است. (به دنباله بروید)

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در پنجشنبه 1387/02/26 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |

دین و آیین فردوسی یکی از پرسش‌های بزرگ تاریخ است که تاکنون کسی پاسخی قاطع برای آن نیافته است. سخن در این باب، فراوان رانده شده، تا آنجا که بدلیل فراوانی و گستردگی دیدگاه‌ها تا امروز بهتر دیده‌ام در "سرای دانای توس" وارد این آوردگاه نشوم. اما چندی پیش با اظهار نظری از سوی اندیشه‌مند بزرگ معاصر کشورمان، دکتر جواد طباطبایی، برخوردم که نسبت به دیگر دیدگاه‌ها در نظرم از ژرفنای بیشتر برخوردار بود. بر این پایه بد ندیدم آنرا در اینجا قرار دهم و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل... این نوشته گزیده ایست از گفتگویی طولانی با طباطبایی که متن کامل آنرا نیز در وبلاگ قرار داده ام. نام‌گذاری از من است.

فردوسی و تشیع ِ او

دکتر جواد طباطبایی

در سده‌هاي‌ گذشته‌، نسبت‌ ما با ميراث‌ دوره ی‌ اسلامي‌تاريخ‌ ايران‌، پيوسته‌، معضلي‌ بغرنج‌ و پيچيده‌ بوده‌است‌. من‌ پيش‌ از اين‌، به‌ مناسبتي‌، در درآمدي‌ بر تاريخ‌انديشه ی‌ سياسي‌ در ايران‌، نوشته‌ بودم‌ كه‌ «اگرچه‌ ايرانيان‌اسلام‌ آوردند، اما ايمان‌ نياوردند». به‌ نظر من‌، اين‌عبارت‌ كه‌ نيازمند توضيحي‌ مفصل‌ است‌، كمابيش‌نمودار اين‌ وضعيت‌ پيچيده ی‌ ما در رويارويي‌ با اسلام‌ و ازآن‌ پس‌، تمدن‌ اسلامي‌ بوده‌ است‌. در واقع‌، ايرانيان‌ به‌ آن‌بخشي‌ از اسلام‌ بسنده‌ كردند كه‌ با بنيان‌ هويت‌ ايراني‌ درتعارض‌ قرار نمي‌گرفت‌، يا بهتر بگويم‌، در تعارض‌آشكار نبود. با اين‌ قيد كه‌ البته‌، به‌ هر حال‌، اسلام‌، درپرداخت‌ نخستين‌ آن‌، با هويت‌ ايراني‌ در تعارض‌ قرارداشت‌، اما با پايان‌ «دو قرن‌ سكوت‌» ــ كه‌ شما در سؤال‌پيش‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرديد ــ ايرانيان‌ توانستند بسياري‌ ازنمودهاي‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ايراني‌ را تجديد كنند. همه ی‌كساني‌ كه‌ درباره ی‌ تداوم‌ تاريخي‌ ايران‌ به‌ پژوهش‌پرداخته‌اند، تجديد زبان‌ فارسي‌ در ايران‌ را عامل‌ عمده ی‌اين‌ تداوم‌ دانسته‌اند. