در این جستار (استوره ی ضحاک تازی - ۲) پژوهش را در پیرامون ضحاک تازی بر پایه بنمایه های اسلامی و همچنین شاهنامه پی میگیریم. در بنمایه های اسلامی و بویژه در شاهنامه ضحاک تازی نژاد می شود و سرزمینش نیز "دشت سواران نیزه گزار " است.
استورهی ضحاک - ۲
ضحاک تازی در روایات اسلامی/ علامه دهخدا
صاحب مجمل التواريخ و القصص گويد: مدت پادشاهى وى هزار سال بود، بعضى از مبالغت كم روزى و نيم گويند(2). او را بيوراسپ خوانند و گويند بيور(3) اسب تازى به هرّائى(4) از زر و سيم پيش وى جنيبت كشيدندى، و اندر اصل نام او قيس لهوب (كذا) گويند و ضحاك حميرى نيز خوانندش و پارسيان دهآك گفتندى از جهت آنك ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آويختن و فعلهاء پليد، و آك را معنى زشتى و آفتست پس چون معرب كردند سخت نيكو آمد: ضحاك، يعنى خندناك. و اژدهاك گفتند سبب آن علت كه بر كتف بود، يعنى اژدهااند كه مردم بيوبارند، اندر تاريخ جرير گويد بيوراسف ديگر بود، و ضحاك ديگر(5)، ايزدتعالى نوح را پيش وى فرستاد و از بعد طوفان بسالها ضحاك پادشاهى بگرفت. اما نسب او چنين بود: ضحاكبن [ ارو ]نداسپ، و ارونداسف نيز گويند، و او وزير طهمورث بود و روزه داشتن و خداى را تعبد كردن از وى خاست. ابن ربكاون(6)بن سادسره (كذا) ابن تاجبن فروالبن سيامكبن مشىبن كيومرث، و تاج جد او بود كه عرب از نسل اواَند و بزمين بابل نشست فرزندش [ دو ] دختر [ بود يكى ]فريدون بزنى كرد و يكى بزمين كابلستان افتاد و مهراب كه جد رستم بود از فرزندان اين دختر است، و از پسران ضحاك هيچ جايگاه ذكر نيافتهام(7).
ابنالبلخى گويد: اين بيوراسف ضحاك است و ضحاك در لفظ عربى چنين آمده است و اصل آن ازدهاق است و شرح اين حال بعد از اين داده شود، و در نسب او خلاف است ميان نسابه و بعضى مىگويند از نسابه كه اصل او از يمن بوده است و نسب او ضحاكبن علوانبن عبيدبن عويج اليمنى است و از خواهر جمشيد زاده بود، و جمشيد او را بنيابت خود به يمن گذاشته بود. و نسابهء پارسيان نسب او چنين گفتهاند: بيوراسفبن ارونداسفبن دينكانبن وبهزسنگبن تازبن نواركبن سيامكبن ميشىبن كيومرث، و اين تاز كه ازجملهء اجداد اوست پدر جملهء عرب است و چون پدر عرب بود اصل همه عرب با او مىرود و اين سبب است كه عرب را تازيان خوانند يعنى فرزندان تاز، هرچه عجماند با هوشهنگ مىروند و عرب با اين تاز مىرود، و در همهء روايتها ضحاك خواهرزادهء جمشيد بودهست و نام مادرش ورك بود خواهر جمشيد.
