ميهن پرستي فردوسی
استاد قدمعلی سرامی
هنر نزد ايرانيان است و بس
ندارنــد گرگ ژيان را به كس
عليرغم باور بسياري از پژوهندگان، جنبهی ناسيوناليستي شاهنامه چندان قوي نيست. فردوسي چند بار نام ايران را در شعر خويش آورده است، اما اين نام جز در موارد انگشتشمار حس ميهنپرستي او را برنينگيخته است. از سخن اين شاعر پيداست كه ايران را دوست دارد اما اين دوست داشتن اولأ به هيچ وجه افراطي نيست ، ثانيأ همواره واقعبينانه است.
فردوسي حكيم است و در نگاه او وطن آدميزاد نه ايران و حتي نه گوي گردان خاك آلود زمين كه همهی جهان هستي است. نمي خواهيم او را از جهانوطنان بهشمار آوريم چرا كه اصلأ اين انديشه از آنِ روزگار او نيست . تنها مي خواهيم خاطر نشان كنيم كه نگاه فيلسوفانهی او به جهان مانع از آن است كه در تنگناي مليت گرفتار آيد .
در شاهنامه به داستاني بر ميخوريم كه از آغاز تا پايان با ايران و ايرانيان بي پيوند است اما استاد طوس[توس] با همان صميميتي كه داستانهاي قهرمانان همميهن خويش را گزارده است، به گزارش آن پرداخته است. داستان گو و تلخند را مي گوئيم كه به روايت فردوسي داستان ستيز دو شاهزادة هندي بر سر تاج و تخت هندوستان است. فردوسي 526 بيت از منظومة خويش را بدين داستان اختصاص داده است .
از اين گذشته اين حماسه پرداز بزرگ ايران پادشاهي اسكندر گجسته را كه مورد نكوهش بي امان ادبيات پهلوي است گزارش كرده است با آنكه خود، او را سخت مينكوهد و كشندة شاهان ايرانش ميشناسد . پادشاهي ضحاك تازي را نيز كه هزار سال بر هم ميهنان وي بيداد روا داشته است از قلم نينداخته و آنرا بي هيچ گونه احساس سرشكستگي به نظم آورده. اين همه نشان مي دهد كه اين بزرگمرد زنجيريِ مهرِ آب و خاك نياكان نيست . كه حكيمي است با وسعت مشرب و گشادهنظريِ بيمانند كه دنيا را خانهی خويش ميبيند.
جنگهاي شاهنامه هم جنگهاي ميهني نيست همه بر سر كين و آئين است و در ميان آنها به جنگهاي آزاديبخشي چون رستم و ايرانسپاه با كافور فرمانرواي شهر بيداد و سربازان وي باز ميخوريم. چنانكه مي دانيم كافور فرمانروائي شومتر از ضحاك بوده است و خورش او و يارانش از گوشت مردم بويژه پريچهرگان فراهم ميآمده است . رستم با دادن تلفات سنگين سرانجام دژ شهر بيداد را مي گشايد و اين شاه آدمخوار و ديگر ياران آدمخوار او را را از پاي در ميآورد .
شوريدن مردم بر بيگانگان از آن دست كه در پادشاهي ضحاك و گشتاسپ مي بينيم نيز جنبة ميهن پرستانه ندارد. مردم ايران از بيداد ضحاك بر فريدون گرد ميآيند . باري هزار تن از مردم كوچه و بازار با لهراسپ كه گرفتار هجوم كهرم توراني است نيز جنبة ديني دارد و جنگ كهرم با ايرانيان در بلخ در راستاي جنگهاي مذهبي ارجاسپ و گشتاسپ است كه بر سر آئين پيش آمده است .
كوتاه سخن اينكه فردوسي ميهن خويش را دوست دارد اما ناسيوناليست نيست. گفتيم كه اين حكيم در مواردي انگشت شمار دلبستگي خود به آب و خاك نياكان را آشكار كرده است، روا نمي بينيم بياشاره اقلأ به يكي از اين موارد ، اين پاره از سخن را به بن برسانيم:
وقتي كاووس در دام شاه هاماوران اسير است ، شاهان اطراف از همه سو به ايران مي تازند و حتي تركان و تازيان بر سر تصاحب اين سر زمين با هم ميجنگند. ايرانيان كه ميهنشان را از دست رفته ميبينند به سراغ رستم به زابلستان مي شتابند و از او ياري مي خواهند . آنجه را كه آنان براي برانگيختن رستم به جنگ با دشمنان ايران بر زبان ميآورند، خالي از حس وطنپرستي عميق آنان نميبينيم و بيگمان فردوسي به عنوان گزارندهی اين ماجرا خود از چنين احساسي برخوردار بوده است. ايرانيان به جهانپهلوان ميگويند:
دريغ است ايران كه ويران شود كنام پلنگان و شيران شود
همه جاي جنگي سواران بُدي نشستنگه شهرياران بُدي
كنون جاي سختي و رنج و بلاست نشستنگه تيز چنگ اژدهاست
كسي كز پلنگان بخورده ست شير بدين رنج ما را بود دستگير
با اين همه ، انكار نمي توان كرد كه فردوسي شيفتة فرهنگ ايراني و عاشق گذشتة شكوهمند اين سرزمين است. كسي كه شاهنامه را از آغاز تا پايان به گونة پروژكتيو خوانده باشد ، بيگمان پس از آن در خود علاقهمندي بيشتري نسبت به ايران و ايرانيان احساس خواهد كرد. البته اين احساس واقعبينانه خواهد بود زيرا فردوسي همميهنان خويش را بزرگ نمينماياند كه بزرگيهاشان را چنان كه بوده است بازمي گويد بي آنكه از بر شمردن كاستيها و كميهاي آنان غفلت ورزد؛ در انديشة فردوسي حقيقت از همه چيز فراتر است .
نكتة ديگري كه نمودار خالي بودن ذهن، سر حماسه سرايان ايران از تعصبات قومي و ملي است [در متن کتاب عبارت دقیقا به همین شکل آمده است و کمی گنگ است]، اين است كه در سراسر شاهنامه از زادگاه خويش طوس[توس] سخني كه وابستگي او را به اين آب و خاك بازنماياند به ميان نميآورد. با آنكه چندين تن از قهرمانان داستانهاي اين نامهی شگفت با زادگاه او هم ناماند و با آنكه يزدگرد سوم در واپسين روزهاي زندگاني خويش از بُست و نيشابور به طوس [توس] ميرود و ميتوان گفت دستِ سرنوشت داستانِ حماسهی ايران را در نزديكي ولايت وي به پايان ميرساند .
بنمایه: از رنگ گل تا رنج خار (شکلشناسی داستانهای شاهنامه) / قدمعلی سرامی/ 1383
نوشتههای داخل [] از نویسندهی وبلاگ است.
برای چاپ نوشتهمی توانید روی عنوان آن کلیک کنید و پس از باز شدن صفحه مربوط به این نوشته از گزینهی پرینتِ اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.
+ نوشتهي ك. جوشنلو در یکشنبه
1386/10/16 و ساعت
1:48 بعد از ظهر |