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ زبان‌ فارسي‌عامل‌ بسيار مهمي‌ بوده‌ است‌، اما من‌ بر آن‌ام‌ كه‌ اگرانتقال‌ بخش‌ بزرگي‌ از انديشه‌اي‌ كه‌ من‌ آن‌ را «ايرانشهري‌»ناميده‌ام‌، ممكن‌ نمي‌شد، بقاي‌ و گسترش‌ زبان‌ فارسي‌ باصِرف‌ مضمون‌ اسلامي‌ آن‌ امكان‌پذير نبود و اين‌احتمال‌ وجود داشت‌ كه‌ زبان‌ فارسي‌ افول‌ پيدا كند و به‌نفع‌ عربي‌ از ميان‌ برود. اهميت‌ زبان‌ فارسي‌ در اين‌ است‌كه‌ تنها حامل‌ مضموني‌ اسلامي‌ نيست‌. وانگهي‌، اگرتجديد انديشه ی‌ ايرانشهري‌ را معيار تداوم‌ تاريخي‌ ايران‌بدانيم‌، نبايد فراموش‌ كنيم‌ كه‌ تنها بخشي‌ از اين‌ انديشه‌به‌ زبان‌ فارسي‌ تدوين‌ شده‌ است‌ : به‌ نظر من‌، مقام‌شهاب‌الدين‌ سهروردي‌، كه‌ خود را تجديد كننده ی‌ حكمت‌فرزانگان‌ ايران‌ باستان‌ مي‌خواند و بيشتر كتاب‌هاي‌ خودرا به‌ عربي‌ نوشته‌ است‌، از نظر تاريخ‌ انديشه‌ در ايران‌، بامرتبه ی‌ شاعران‌ و انديشمنداني‌ كه‌ فارسي‌نويساني‌ طرازاول‌ بوده‌اند، قابل‌ مقايسه‌ است‌. بديهي‌ است‌ كه‌ نبايد در«سخت‌گيري‌ و تعصب‌» تا جايي‌ پيش‌ رفت‌ كه‌ مانندآرامش‌ دوستدار گفت‌ : «به‌ ايران‌ اختصاص‌ يافتن‌، يعني‌جزو دارايي‌ عمومي‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ محسوب‌ نشدن‌.»چنان‌كه‌ همان‌ نويسنده‌، در توضيح‌ اين‌ دريافت‌ محدودخود از «ايران‌ اختصاصي‌» مي‌نويسد : «دستاوردهاي‌ زبان‌فارسي‌ و آن‌چه‌ به‌ گونه‌اي‌ با سرشت‌ و احساس‌ و دريافت‌اين‌ زبان‌ ممزوج‌ است‌. بنابراين‌، آن‌چه‌ از زبان‌ فارسي‌برنيامده‌ و در پويش‌ آن‌ نباليده‌، من‌ آن‌ را فرهنگ‌ ايران‌اسلامي‌ به‌ معناي‌ ويژه ی‌ فرهنگ‌ ايران‌ در اسلام‌ نمي‌دانم‌.»معيار ايراني‌ بودن‌ تعلق‌ خاطر به‌ «انديشه ی‌ ايرانشهري‌»است‌؛ ابن‌ مقفع‌ تا ابوعلي‌ مسكويه ی‌ رازي‌ ــ كه‌ هر دوعربي‌نويس‌ بودند ــ از دقيقي‌ شاعر تا ابوالقاسم‌فردوسي‌ و باباافضل‌ كاشاني‌ كه‌ جز به‌ فارسي‌ ننوشته‌اند،و از عمر خيام‌ تا شهاب‌الدين‌ سهروردي‌ كه‌ به‌ هر دوزبان‌ فارسي‌ و عربي‌ نوشته‌اند، همه‌، نمايندگان‌ انديشه ی‌ايرانشهري‌ بوده‌اند. اينان‌، به‌ جهان‌ اسلام‌ هم‌ تعلق‌ دارند،هم‌چنان‌كه‌ به‌ تاريخ‌ انديشه ی‌ جهاني‌ تعلق‌ دارند. (به دنباله‌ی نوشتار بروید)


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در سه شنبه 1387/01/27 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |

 

شاه‌بیت‌های دانای توس - 5

 

کورش جوشن‌لو

 

 

 

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست

خـروش از خــــم چرخ چاچی بخاست

 

 

داناس توس - فردوسییکی از شاه‌کارهای دانای توس بیتی است که اینک در برابر دیدگان شما است. این بیت صحنه‌ی کمان کشیدن یک پهلوان را به تصویر می کشد به گونه‌ای که خواننده حتی صدای خروش کمان را نیز می شنود. بد نیست کمی در ژرفنای این بیت درنگ کنیم.