ابوريحان بيرونى در التفهيم بمناسبت جشن مهرگان گويد: مهرگان چيست؟ شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر. و اندر اين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسب جادو آنك معروف است به ضحاك و بكوه دماوند بازداشت(10)... و نيز در سبب آتش كردن در جشن سده گويد: اما سبب آتش كردن و برداشتن آن است كه بيوراسب توزيع كرده بود بر مملكت خويش دو مرد هر روزى تا مغزشان بر آن دو ريش نهادندى كه بر كتفهاى او برآمده بود، و او را وزيرى بود ارمائيل نيكدل، نيككردار از آن دو تن يكى را زنده يله كردى و پنهان او را بدماوند فرستادى، چون افريدون او را بگرفت سرزنش كرد و اين ارمائيل گفت توانائى من آن بود كه از دو كشته (كذا، و ظ: كشتنى) يكى را برهانيدمى و جملهء ايشان از پس كوهند. پس با وى استواران فرستاد تا بدعوى او نگرند و او كسى را پيش فرستاد و بفرمود تا هر كسى بر بام خانهء خويش آتش افروختند زيراك شب بود و خواست تا بسيارىِ ايشان پديد آيد، پس آن نزديك افريدون بموقع افتاد و او را آزاد كرد و بر تخت زرين نشاند و مسمغان نام كرد، اى مه مغان.(11)
در روايات اسلامى چنانكه در روايت منقول از ابوريحان بيرونى ديدهايم نسب ضحاك مانند روايات پهلوى به اعراب مىرسد. بنابر روايت طبرى اهل يمن او را از خود مىدانسته و نسب او را به علوانبن عبيد ميرسانيدهاند ولى همين مورخ از قول ايرانيان نسب ضحاك را چنين بيان كرده است: بيوراسببن ارونداسببن زينكاوبن ويروشكبن تازبن فرواكبن سيامكبن ميشىبن جيومرث. و چنانكه مشهود است اين نسبنامه را با نسبنامهء ضحاك در بندهش اختلافى نيست، حتى اختلاف آن نسبت به آثارالباقيه بسيار كمتر و غيرقابلتوجه است، چه در آثارالباقيه در اسامى اصلى تحريفات بسيار صورت گرفته. طبرى اصل نام ضحاك را بروايت ايرانيان ازدهاق معرّب اژدهاك دانسته است بدين ترتيب كه «ژ» به «ض» و هاء هوّز به حاء حطى مبدل گشته. از حوادث عهد ضحاك بروايت طبرى ظهور نوح پيغامبر بود.
حمزةبن الحسن نسب ضحاك را چنين آورده است: بيوراسفبن ارونداسببن ريكاوبن مادهسرهبن تاجبن فروالبن سيامك. و در اين سلسله نسب «ريكاو» بجاى «زئىنىگاو» و «مادهسره» بىاصل و «تاج» و «فروال» محرف «تاز» و «فرواك» است. ابوحنيفهء دينورى ضحاك را برادرزادهء شديدبن عمليقبن عادبن ارمبن سامبن نوح پادشاه يمن دانسته و نسب او را چنين ياد كرده: ضحاكبن علوانبن عمليقبن عاد، و گويد او همان است كه ايرانيان بيوراسف خوانند.
حديث ارماييل در اينجا و در بعض مآخذ ديگر مثل آثارالباقيه با مختصر اختلافى با شاهنامه تكرار شده است. بيرون بودن ضحاك از بابل در روايت دينورى نيز با بيرون بودن ضحاك از دژهوختگنگ در شاهنامه تناسبى دارد. بيرونى يك جا(47) ذيل عنوان نوروز، بيوراسف را خواهرزادهء جمشيد گفته است كه آخر كار بر جم بتاخت و او را بكشت، و باز يك جاى(48) ديگر در ذيل عنوان مهرجان العظيم (رامروز يعنى روز بيستويكم از مهرماه) گفته است: همهء ايرانيان متفقند بر اينكه بيوراسف هزار سال بزيست، حتى بعضى نيز سنين عمر او را از اين بيشتر شمرده و گفتهاند هزار سال مدت پادشاهى او بود، و گويند دعاء معمول ايرانيان يعنى «هزار سال بزى» از روزگار ضحاك معمول شد زيرا زندگى ضحاك امكان اين امر را بر ايشان ثابت كرد. و باز بيرونى(49) در ذيل عنوان جشن درامزينان يا كاكثل (شب شانزدهم دىماه) داستان ارماييل را كه در شاهنامه ديدهايم نقل كرده منتهى اين نام در كتاب او ازمائيل ثبت شده و نام كرمائيل نيز اصلا نيامده است.
در مجمل التواريخ آمده است كه ضحاك را از آن جهت بيوراسپ خوانند كه بيور (دههزار) اسپ تازى پيش وى جنيبت كشيدندى، و اندر اصل نام او قيسبن لهوب بود و ضحاك و حميرى نيز ناميده مىشد، و پارسيان دهآك مىگفتند از جهت آنكه ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آويختن و فعلهاى پليد(50)، و آك را معنى زشتى و آفتست. معرب دهآك ضحاك است و ضحاك به تازى يعنى خندناك و بسبب اژدرهائى كه بر كتف داشت او را اژدهاك نيز مىگفتند «يعنى اژدهااند كه مردم را بيوبارند».