در مصرع نخست داناس توس به بازنمایی حالت پاهای تیرانداز درهنگام کشیدن کمان پرداخته است. آنچه‌که خم شده است پای راست است و آنچه ستون شده است پای چپ. برای یک راست‌دست بی گمان بهترین حالت همین است که پای چپش را جلو بگذارد و ستون کند و پای راستش را پس بکشد و خم کند به گونه‌ای که زانویش نزدیک زمین شود. (برای فهم این تصویر بد نیست این حالت را یک بار اجرا کنید)

اما شگفت انگیزتر اینکه "راست" در این مصرع جادویی به دو معنی به کار رفته است: یکی سوی راست (اولی) ودیگری عمود (دومی). شگفت‌انگیزتر اینکه "متضاد" هردوی این معانی را نیز در همین مصرع آورده است؛ یعنی "چپ" و "خم".

اینک به سراغ بیت دوم برویم؛ نخست ببینیم منظور از "چرخ چاچی" چیست؟ "چاچ" (امروزه تاشکند) شهری بوده در کنار رود سیحون که دارای کمان‌های بسیار خوب و گزیده‌ای بوده است. "چرخ" نیز به کنایه از کمان است؛ پس "چرخ چاچی" یعنی کمانی که ساخته‌ی شهر چاچ است.

در اینجا دانای توس به صراحت نگفته است که کمان‌دار در حال کشیدن کمان است. بلکه وقتی سخن از خروش و فریاد کمان چاچی به میان می آورد خودبه‌خود این تصویر در ذهن ما مجسم می‌شود. چرا که کمان در هنگام "کشیده شدن" می‌خروشد. در واقع استاد سخن بجای سخن گفتن با سحر و جادوی  این معنی را به خواننده "تلقین" می کند. اما شگفت‌انگیزتر اینکه این بزرگمرد به همین هم بسنده نمی کند. بد نیست بار دیگر این مصرع را بخوانید: "خروش از خم چرخ چاچی بخاست".

درست است؛ در اینجا شاعر با تکرار واج‌های "خ" و "چ" گویی از ژرفنای تاریخ،‌ صدای خروشیدن کمان را نیز به خواننده منتقل می‌کند. در واقع استاد سخن "واج‌آرایی" کرده است اما نه یک واج‌آرایی پوچ و بی‌پیوند. بلکه خواسته است با این واج‌پردازی نه تنها تصویر را بلکه صدای "غژغژ"و "خچ‌و‌خچ" کشیده‌شدن کمان را نیز توسط تارهای صوتی‌ خود او بازتولید می کند. بی‌پایه نیست که هم‌او بحق می گوید:

ازین پس نمیرم که من زنده‌ام --- که تخم سخن را پراکنده‌ام

 

 

برای دیدن شماره‌های پیشین "شاه‌بیت‌های دانای توس" به زمینه‌ها بخش "فردوسی و شاهنامه‌پژوهی" بروید.

 

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 9:46 بعد از ظهر |

 

ميهن پرستي فردوسی

 

استاد قدمعلی سرامی

                                                                                                   

 

هنر نزد ايرانيان است و بس

                                          ندارنــد گرگ ژيان را به كس

عليرغم باور بسياري از پژوهندگان، جنبه‌ی ناسيوناليستي شاهنامه چندان قوي نيست. فردوسي چند بار نام ايران را در شعر خويش آورده است، اما اين نام جز در موارد انگشت‌شمار حس ميهن‌پرستي او را برنينگيخته است. از سخن اين شاعر پيداست كه ايران را دوست دارد اما اين دوست داشتن اولأ به هيچ وجه افراطي نيست ، ثانيأ همواره واقع‌بينانه است.  

فردوسي حكيم است و در نگاه او وطن آدميزاد نه ايران و حتي نه گوي گردان خاك آلود زمين كه همه‌ی جهان هستي است‌. نمي خواهيم او را از جهان‌وطنان به‌شمار آوريم چرا كه اصلأ اين انديشه از آنِ روزگار او نيست . تنها مي خواهيم خاطر نشان كنيم كه نگاه فيلسوفانه‌ی او به جهان مانع از آن است كه در تنگناي مليت گرفتار آيد .

در شاهنامه به داستاني بر مي‌خوريم كه از آغاز تا پايان با ايران و ايرانيان بي پيوند است اما استاد طوس[توس] با همان صميميتي كه داستانهاي قهرمانان هم‌ميهن خويش را گزارده است‌، به گزارش آن پرداخته است‌. داستان گو و تلخند را مي گوئيم كه به روايت فردوسي داستان ستيز دو شاهزادة هندي بر سر تاج و تخت هندوستان است. فردوسي 526 بيت از منظومة خويش را بدين داستان اختصاص داده است .

از اين گذشته اين حماسه پرداز بزرگ ايران پادشاهي اسكندر گجسته را كه مورد نكوهش بي امان ادبيات پهلوي است گزارش كرده است با آنكه خود، او را سخت مي‌نكوهد و كشندة شاهان ايرانش مي‌شناسد . پادشاهي  ضحاك تازي را نيز كه هزار سال بر هم ميهنان وي بيداد روا داشته است از قلم نينداخته و آنرا بي هيچ گونه احساس سرشكستگي به نظم آورده. اين همه نشان مي دهد كه اين بزرگمرد زنجيريِ مهرِ آب و خاك نياكان نيست . كه حكيمي است با وسعت مشرب و گشاده‌نظريِ بيمانند كه دنيا را خانه‌ی خويش مي‌بيند.  

جنگهاي شاهنامه هم جنگهاي ميهني نيست همه بر سر كين و آئين است و در ميان آنها به جنگهاي آزاديبخشي چون رستم و ايران‌سپاه با كافور فرمانرواي شهر بيداد و سربازان وي باز مي‌خوريم. چنانكه مي دانيم كافور فرمانروائي شوم‌تر از ضحاك بوده است و خورش او و يارانش از گوشت مردم بويژه پريچهرگان فراهم مي‌آمده است . رستم با دادن تلفات سنگين سرانجام دژ شهر بيداد را مي گشايد و اين شاه آدمخوار و ديگر ياران آدمخوار او را را از پاي در مي‌آورد .

شوريدن مردم بر بيگانگان از آن دست كه در پادشاهي ضحاك و گشتاسپ مي بينيم نيز جنبة ميهن پرستانه ندارد. مردم ايران از بيداد ضحاك بر فريدون گرد مي‌آيند . باري هزار تن از مردم كوچه و بازار با لهراسپ كه گرفتار هجوم كهرم توراني است نيز جنبة ديني دارد و جنگ كهرم با ايرانيان در بلخ در راستاي جنگهاي مذهبي ارجاسپ و گشتاسپ است كه بر سر آئين پيش آمده است .

كوتاه سخن اينكه فردوسي ميهن خويش را دوست دارد اما ناسيوناليست نيست. گفتيم كه اين حكيم در مواردي انگشت شمار دلبستگي خود به آب و خاك نياكان را آشكار كرده است، روا نمي بينيم بي‌اشاره اقلأ به يكي از اين موارد ، اين پاره از سخن را به بن برسانيم:

وقتي كاووس در دام شاه هاماوران اسير است ، شاهان اطراف از همه سو به ايران مي تازند و حتي تركان و تازيان بر سر تصاحب اين سر زمين با هم مي‌جنگند. ايرانيان كه ميهن‌شان را از دست رفته مي‌بينند به سراغ رستم به زابلستان مي شتابند و از او ياري مي خواهند . آنجه را كه آنان براي برانگيختن رستم به جنگ با دشمنان ايران بر زبان مي‌آورند، خالي از حس وطن‌پرستي عميق آنان نمي‌بينيم و بيگمان فردوسي به عنوان گزارنده‌ی اين ماجرا خود از چنين احساسي برخوردار بوده است. ايرانيان به جهان‌پهلوان مي‌گويند:

                         

دريغ است  ايران كه  ويران  شود               كنام  پلنگان  و شيران  شود

همه  جاي  جنگي  سواران  بُدي               نشستنگه   شهرياران    بُدي

كنون جاي سختي و رنج و بلاست             نشستنگه تيز چنگ اژدهاست

كسي كز پلنگان بخورده ست شير              بدين رنج  ما  را بود  دستگير

 

با اين همه ، انكار نمي توان كرد كه فردوسي شيفتة فرهنگ ايراني و عاشق گذشتة شكوهمند اين سرزمين است. كسي كه شاهنامه را از آغاز تا پايان به گونة پروژكتيو خوانده باشد ، بيگمان پس از آن در خود علاقه‌مندي بيشتري نسبت به ايران و ايرانيان احساس خواهد كرد. البته اين احساس واقع‌بينانه خواهد بود زيرا فردوسي هم‌ميهنان خويش را بزرگ نمي‌نماياند كه بزرگي‌هاشان را چنان كه بوده است بازمي گويد بي آنكه از بر شمردن كاستيها و كميهاي آنان غفلت ورزد؛ در انديشة فردوسي حقيقت از همه چيز فراتر است .

نكتة ديگري كه نمودار خالي بودن ذهن، سر حماسه سرايان ايران از تعصبات قومي و ملي است [در متن کتاب عبارت دقیقا به همین شکل آمده است و کمی گنگ است]،  اين است كه در سراسر شاهنامه از زادگاه خويش طوس[توس] سخني كه وابستگي او را به اين آب و خاك بازنماياند به ميان نمي‌آورد. با آنكه چندين تن از قهرمانان داستانهاي اين نامه‌ی شگفت با زادگاه او هم نام‌اند و با آنكه يزدگرد سوم در واپسين روزهاي زندگاني خويش از بُست و نيشابور به طوس ‌[توس] مي‌رود و مي‌توان گفت دستِ سرنوشت داستانِ حماسه‌ی ايران را در نزديكي ولايت وي به پايان مي‌رساند .

 

بن‌مایه: از رنگ گل تا رنج خار (شکل‌شناسی داستان‌های شاهنامه) / قدمعلی سرامی/ 1383

نوشته‌های داخل [] از نویسنده‌ی وبلاگ است.

برای چاپ نوشته‌می توانید روی عنوان آن کلیک کنید و پس از باز شدن صفحه مربوط به این نوشته از گزینه‌ی پرینتِ اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 1:48 بعد از ظهر |

این جستار نوشتاری است از "یعقوب یسنا" نویسنده‌ی افغان - با اندکی کوته‌سازی - در پیرامون شمار وام‌واژه‌های تازی در شاهنامه فردوسی. برای آن‌دسته از دوستانی که حوصله خواندن همه‌ی نوشتار را ندارند بخش‌های آماری را آبی‌رنگ کرده‌ام. البته بی‌گفتگو است که اگر بدنبال میزان اعتبار این پژوهش هستید باید همه‌ی نوشتار و بویژه بخش روش‌شناسی پژوهش را بخوانید.

 

شمار واژه‌های تازی(عربی) در شاهنامه

 

به قلم یعقوب یسنا

 

 

واژه های عربی در شاهنامه فردوسی مساله ی است که از دیرگاه دانستن شمار دقیق آن مورد توجه و علاقه ی دانشمندان ادبیات پارسی دری و سایر فرهنگستان های ادبی _ زبانشناسی جهان بوده و می باشد . مگر در شرق کسی به دانستن این امر دست یافتنی دست نیازید تنها به این دو کلمه  _ اندک است ویا زیاد است _ بسنده شد . 