پاورقی
(2) – مجمل التواريخ ص 40. (3) – بيور؛ دههزار. (4) – در اصل كتاب: بهرهء (متن تصحيح قياسى است). (5) – طبرى چنين نگفته، فقط گويد: نوح بر ضحاك مبعوث شد... و باز گويد: نوح بر قوم ضحاك كه پيرو ديانت او بودند به شريعت صابئين بودند نازل شد. و باز گويد: نوح در عهد بيوراسب بوده. (ج1 ص178، 184، 210، 225، 226). (6) – در طبرى: زينكاو. (7) – مجمل التواريخ ص 52 و 26. (10) – التفهيم ص 254. (11) – التفهيم ص 257 و 258. (47) – الآثارالباقيه ص218. (48) – ايضاً ص 233. (49) – ايضاً ص 227. (50) – لغتنامهها ده آفت و عيب را چنين نوشتهاند: زشتروئى، كوتاهى قد، بيدادگرى، دروغگوئى، بددلى، بيدينى، بسيارخوارى، بيشرمى، بيخردى، بدزبانى. (آنندراج).
بن مایه نوشتار: نسخه نرم افزاری واژه نامه دهخدا
رمزگشایی از نماد « دشت سواران نیزه گزار» در استوره ضحاک / دکتر کزازی
در شاهنامهی داناس توس، چندین بار «ضحاک» با لقب «تازی» به کار رفته و سرزمینی که ضحاک از آن بر خاسته است، نیز « دشت سواران نیزه گزار» نامیده شده است. برای نمونه در شاهنامه درباره پدر ضحاک (مرداس) می خوانیم:
یکی مرد بود اندر آن روزگار --- ز دشت سواران نیزه گزار
دکتر میرجلال الدین کزازی در کتاب ارزشمند "مازهای راز" در نوشتار نخست (= نمادشناسی اسطوره ای در داستان ضحاک) به رمز گشایی نماد « دشت سواران نیزه گزار» و دیگر نمادهای استوره ضحاک پرداخته است. کوته شده این بخش نوشتار را می خوانید:
... این سرزمین [دشت سواران نیزه گزار] نیز سرزمینی نمادین است که اگر نشانی از ان بتوان یافت در جغرافیای اسطوره ایست. این سرزمین گونه نمادین تمامی سرزمینهایی است که ایرانیان آنهارا را دشمن می داشته اند: سرزمینهایی که در ذهنیت ایرانی یادمانی تلخ و مه آلود از آنها در درازنای سدهها برجای مانده است.
..."دشت سواران نیزه گزار" در شاهنامه سرزمین تازیان است. می توان گفت یادمانهایی تلخ و جانگزای که از پیکارهای خونین با تیره های سامی نژاد چون آشوریان و بابلیان در ذهنیت ایرانی مانده بوده است، این سرزمین نمادین را در جغرافیای افسانه ای پدید آورده است. می دانیم که پادشاهان مادی و هخامنشی را با بابلیان پیکارهایی خونبار بوده است. "هووخشتره" سومین پادشاه ماد در 605 پیش از زادن مسیح بر نینوا پایتخت آشور دست یافت و فرمانروایی آشوریان را برانداخت؛ و بدین سان یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخی را در آسیای باخترین رقم زد. نیز "کورش بزرگ" پایتخت بابل را که نیرومندترین شهر روزگار خود بود به سال 539 پیش از زادن مسیح گشود؛ و فرمانروایی تیرههای سامی را در این بخش از آسیا به پایان آورد. پس از دید نمادشناسی اسطورهای پذیرفتنی است که ضحاک از سرزمین تازیان برآمده باشد.
در تاریخهای کهن نیز ضحاک گاه "بابلی" و گاه "یمنی" [ یمن = هاماوران] شمرده شده است. در تبارنامهای نیز او را فرزند علوان تازی انگاشتهاند. ابنبلخی در اینباره نوشته است: "این بیوراسب ضحاک است... و در نسب او خلاف است میان نسابه؛ و بعضی می گویند از نسابه که: اصل او از "یمن" بوده است، و نسب او ضحاک بن علوان بن عبید بن عویج الیمنی است." (فارسنامه ابن بلخی/ 11)
بن مایه نوشتار: مازهای راز – دکتر میرجلال الدین کزازی – برگ 25-27