 

پرویز ناتل خانلری در کتاب زبانشناسی و زبان پارسی به پژوهش های غربیان در باره ی واژه های شاهنامه و واژه های عربی شاهنامه اشاره کرده می گوید : " فرصت را که ما نداریم دیگران دارند و از زحمت رو گردان نیستند ... گاهی ما برای اطلاع از ادبیات و هنر خود مان به بیگانگان باید متوسل شویم ... "

 

غربیان در زمینه پژوهش های بزرگی را انجام داده اند از جمله فرتیس ولف دانشمند آلمانی کشف اللغاتی را ازروی چند  چاپ شاهانامه فردوسی فراهم کرده هر واژه ی که در شاهنامه آمده حتا حرف ربط و اضافه درآن ثبت شده با تعداد مکرر آن . این پژوهش روی همه واژه های شاهنامه صورت پذیرفته است .

 

پل همبر استاد دانشگاه ی نوشاتل سویس رساله ی  پژوهش یی را به عنوان ملاحظاتی در باره لغاتی عربی شاهنامه از روی کتاب کشف اللغاتی فرتیس ولف انجام داد . واژه های عربی را که او ارایه کرده به نه صد و هشتاد و چار 984 واژه می رسد این دو برابر عددی است که قبل از تحقیق پل همبر ، پل هورن و هانری ماسه چار صد و سی  430 واژه ی عربی اعلام کرده بودند . (به دنباله‌‌ی نوشتار بروید)

 


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/09/02 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |

 

واژه های شاهنامه - ۲

 

پهلو – پهلوان – پهلوی – پهلوانی

 

گردآوری : کورش جوشن‌لو

 

«پَهلَو» واژه ایست که در شاهنامه به چم «پهلوان»، «پارت» و «شهر» به کار رفته است. و سپس از ان واژه های دیگری چون «پهلوان»، «پهلوی» و «پهلوانی» نیز ساخته شده است.

استاد عبدالحسین نوشین این چنین معناهای «پَهلَو» را می نویسد:

1- شهر

                سوي پهلو پارس بنهاد روي         جوان بود و بيدار و ديهيم جوي

و:

                همي بود تا يك زمان شهريار         ز پهلو برون شد ز بهر شكار

پيرنيا در «ايران باستان» ريشه و اصل اين واژه را به دست ميدهد كه خلاصة آن را نقل مي كنيم:             

"«داريوش اول» در كتيبه هاي بيستون و تخت جمشيد و نقش رستم « پارت » را پَرثو ناميده،[موسی خورن و دیگران]  پارت بالاخص را « پهل شاهدان » ذكر كرده اند.

 موافق موازين فقه اللغة پارسي باستان ، نام « پرثو » به پارسي باستان به مرورِ زمان به «پهلو» مبدل شده و « پَرثَ » مشتق از پرثو به «پهل» و به همين مناسبت مورخين ارمنستان آن را به «پهل» مي ناميدند.

(ث ) پرثو به ( هـ ) بدل شده و نظايرآن در پارسي زياد است : مثر به مهر – سپثر به سپهر – پوثر به پوهر = پور .

بعد ( ر) پرثو به ( ل ) تبديل يافته  - مانند ديوار ، ديفال - پس « پرهو » به « پَل هَو» بدل شده - اسناد و مدارك تاريخي ارمني مويد آنست كه مورخين ارمني به حسب تلفظ زمان خود در دورة اشكانيان ، پهلواني را « پَل هوَووني» ضبط كرده اند - سپس در پَهلَو براي آساني تلفظ ( ل ) و ( هـ) پس و پيش شده اند                              

2 - پهلوان

                 برون رفت پس پهلو نيمروز       به پيش پدر ، گُرد گيتي فروز "

(نوشین – برگ 152)

 

دهخدا نیز به همان پژوهش های پیرنیا اشاره کرده اما چنین برداشت می کند :

"معنى اصلى و اولى «پهلو» يعنى «پارت» و «پهلوى» يعنى «پارتى». فردوسى بهمين معنى گويد (در لشكر كشيدن سياوش):

گزين كرد از آن نامداران سوار

دليران جنگى ده و دو هزار

هم از پهلوى، پارس، كوچ و بلوچ

ز گيلان جنگى و دشت سروچ.

و بعدها بهمين مناسبت عنوان و لقب رؤساى خاندانهاى: قارن، سورن و اسپاهبذ كه از نژاد اشكانيان بوده‌اند و هم در عهد اشكانى و هم ساسانى اعتبار داشتند «پهلو» بود، چنانكه ميگفتند: قارن پهلو، سورن پهلو، اسپاهبذ پهلو. (ترجمهء ايران در زمان ساسانيان كريستن سن چ2 ص124)."

سپس دهخدا به معناهای دیگر این واژه اشاره می کند: "اما اينكه مؤلف برهان قاطع «پهلو» را بمعنى «شهر» دانسته و همچنين نواحى اصفهان، بعيد نيست چنانكه ماد – نام قوم بزرگ شمال و شمال غربى ايران – بعدها بصورت ماه (پهلوى ماد) به عده‌اى از شهرها و نواحى مانند ماه نهاوند و ماه بصره و ماه كوفه و ماهى‌دشت (تبريز) و غيره اطلاق شده است، همانگونه نيز نام پرثوه، پارت، پهلو، به عده‌اى از شهرها و نواحى كه با اين قوم رابطه داشته اطلاق شده است از آن جمله است پهل شاهسدان. مورخان قديم، پهل شاهسدان را در ناحيتى در صفحهء كوشان دانسته‌اند و شاهسدان مبدل شاهستان است و موسى خورنى مورخ ارمنى (در كتاب 2 بند 2) پهل شاهسدان را پهل آراوادن نوشته. ارشك بزرگ (مؤسس سلسلهء اشكانى) در همين پهل سلطنت را بدست گرفت و ظاهراً پهل شاهسدان همان گرگان كنونى است. (ايران باستان ص2595 متن و حاشيه) (از حاشيهء فرهنگ برهان قاطع چ دكتر معين ذيل لغت پهلو)."

 

پرویز اتابکی پیرامون «پهلوان» نویسد:" 1- منسوب به پهلو ( = قوم پارت، یا پَرثََو + الف و نون علامت نسبت) 2- مجازا بسیار دلیر و توانا، یل ، نیرومند (واژه نامه شاهنامه – برگ 66 و 67)

پس پهلوان کسی است که منسوب به قوم پارت است و به سخن دیگر پارتی است اما در معنای مجازی به هر «یلی» گفته می شده است.

 

دهخدا در پیرامون واژه‌ی «پهلوی» نویسد: "(زبان و خط...) زبان پهلوى. زبان پهلو يا پهله، پارت، پرثوه، پهلوانى. زبان متداول دورهء اشكانيان و ساسانيان. فارسى ميانه و آن ميان فرس باستانى و فرس امروزى جاى دارد. اين زبان را فرس متوسط نيز گويند. زبان مردم پارت؛ پارتها بزبان پهلوى شمالى (پارتى) كه جزئى تفاوت با پهلوى جنوبى دارد سخن ميگفتند. (ايران باستان ج3 ص2194) و پهلوى جنوبى (پارسيك) در عهد ساسانيان رواج داشته است. زبان پهلوى، زبان ايران در دورهء اشكانيان و ساسانيان بود ولى آثار آن غالباً از دورهء ساسانيان باقى مانده يعنى از وقتى كه با كتيبه‌هاى سلسلهء ساسانى ادبياتى خاص رو بترقى گذاشت، اما بما فقط كتب مذهبى رسيده است."

 

اتابکی در برابر واژه ی «پهلوانی» نویسد: "1- زبان پهلوی، زبان مردم پارت یا پرثو متداول در دوره ی اشکانی و ساسانی: اگر پهلوانی ندانی زبان." (واژه نامه شاهنامه – برگ 66 و 67) بر این پایه «پهلوانی» افزون بر «یلی» در شاهنامه به چم زبان «پهلوی» نیز به کار رفته است.

 

بن‌مایه‌ها

1-      واژه نامک – عبدالحسین نوشین – انتشارات معین

2-      واژه نامه دهخدا – نسخه نرم افزاری

3-      واژه نامه ی شاهنامه – پرویز اتابکی – آثار مرجع فرزان

 

::هر گونه برداشت و استفاده مستقیم از این نوشتار بدون ذکر نام نویسنده و نشانی تارنما روا نیست::

 

----------------------------------------

+ واژه های شاهنامه - ۱- چرخ

 

+ خلیج فارس در رسانه ی ملی خلیج عربی شد (خبر)

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در شنبه 1386/06/17 و ساعت 1:3 قبل از ظهر |
 

شاه‌بيت‌هاي داناي توس - ۴

 

 

در اين واپسين بيتهاي شاهنامه، داناي توس چه زيبا خود را مي ستايد:

 

چو اين نامور نامه آمد به بن --- ز من روي كشور شود پر سخن

از ان پس نميرم كه من زنده ام --- كه تخم سخن را پراكنده ام

هر آن كس كه دارد هش و راي و دين --- پس از مرگ بر من كند آفرين

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در چهارشنبه 1386/05/24 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |

شاه‌بيت‌هاي داناي توس - ۳

 

 

از ایران و از ترك و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترك و نه تازی بود
سخنها بكردار بازی بود


 

 براي مطالعه‌ي بيتهاي قبل و بعد روي ادامه مطلب كليك كنيد.


دنباله‌ی نوشتار
+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در سه شنبه 1386/05/09 و ساعت 10:20 بعد از ظهر |
 

شاه‌بيت‌هاي داناي توس - ۲

 

اينك گوش جان بسپاريد به دو بيت شگفت انگيز ديگر در شاهنامه ي داناي توس كه چشم‌ها را خيره مي كند و زبان‌ها را به ستايش وا ميدارد.

 

به روز نبرد آن يل ارجمند

     به شمشير و خنجر به گرز و كمند

 بريد و دريد و شكست و ببست

    يلان را سر و سينه و پا و دست

 

آرايه ي شگفت انگيز به كار رفته در اين دو بيت « لف و نشر» مرتب مي باشد.

 

كورش

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/05/05 و ساعت 9:5 بعد از ظهر |

 

شاه‌بيت‌هاي داناي توس - ۱

 

آنچه در پي مي آيد گوشه اي از شاهكارهاي ادبي داناي توس است. فردوسي در اين بخش بسيار چيره دستانه از زبان بزرگمهر ده ديو پليد اخلاقي را در سه بيت مي چيند: 

 

 

ده اند اهرمن هم بنيروي شير

كه آرند جان و خرد را بزير

 

بدو گفت كسرا كه ده ديو چيست

كزيشان خرد را ببايد گريست

 

چنين  داد  پاسخ ، كه  آز و نياز

دو  ديوند ، با  زور و گردن  فراز

 

دگر خشم و رشكست و ننگست و كين

چو  نمام  و دوروي  و ناپاكدين    

 

دهم  آنكِ از كس  ندارد  سپاس

به نيكي و هم نيست يزدان شناس

 

+ نوشته‌ي ك. جوشن‌لو در جمعه 1386/05/05 و ساعت 4:59 بعد از ظهر |
 

واژه های شاهنامه - ۱ 

 

 چرخ

 

 

( چرخ ) = آسمان ، سپهر ، فلك

 

             تورا با چنين روي و بالاي و موي         ز چرخِ چهارم خور آيدًت شوي

 

             چوخورشيد  بر چرخ  بنمود تاج          زمين شد